خاطرات گچساران http://gachland.mihanblog.com 2019-09-16T09:52:35+01:00 text/html 2008-02-19T00:32:00+01:00 gachland.mihanblog.com طبیب خسته آخرین روز کار در گچساران http://gachland.mihanblog.com/post/82 <p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center" align="center"><i><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 22pt; COLOR: fuchsia; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">آخرین روز کار در گچساران<p /></span></i></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center" align="center"><i><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 22pt; COLOR: fuchsia; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"><p> </p></span></i></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 11pt; COLOR: blue; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">چه تقارن جالبی؛ آخرین روز بهمن ماه با آخرین روز کار من در گچساران برابر شده. قبل از اذان صبح بیدار بودم. از شدت هیجان خوابم نمیبرد. درست مثل هیجان اولین روزی که به گچساران آمدم.<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 11pt; COLOR: blue; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">صبحانه را خوردم و زودتر از همیشه از خانه خارج شدم. بازهم مثل اولین روزی که به گچساران آمدم هوا ابری بود! با خودم عهد کردم که از این هوای دلچسب و بهار زودرس لذت ببرم و امروز را دیگر از چیزی عصبانی نشوم!<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 11pt; COLOR: blue; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">به چهار راه نزدیک بیمارستان رسیدم. یه دفعه یه روزنیز از سمت مقابل به چپ کشید و نزدیک بود با من تصادف کند.میخواستم برایش بوق بزنم اما دیدم یکی از همکارای پزشکمه! خدا بخیر بگذرونه؛ وقتی روان پزشکا اینطوری رانندگی میکنن، خدا بداد رانندگی دیوونه ها برسه!<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 11pt; COLOR: blue; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">ماشینم رو توی پارکینگ گذاشتم. بدون اغراق نزدیک یه ربع طول کشید تا به درمانگاه رسیدم. چند نفر از همکارای مختلف رو دیدم. همه گلایه میکردن که دیگه این بیمارستان قابل تحمل نیست و چرا همه دارن میرن.<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 11pt; COLOR: blue; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">مثل همیشه اولین پزشکی بودم که وارد درمانگاه شدم. پنجره اتاق روبازکردم تا از هوای دلپذیر لذت ببرم. نم بارونی میومد و هوا واقعاً عالی بود. مثل اینکه این روز آخری همه مریضا دلشون واسه من تنگ شده بود! اکثریت مریضای توی سالن مال من بودند! <p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 11pt; COLOR: blue; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">مریض اولی اومده بود واسه یبوستش دارو بگیره!<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 11pt; COLOR: blue; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">مریض دوم اصلاً مریض نبود. خودش میگفت برامون مهمون اومده؛ هیچی دارو توی خونه نداشتیم! زشته ... ما شرکت نفتی هستیم دوای سرماخوردگی نداشته باشیم به مهمونمون بدیم؟!!<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 11pt; COLOR: blue; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">یکی دیگه واسه خارش پوست سر پسرش اومده بود. یه خانم میانسال هم با دمپایی اومده بود که معرفی نامه بگیره بخاطر کمردردش بره پیش متخصص داخلی! هرچی براش توضیح دادم که کمردرد به متخصص داخلی مربوط نمیشه به خرجش نرفت! یه خانم دیگه هم توی سالن هی سروصدا میکرد و میخواست زودتر بیاد توی اتاق. میگفت پسرم الآن میمیره، اینجا هیچکس بدادش نمیرسه؛ هیچکاری واسش نمیکنن اگه مرد کی جوابشو میده. وقتی اومد دیدم ظاهر پسرش خوبه. ازش پرسیدم مشکل بچه ات چیه که اینهمه ناراحتی و سروصدا میکنی. گفت سرماخورده، گوشش درد میکنه!<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 11pt; COLOR: blue; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">دلم میخواست امروز آرامشم رو حفظ کنم اما نشد! عصبانی شدم<span style="mso-spacerun: yes">  </span>و گفتم حالا که هیچکس مریض نیست و مردم فقط برای تفریح اومدن درمانگاه من مدتی مریض نمیبینم تا اونایی که مریض نیستن پاشن برن! اتفاقاً همینطور هم شد. تا ساعت ده ونیم سی و پنج تا مریض ویزیت کرده بودم ولی بعداز این حرف تا ظهر فقط 4تا بیمار دیگه بمن مراجعه کرد!<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 11pt; COLOR: blue; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">بعداز دوباره چندتایی مریض داشتم. دیگه آخر وقت بود. میخواستم بعداز نه سال برای همیشه از درمانگاه برم و از همکارام جدا بشم. حال غریبی داشتم. معجونی از ناراحتی و خوشحالی همزمان! به ساعتم نگاه کردم دیگه وقت رفتن بود. دستامو شستم و روپوشم رو برای آخرین بار درآوردم و میخواستم برم که دیدم آقای جهان با خانمش جلوی در ایستاده. واقعاً خنده ام گرفته بود. هفت ساله که همیشه خودش و خونوادش بدترین موقع و همیشه آخر وقت میان و همیشه هم اصرار دارن که حالشون بده و باید ویزیت بشن! نمیخواستم این دم آخری دوباره بدخلقی کنم. بهش گفتم این همه سال گچساران بودم آرزو کردم فقط یکبار به موقع بیای درمانگاه! خانمش رو ویزیت کردم و براش دارو نوشتم. یه دفعه آقای جهان مثل اینکه بهش الهام شده باشه با تعجب گفت: « دکتر داری از شهر ما میری؟ حالا که داری میری حیفه بذار یه شماره هم واسه خودم بگیرم و یه کم دارو برام بنویسی!! »<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 11pt; COLOR: blue; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">نسخه داروهای درخواستی وقت نشناس ترین بیمار ده سال گذشته ام رو نوشتم و بدستش دادم. یه مریض دیگه هم از اتاق دو مونده بود. پزشکش رفته بود بیمار سرگردون بود. اونم ویزیت کردم. از اتاقم بیرون اومدم. دوباره با تک تک همکارای درمانگاه خداحافظی کردم. بغض گلوم رو گرفته بود. زودتر بیرون اومدم تا از این بغض خلاص بشم....همه چیز تموم شد... به همین سادگی!<p /></span></p> text/html 2008-02-17T23:32:00+01:00 gachland.mihanblog.com طبیب خسته روز خداحافظی http://gachland.mihanblog.com/post/81 <div><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center" align="center"><b><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 20pt; COLOR: red; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">روز خداحافظی<p /></span></b></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center" align="center"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 11pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"><p> </p></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 11pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">امروز درمانگاه خیلی شلوغ بود. تقریباً همه میدونن که تا چند روز دیگه من میرم. بعضی از مریضا که نامه خداحافظی منو توی تابلو اعلانات دیده بودن با مهربونی ازم خداحافظی کردن. عده ای هم میخواستن آدرسم رو بگیرن که هروقت اومدن شیراز و مریض شدن باز بیان پیشم! عده ای از همکارها تلفنی تماس گرفتن و اظهار لطف کردن. آقای جوکار رئیس خدمات پشتیبانی به دیدنم اومد و بعد از تقدیر و تشکر از فعالیتهای ده سال گذشته، لوح تقدیری بمن داد.<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 11pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">ظهر بجای اینکه ناهار بخورم به بخش های مختلف بیمارستان رفتم تا خداحافظی کنم. همه لطف کردند. بعداز مرور خاطرات شیرین از سالهایی که باهم بودیم خداحافظی کردیم. بعضی از همکارها بغض کرده بودند و بعضی هم از روی صداقت اشک ریختند. هیچ تظاهری در کار نبود؛ آنچه میگفتند و آنچه بر چهره شان جاری میشد احساسات قلبیشان بود. دلم میخواست منهم گریه کنم و اشک بریزم اما چه کنم که سالهاست فقط در دلم گریه کرده ام!<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 11pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">خدا رو شاکرم که بمن توانایی اون رو داد که در محل کارم به گونه ای باشم که وقتی میرم دل خیلی ها برام تنگ میشه؛ وقتی نیستم جای خالیم احساس میشه و بود و نبودم یکی نیست. خدا رو شکر که این ده سال جوری کار کردم که امروز همکاران و دوستانم از رفتنم اظهار تأسف میکنند. فردا آخرین روز کار من توی درمانگاهه. ظاهراً قراره روز چهارشنبه توی بیمارستان برام جلسه تودیع بگیرن. خودم راضی نبودم اما اصرار بعضی از دوستان بود. <p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 11pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">دنیا چه زود میگذره. امروز یه بار دیگه خاطرات گذشته م از روزی که به گچساران اومدم تا امروز رو مرور کردم. عجیبه حالا حتی یادآوری بعضی از خاطرات تلخ هم برام شیرین شده!<span style="mso-spacerun: yes">  </span>سرم رو بالا بردم و به آسمون صاف و آبی نگاه کردم و توی دلم فریاد زدم: <i>« خدایا از بابت همه چیز متشکرم! » <p /></i></span></p></div> text/html 2008-02-14T04:32:00+01:00 gachland.mihanblog.com طبیب خسته http://gachland.mihanblog.com/post/80 <p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center" align="center"><i><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 24pt; COLOR: fuchsia; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">شمارش معکوس<p /></span></i></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center" align="center"><i><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 24pt; COLOR: fuchsia; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"><p> </p></span></i></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 11pt; COLOR: blue; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">انگار همین دیروز بود. مدت زیادی از فارغ التحصیلیم نگذشته بود. جوان بودم و پرانرژی. اسفند ماه سال هفتادوهفت بود که در گچساران مشغول بکار شدم. نمیدونم چرا هیچوقت توی شرکت نفت افراد با سابقه چشم دیدار تازه واردا رو ندارن! منهم از این قانون مستثنی نبودم،اولش نگاهها سنگین بود و روسا تحویلم نمیگرفتن. یادمه یه آقای رئیس داشتیم که همیشه به من و دکتر تندر که از همه جوونتر بودیم بی توجهی میکرد و حقمون رو نمیداد.هروقت هم که اعتراض میکردیم میگفت: شما جوون و تازه کارید، زیاد توقع نداشته باشید، هنوز خیلی مونده تا به ما برسید! <p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 11pt; COLOR: blue; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"><p> </p></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 11pt; COLOR: blue; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">اما مدت زمان طولانی لازم نبود تا اون به اصطلاح باسابقه ها که به خواب خرگوشی فرو رفته بودن و غیر از راحتی و حقوق آخرماه به چیز دیگه ای فکر نمیکردن رو پشت سر بذارم. کمتر از سه سال بعد سرپرست تیم پزشکی خانواده و مسوول درمانگاه مرکزی <span style="mso-spacerun: yes"> </span>شدم؛ درمانگاهی که به همه چیز شبیه بود غیر از درمانگاه!<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 11pt; COLOR: blue; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"><p> </p></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 11pt; COLOR: blue; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">سالهای سختی بود اما من خسته نشدم و کار کردم. آهسته و پیوسته جلو رفتم. معمولاً اولش همه در برابر تغییرات مقاومت میکنن اما در طول این سالها ما میلی متر میلی متر جلو رفتیم و یه روز به جایی رسیدیم که اگه کسی سرش رو برمیگردوند باورش نمیشد که این درمانگاه از کجا به کجا رسیده. خدا رو شکر که روسفید از آب در اومدیم و به کمک چندتا همکار دلسوز دیگه تونستیم کاری بکنیم که بهداری گچساران بین بیستا بهداری دیگه شرکت نفت سری بلند کنه و توی سمینارها حرفی برای گفتن داشته باشه.<span style="mso-spacerun: yes">  </span>باوجودیکه خیلی از پزشکای اینجا از من قدیمی تر و با سابقه ترن اما هر از گاهی که بازرسی یا مسوولی از تهران میاد میگه بریم یه سری هم به مسوول پزشک خانواده گچساران بزنیم و کارهاش رو ببینیم.<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 11pt; COLOR: blue; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"><p> </p></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 11pt; COLOR: blue; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">مریضایی که به درمانگاه به چشم یه فروشگاه نگاه میکردن که جیره دارویی مجانی شون رو ازش تهیه کنن یاد گرفتن که باید پزشک خانواده داشته باشن،باید فقط به پزشک خودشون مراجعه کنن و باید موقع وارد شدن به اتاق پزشک در بزنن(!) بعضیا تعریف میکنن که قدیما بعضی از پزشکای همین درمانگاه چماق توی اتاقشون میذاشتن و هروقت لازم میشد باهاش مریضاشون رو مینواختن! اما ما پوستر و پمفلت آموزشی و اسلاید ساختیم و به همون مردم دادیم. مریضای ما نشون دادن که تغییر پذیرن ( البته به سختی! ). یاد این حرف دکتر شفیعی افتادم که همیشه بمن میگفت: « تو باید مثل خواجه نصیرالدین طوسی باشی. همونطور که خواجه نصیر مغلول ها رو تعلیم داد که رصدخانه بسازن تو هم باید همونطور توی گچساران کار کنی! »<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 11pt; COLOR: blue; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"><p> </p></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 11pt; COLOR: blue; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">این موفقیتها فقط کار من تنها نبود. ما یه تیم بودیم، پزشک و پرستار. همشون باانگیزه و پرتلاش کار کردن. گروه ما خوب جلو رفته بود تا دو سال پیش که تغییراتی رخ داد. دوباره همه چیز به عقب برگشت. جلوی مسیر ما یه سدّ سنگی از جنس کلّه هاشون(!) ساختن. رخوت و سکون همه جا رو گرفت و اون رودخانه پرنشاط به مرداب تبدیل شد. دو را بیشتر نداشتیم یا باید سد رو میشکستیم که توانشو نداشتیم، یا اینکه خودمونو از این مرداب نجات بدیم. خدا پدر دکتر تندر رو بیامرزه که به دائیش که وزیر نفته گفت که زودتر ما دوتا رو از اینجا نجات بده و خلاصمون کنه! <p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 11pt; COLOR: blue; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"><p> </p></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 11pt; COLOR: blue; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">این هفته شیراز بودم اما دو روز پیش که با گچساران تماس گرفتم گفتن نامه انتقالیت اومده! عجیبه که اومدن و رفتنم از اینجا هردوش توی اسفندماه شد. اما از اون اسفند تا این اسفند چه حکایتها بر من گذشت.<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 11pt; COLOR: blue; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"><p> </p></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 11pt; COLOR: blue; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">دیگه وقتشه که اسباب و اثاثیه ام رو جمع و جور کنم. وقت رفتن نزدیکه. عجیبه انگار زیاد خوشحال نیستم. انگار دلم نمیخواست اینجوری برم؛ آخه اینکه رفتن نیست، فراره.<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 11pt; COLOR: blue; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"><p> </p></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 11pt; COLOR: blue; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">هنوز نرفته دلم داره تنگ میشه. دلم برای همه تنگ میشه. برای همه همکارای خوبم. برای همه اونایی که مثل من اینجا غریب بودن و غریب میمونن. برای مریضام، اون پیرزن مهربونی که هروقت میومد شونه ام رو میبوسید. برای اون پیرمرد روستایی که میگفت بعداز نماز دعات میکنم؛ حتی برای اون آقای مهندس که با کت و شلوار و دمپایی پلاستیکی به درمانگاه میومد! <span style="mso-spacerun: yes"> </span><p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 11pt; COLOR: blue; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"><p> </p></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 11pt; COLOR: blue; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">حالا دیگه شمارش معکوس برای رفتنم شروع شده. انگار همین دیروز بود. اسفند 77 که به گچساران اومدم...... <p /></span></p> text/html 2008-02-06T03:32:00+01:00 gachland.mihanblog.com طبیب خسته http://gachland.mihanblog.com/post/79 <p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center" align="center"><i><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 20pt; COLOR: #ff6600; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">عکس یادگاری!<p /></span></i></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center" align="center"><i><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 20pt; COLOR: #ff6600; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"><p> </p></span></i></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 11pt; COLOR: #333300; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">حتماً شما هم با این قبیل افراد برخورد داشتید: هیچ ابتکار و خلاقیتی توی کارشون نیست؛ امّا استعداد عجیبی برای بزرگنمایی کارهای کوچیکشون دارن و چنان با آب و تاب تعریف میکنن که انگار چی شده!<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 11pt; COLOR: #333300; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"><p> </p></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 11pt; COLOR: #333300; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">درمانگاه خیلی شلوغ بود؛ شک داشتم تا ظهر بتونم همه مریضا رو ببینم. داشتم ورقه آزمایش مریضم رو می خوندم که تلفن زنگ زد. یکی از همکارای طب صنعتی بود. گفت: « دکتر، امروز خیلی گرفتار بودم. با بچه ها یه کار خیلی مهم و سنگین انجام دادیم و حسابی خسته شدیم. یادته از پارسال تاحالا چند تا الاغ (!) توی محوطه منازل سازمانی بود؟ امروز با کلی دردسر یه کامیون گیر آوردیم و با هزار بدبختی اینا رو گرفتیم و سوار کامیون کردیم و بردیم خارج از شهر ولشون کردیم؛ خلاصه نبودی ببینی چه وضعی داشتیم. »<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 11pt; COLOR: #333300; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">با خنده گفتم: دستتون درد نکنه آقای دکتر؛ خسته نباشید. فقط کاش یه عکس یادگاری هم کنارشون گرفته بودی!!  <img alt="Smiley" src="http://mihanblog.com/public/public/mihan_files/smilies/33.gif" border="0" /><p /></span></p> text/html 2008-02-06T01:32:00+01:00 gachland.mihanblog.com طبیب خسته مادر طفل معصوم برگشت! http://gachland.mihanblog.com/post/78 <p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center" align="center"><i><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 22pt; COLOR: #ff6600; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">مادرِ طفلِ معصوم برگشت!<p /></span></i></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center" align="center"><i><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 22pt; COLOR: #ff6600; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"><p> </p></span></i></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 11pt; COLOR: olive; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">دو هفته<span style="mso-spacerun: yes">  </span>پیش مطلبی با عنوان </span><i><span lang="FA" style="COLOR: olive; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"><font size="3">طفل معصوم</font></span></i><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 11pt; COLOR: olive; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"> ماجرای بچه پنج ماهه ای رو نوشتم که مادرش قهر کرده بود و طفل شیرخوارش رو گرسنه و بیمار روی دست مادر بزرگش گذاشته بود. امروز همون بچه همراه مادرش به درمانگاه اومدن. بیماریش بهتر شده بود؛ دیگه بی قراری نمیکرد و با آرامش خاصی در آغوش مادرش نشسته بود.<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 11pt; COLOR: olive; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">بچه رو معاینه کردم. خوشبختانه دیگه مشکلی نداشت. به مادرش گفتم: پسرت دیگه خوب شده و دارو نمیخواد، اما یادت باشه این آرامشی رو که الآن این طفل معصوم توی بغلت داره<span style="mso-spacerun: yes">  </span>دیگه هیچوقت ازش نگیری.<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 11pt; COLOR: olive; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">زن جوان بغض کرده بود؛ با شرمساری سرش رو تکون داد و از اتاقم بیرون رفت. خوشحالم که مادر طفل معصوم برگشت!<p /></span></p> text/html 2008-02-05T23:32:00+01:00 gachland.mihanblog.com طبیب خسته http://gachland.mihanblog.com/post/77 <p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center" align="center"><i><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 20pt; COLOR: fuchsia; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">معلّم دبیرستان<p /></span></i></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center" align="center"><i><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 22pt; COLOR: fuchsia; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"><p> </p></span></i></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 11pt; COLOR: blue; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">پیش ازظهر بود. میخواستم خودم رو سریع به خونه برسونم. علت عجله ام این بود که ساعت 3 بعدازظهر باید به گچساران میومدم. خیابون نزدیک خونه بودم که یه دفعه آقای جلالی دبیر زیست شناسی دبیرستانم رو دیدم که اونطرف خیابون منتظر تاکسی ایستاده. سریع دور زدم و جلوش ایستادم.<span style="mso-spacerun: yes">  </span>نوزده سال بود ندیده بودمش و کمی شک داشتم اما از شلوار جین که پوشیده بود مطمئن شدم که خودشه!<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 11pt; COLOR: blue; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">بعداز سلام، خودم رو معرفی کردم. آقای جلالی سوار شد و هنوز حرکت نکرده بودیم که صحبت خاطره ها و یاد گذشته ها شروع شد! وقتی بهش گفتم که تا چند ساعت دیگه باید به مسافرت برم اصرار داشت که پیاده بشه و من با وجودیکه وقت زیادی نداشتم دلم نمیومد ازش جدا شم.<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 11pt; COLOR: blue; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">من از خودم و تحصیلاتم بعد از دیپلم و شغلم گفتم. با کمال تعجب دیدم که آقای جلالی که در زمان خودش یکی از جوانترین و البته بهترین و با سوادترین دبیران زیست شناسی شیراز بود هم از سال هفتاد کار تدریس رو رها کرده و تغییر رشته داده و بعداز کسب لیسانس معماری از دانشگاه تهران، به کانادا رفته و فوق لیسانسش رو هم از اونجا گرفته و الآن هم یه شرکت ساختمانی داره و شکر خدا وضع مالیش اینقدر خوب شده که میخواد تعطیلات نوروز به دوبی بره!<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 11pt; COLOR: blue; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">آقای جلالی گفت علیرغم همه علاقه ای که به تدریس داشته بخاطر فشارها و مشکلاتی که برایش ایجاد میکردند و بقول امروزی ها حتی به شلوار جین هم که میپوشید گیر میدادن (!) مجبور شده مدرسه رو رها کنه و تغییر رشته بده. هرچند الآن وضع مالیش خیلی بهتر شده ولی هنوز حسرت روزهای تدریس رو میخوره.<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 11pt; COLOR: blue; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">معلم سابقم رو به آژانس مسافرتی که میخواست بره رسوندم. موقع خداحافظی از ماشین پیاده شدم؛ میخواستم دستش رو ببوسم، ولی استاد نگذاشت. آدرس خونش رو داد و ازم خواست حتماً بهش سر بزنم.<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 11pt; COLOR: blue; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">بعداز خداحافظی به ساعتم نگاه کردم. خیلی دیرم شده بود ولی بی نهایت خوشحال بودم از اینکه بعداز نوزده سال یکی از معلم هام رو دیده بودم. امروز یکی از بهترین روزهای زندگیم بود. <p /></span></p> text/html 2008-01-24T06:31:00+01:00 gachland.mihanblog.com طبیب خسته رعایت حال دیگران http://gachland.mihanblog.com/post/76 <p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center" align="center"><i><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 22pt; COLOR: #ff9900; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">رعایت حال دیگران</span></i></p><p /><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center" align="center"><i><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 22pt; COLOR: #ff9900; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"></span></i><p /><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="COLOR: teal; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"><font size="3">از اوائل آذرماه<span style="mso-spacerun: yes">  </span>هر هفته چند مورد بیمار مبتلا به آبله مرغان داشتم. جالبه که در این مدت بارها پیش اومده که وقتی برای بچه ها استراحت پزشکی مینویسم پدر یا مادرشون میگه: نه دکتر استراحت براش ننویس. و وقتی من براشون توضیح میدم که استراحت برای اینه که همکلاسی هاشون مبتلا نشن اونا خیلی راحت میگن: <i>« به دَرَک! حالا که بچه من آبله مرغان گرفته بذار اونا هم بگیرن! »</i></font></span></p><p /><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"><span lang="FA" style="COLOR: #ff9900; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"></span><p /><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"><span lang="FA" style="COLOR: teal; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"><font size="3">واقعاً باید به این مردم بخاطر حس نوع دوستی بی نظیرشون تبریک گفت! </font></span></p><p /><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="COLOR: teal; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"></span><p /></p><p><font size="3"> </font></p></p><p><font size="3"> </font></p></p><p> </p> text/html 2008-01-22T06:31:00+01:00 gachland.mihanblog.com طبیب خسته اتفاق مهم! http://gachland.mihanblog.com/post/75 <p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center" align="center"><i><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 22pt; COLOR: #ffcc00; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">اتفاق مهم!<p /></span></i></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center" align="center"><i><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 22pt; COLOR: #ffcc00; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"><p> </p></span></i></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 11pt; COLOR: green; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">شاید به نظر خیلی ها اتفاقاتی که اینجا و توی درمانگاه ما میافته باور نکردنی و غیر واقعی باشه. نمیدونم شاید بخت و اقبال ما بوده که محل خدمتمون توی شهری بیفته که همش اتفاقات باور نکردنی میفته!<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 11pt; COLOR: green; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"><p> </p></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 11pt; COLOR: green; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">امروز بعدازظهر به برکت چند مسابقه فوتبال مهمی که از تلوزیون پخش میشد درمانگاه خلوت بود! چند دقیقه ای مراجعه کننده نداشتیم و من به اتاق دکتر تندر رفتم تا در مورد یه نامه اداری باهاش صحبت کنم. یه دفعه در اتاق باز شد و آقایی با حالت خاصی که فقط در شرکت نفتی های معاصر (!) پیدا میشه رو بمن کرد و گفت: آقای دکتر اگه ممکنه زود بیاید مریض منو ببینید، اصلاً نمیتونه تحمل کنه و میترسم براش اتفاقی بیفته.<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 11pt; COLOR: green; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">صحبتم با دکتر تندر رو نیمه کاره گذاشتم و با عجله به اتاقم رفتم. مرد به اتفاق خانمش و پسر 12 سالش که مریض بود به اتاقم اومدن. پسر روی صندلی نشست. ظاهرش و راه رفتنش اصلاً نشون نمیداد که مشکل جدی داشته باشه.با تعجب از مرد پرسیدم: ایشون اون بیماریه که میترسیدید اتفاقی براش بیفته؟ زن رو بمن کرد و گفت:بله آقای دکتر، پسرم دیشب توی خواب دو بار خرناس کشید؛ خیلی نگرانش هستم، نکنه سرما خورده باشه!!<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 11pt; COLOR: green; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"><p> </p></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><i><span lang="FA" style="COLOR: green; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"><font size="3">واقعاً اگه شما جای من بودید چکار میکردید؟!!!</font></span></i><i><span dir="ltr" style="COLOR: green; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"><p /></span></i></p> text/html 2008-01-21T04:31:00+01:00 gachland.mihanblog.com طبیب خسته طفل معصوم http://gachland.mihanblog.com/post/74 <p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center" align="center"><i><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 20pt; COLOR: fuchsia; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">طفل معصوم<p /></span></i></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center" align="center"><i><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 20pt; COLOR: fuchsia; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"><p> </p></span></i></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="COLOR: blue; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"><font size="3">پنج ماهش بیشتر نبود. خیلی ضعیف و رنجور به نظر میرسید. مادر بزرگش بغلش کرده بود و آورده بودش. مرد دیگه ای هم باهاشون بود که اول فکر کردم پدر بچه ست اما بعداً فهمیدم که عموشه. بچه سرماخورده بود و چشمش هم عفونت کرده بود؛ خیلی بی قراری میکرد. وقتی نسخه ش رو نوشتم و از زن پرسیدم پس پدر و مادرش کو؟<p /></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="COLOR: blue; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"><font size="3">زن گفت پدر و مادر این بچه باهم اختلاف دارن. باباش رفته عسلویه سرکار. مادرش هم این بچه رو آورده گذاشته خونه ما و خودش ول کرده رفته. الآن یه هفته ست که نمیدونم با ای طفل معصوم چکار کنم.<p /></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="COLOR: blue; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"><font size="3">با تعجب گفتم آخه چطور ممکنه؟ این بچه پنج ماهش بیشتر نیست و باید شیر مادرش رو بخوره.<p /></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="COLOR: blue; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"><font size="3">زن درحالیکه اشکهاش رو پاک میکرد با بغض گفت: مادرش گفته دیگه نمیخوام این بچه رو ببینم. از بازار شیرخشک گرفتم و بهش میدم بخوره.<p /></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="COLOR: blue; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"><p><font size="3"> </font></p></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="COLOR: blue; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"><font size="3">اونا رفتن ولی من نتونستم درک کنم چطور ممکنه مادری همه احساس و عاطفه ش رو زیر پا بذاره و جگر گوشه شیرخوارش رو اینطوری گرسنه و بی پناه رها کنه و بره. <p /></font></span></p> text/html 2008-01-20T06:31:00+01:00 gachland.mihanblog.com طبیب خسته مردم جان نثار!! http://gachland.mihanblog.com/post/72 <p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center" align="center"><i><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 22pt; COLOR: red; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">مردم جان نثار !<p /></span></i></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center" align="center"><i><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 22pt; COLOR: red; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"><p> </p></span></i></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"><font size="3">فکر کنم حدود پنجاه سالش بود. دو نفر دیگه کمکش میکردن که راه بره. دستش رو روی سینه ش گذاشته بود و میگفت پشت جناق سینه م درد میکنه. ساعت دوازده دیشب به اورژانس رفتم؛ دو تا نوار قلب گرفتن؛ گفتن چیزی نیست.نصف شب مرخصم کردن.<p /></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"><font size="3">همینطور که معاینه ش میکردم چند سوال در مورد بیماریش ازش پرسیدم.کسی که همراهش بود نوار قلب دیشبش رو بدستم داد. نوار اولی رو نگاه کردم.مشکل خاصی نداشت. ولی تا چشمم به نوار دومی که ساعت دو شب گرفته شده بود افتاد<span style="mso-spacerun: yes">  </span>فوری پرستار رو صدا کردم و گفتم بیمار رو با صندلی چرخدار به اورژانس ببرن. نوار قلب دومش اینقدر مشکل داشت که دیگه حتی صلاح نبود برای گرفتن یه نوار قلب دیگه مریض رو معطل کنم. <p /></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"><font size="3">چون نگران وضعیت مریض بودم نیم ساعت بعد با پزشک اورژانس تماس گرفتم. گفت مریض توی سی سی یو بستری شده و متخصص قلب بالای سرشه.<p /></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"><font size="3">خدا رو شکر کردم؛نمیدونم خوش شانسی مریض بود یا پزشک شبکار دیشب که اتفاقی برای این بیمار نیفتاد. این دفعه هم بخیر گذشت. ولی توی سه ماه گذشته این چندمین باره که این آقای دکتر تازه وارد از این دسته گلها به آب میده! توی گچساران مردم واقعاً جان نثار هستن. اینا حاضرن همه چیزشون رو فدای باندبازی و سیاست کنن؛ حتی سلامتی که عزیزترین چیزه!! دو ماه دیگه انتخابات مجلسه. چه اهمیت داره که چند نفر زیر دست این پزشک میمیرن؛ مهم اینه که فلان باند و جناح سیاسی بتونه نماینده ش رو به مجلس بفرسته، فقط همین!<p /></font></span></p> text/html 2008-01-18T22:31:00+01:00 gachland.mihanblog.com طبیب خسته درد دل کارگر بیچاره http://gachland.mihanblog.com/post/71 <p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center" align="center"><i><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 22pt; COLOR: #993366; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">درد دل کارگر<p /></span></i></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center" align="center"><i><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 22pt; COLOR: #993366; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"><p> </p></span></i></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"><font size="3">دیروز از شیراز به گچساران اومدم. صبح که به درمانگاه رفتم خیلی خلوت بود. به برکت عاشورای حسینی و سفره های پلوی امام حسین مردم مشغول بودن و کسی سراغ ما نیومد! چون مریض نداشتیم با کارگر درمانگاه نشسته بودیم و حرف میزدیم. هنوز بیست و پنج سالش نشده. سه ماهه که ازدواج کرده ولی نتونسته مستقل بشه و توی خونه باباش زندگی میکنه. میگفت حدوداً ماهی دویست هزار تومن حقوق میگیرم. نزدیک صدو نودو سه هزار تومنش بابت قسط بدهی های عروسیم میره؛ فقط هفت هشت هزار تومن برای خرجی خودم و خانمم باقی میمونه. تازه اگه بابام بهم اتاق نمیداد که باید کلی هم کرایه خونه میدادم. آخه من چطوری با ماهی هشت هزار تومن زندگی کنم؛ توی روی زنم خجالت میکشم. کاش اصلاً ازدواج نکرده بودم. چرا توی این مملکت همه چیز ماله پولداراست؟ یعنی چون ما فقیریم باید بمیریم؟ مگه این حکومت اسلامی نیست، پس چرا به داد ما کارگرا نمیرسه؟...<p /></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"><p><font size="3"> </font></p></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"><font size="3">در جوابش هیچی برای گفتن نداشتم؛ فقط نگاهش میکردم و افسوس میخوردم.بیچاره حق داشت. زندگی برای خیلیها واقعاً مشکل شده. <p /></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"><font size="3">چند دقیقه بعد صدای هیئت عزاداری اومد که از جلوی بیمارستان رد میشد. خیلی صداشون بلند بود. از پنجره نگاهی به بیرون انداختم؛ با این وضعی که توی جامعه ست فکر کنم دیگه وقتشه که امام حسین برای ما عزاداری کنه نه ما برای او! </font></span><span dir="ltr" style="COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"><p /></span></p> text/html 2008-01-10T08:31:00+01:00 gachland.mihanblog.com طبیب خسته محل درد! http://gachland.mihanblog.com/post/70 <p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center" align="center"><b><i><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 18pt; COLOR: red; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">محل درد</span></i></b></p><p /><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center" align="center"><b><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 18pt; COLOR: red; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"></span></b><p /><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"><font size="3">منکه تا بحال چنین اصطلاحی رو نشنیده بودم. امروز یکی از مریضام میگفت: زیر بالای چشمم درد میکنه!</font></span></p><p /><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"><font size="3">راستی شما میدونید <i>زیر بالای چشمتون </i><span style="mso-spacerun: yes"> </span>کجاست؟!!</font></span></p><p /></p><p> </p> text/html 2008-01-08T23:31:00+01:00 gachland.mihanblog.com طبیب خسته یادگار دفاع مقدس! http://gachland.mihanblog.com/post/69 <p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center" align="center"><i><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 20pt; COLOR: #ff9900; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">یادگار دفاع مقدس<p /></span></i></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center" align="center"><i><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 20pt; COLOR: #ff9900; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"><p> </p></span></i></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="COLOR: maroon; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"><font size="3">همه میدونیم چندسال پیش خاک این مملکت مورد تجاوز دشمن واقع شد و جنگی درگرفت که سالها ادامه داشت. جنگ زندگی و هستی خیلی ها رو ازشون گرفت. خیلیها عزیزاشون رو برای این مملکت از دست دادن. خیلی ها قهرمانانه مبارزه کردن و از جان و مالشون مایه گذاشتن. اونایی که پاک بودن پیش خدا رفتن؛ بعضی ها هم تا آخر عمر معلول شدن و بعنوان یادگارای اون روزای سخت باقی موندن و باخودشون عهد بستن که اجرشون رو فقط از خدا بگیرن. در عوض بعضی ها هم هستن که سعی میکنن خودشون رو بزور جانباز جا بزنن<span style="mso-spacerun: yes">  </span>و بیماری مادرزادیشون رو به جنگ نسبت بدن تا بتونن از مزایا و امتیازاتش استفاده کنن! مثل همون حاجی بداخلاقی که یک هفته درمیون پنجشنبه ها پیش من میاد و میگه من دوتا ترکش توی کمرم هست که وقتی باد سرد بهشون میخوره میلرزن و معده درد میگیرم و ترش میکنم! باید رانیتیدین بخورم تا این ترکش ها آروم بشن!! <p /></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="COLOR: maroon; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"><font size="3">هرکسی باتوجه به سن و سال و شخصیتش ممکنه خاطره و یادگاری از جنگ ایران و عراق توی ذهنش داشته باشه.دیشب بیماری داشتم که بعداً فهمیدم از افراد به اصطلاح بانفوذ و علاقمند به مسایل سیاسی و خط بازی های انتخاباته. همینطور که در مورد بیماریش ازش سوالاتی میکردم پرسیدم سیگار هم میکشی؟ گفت: بله، الآن چند ساله که سیگار میکشم؛ سیگار از یادگارای دفاع مقدسه!<p /></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="COLOR: maroon; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"><font size="3">با تعجب گفتم تاحالا این یکی رو نشنیده بودم؛ آخه سیگار چه ربطی به دفاع مقدس داره؟!<p /></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="COLOR: maroon; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"><font size="3">نمیدونم چطور شد که صداقتش گل کرد و گفت: آخه میدونی دکتر، زمانی که جبهه میرفتیم بوکس بوکس سیگار میاوردن و اونجا توزیع میکردن؛ منکه سیگاری نبودم اما وقتی اینهمه سیگار مفتی رو میدیدم حیفم میومد که نکشم! <span style="mso-spacerun: yes"> </span>از همون زمان دیگه سیگاری شدم و دیگه بعداز جنگ هم نتونستم ترکش کنم! <p /></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="COLOR: maroon; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"><p><font size="3"> </font></p></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="COLOR: maroon; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"><font size="3">از قدیم راست گفتن که <i>« بعضیا طناب مجانی که میبینن، خودشون رو دار میزنن!! »<p /></i></font></span></p> text/html 2008-01-08T05:31:00+01:00 gachland.mihanblog.com طبیب خسته دل خوش http://gachland.mihanblog.com/post/68 <p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center" align="center"><b><i><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 22pt; COLOR: fuchsia; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">دلِ خوش<p /></span></i></b></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center" align="center"><b><i><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 22pt; COLOR: fuchsia; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"><p> </p></span></i></b></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="COLOR: #333399; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"><font size="3">امروز دو شیفت بودم. شیفت عصر درمانگاه خیلی شلوغ بود. از ساعت دو تا چهار و ربع بعدازظهر 42 تا مریض ویزیت کردم؛ خودمم نمیدونم چطور توی این فاصله کم اینهمه آدم اومدن و منو دیدن! به جرأت قسم میخورم که حتی یک نفرشون هم واقعاً بیمار نبود، فقط برای تفنن و گرفتن سهمیه مجانی داروشون اومده بودن دیدن ما! واقعاً خسته شده بودم. همش از خودم میپرسیدم چطور ممکنه توی این سرمای شدید و یخبندون اینهمه آدم بیکار بدون اینکه واقعاً مریض باشن ریختن توی درمانگاه. <p /></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="COLOR: #333399; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"><font size="3">درست وقتی پنجاه و یکمین بیمار توی اتاقم بود و هنوز چند نفر دیگه توی سالن انتظار از سروکول هم بالا میرفتن تلفن زنگ زد. گوشی رو برداشتم. آقایی که اصلاً نمیشناختمش از اون ور خط گفت: « آقای دکتر من کارمند شرکت نفت هستم. میخواستم بدونم این لیگامان حنجره که میگن یعنی چی؟! »<p /></font></span></p> text/html 2008-01-06T22:31:00+01:00 gachland.mihanblog.com طبیب خسته دعای بیمار http://gachland.mihanblog.com/post/67 <p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center" align="center"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 20pt; COLOR: #ffcc00; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">دعای بیمار<p /></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center" align="center"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 20pt; COLOR: #ffcc00; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"><p> </p></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="COLOR: #339966; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"><font size="3">آخر وقت بود و کم کم داشتم آماده میشدم که برم خونه. صدای خانمی رو شنیدم که به کارگر درمانگاه میگفت با دکتر کار شخصی دارم. وقتی به اتاقم اومد شناختمش،یکی از بیمارای قدیمی بود. بعد از سلام و احوالپرسی گفت: دکتر تا حالا چند بار اومدم ولی نبودی؛ گفتن دیگه رفتی شیراز و کم میای اینجا. خدا خدا میکردم که این هفته گچساران باشی. امروز من اومدم که فقط ازت تشکر کنم. چند ماه پیش که اون بیماری رو داشتم خیلی زجر میکشیدم؛ چندبار دارو مصرف کردم که هیچکدوم فایده ای نداشت. ولی با اون دوتا پمادی که بهم دادی مشکلم برطرف شد و دیگه راحت شدم.<p /></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="COLOR: #339966; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"><font size="3">زن کلی ازم تشکر کرد و بعدش شروع کرد به دعا کردن. وقتی رفت احساس آرامش و رضایت میکردم. چقدر بزرگوار بود که توی این هوای سرد و یخبندان بخاطر تشکر از من اینهمه راه اومده بود. شاید خیلی ها بخاطر پول طبابت کنن ولی من معتقدم دعای بیمار بهترین پاداشیه که میشه به یک طبیب داد.ب رای من این لحظه با هیچ چیز دیگه ای توی دنیا عوض شدنی نیست.<p /></font></span></p>