تبلیغات
خاطرات گچساران - مطالب روزنوشت

خاطرات گچساران

روز پزشک

پنجشنبه 1 شهریور 1386

روز پزشک گرامی باد

خدا را سپاس که بر ما منّت گذاشت تا دردِ دردمندان را درمان کنیم.

*

***

*****

 



[ پنجشنبه 1 شهریور 1386 - 06:08 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : پنجشنبه 1 شهریور 1386 - 06:08 ق.ظ]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]

زن برادرزاده شوهر دختر عمو!

یکشنبه 28 مرداد 1386

زنِ برادرزادۀ شوهرِ دختر عمو!

 

دیروز عصر از شیراز به گچساران اومدم. از هفته قبل تقاضای استفاده از اتوبوس شرکت نفت برای سفر از شیراز به گچساران داده بودم. یکی از دوستان در امور مسافرت شرکت نفت لطف کرد و گفت برای اینکه راحت تر باشی بجای اتوبوس با رونیز میفرستمت. از او خیلی تشکر کردم. ساعت سه و چهل و پنج دقیقه بود که سوار ماشین شرکت نفت شدیم. هنوز مسافت زیادی رو طی نکرده بودیم که تلفن همراه راننده بصدا در اومد. همینطور که رانندگی میکرد تلفنش رو جواب داد و بلافاصله رفت روی موج لری!

وقتی حرفاش تموم شد بمن گفت: یکی از آشناها بود؛ میخواد از شیراز به گچساران بره،آقای دکتر اگه اشکالی نداره اونو هم با خودمون ببریم.

پرسیدم ایشون شرکت نفتی هستن که میخوان از ماشین شرکت نفت استفاده کنن؟

راننده گفت: نه شرکت نفتی نیست ولی زن برادرزاده شوهر دختر عمومه؛ فامیله، نمیشه بهش نه بگم!

ظاهراً چاره ای نبود. به راننده گفتم از نظر من ایرادی نداره. توی اون گرما تا ساعت چهار و بیست دقیقه زیر آفتاب ایستادیم تا زن برادرزاده شوهر دختر عموی آقای راننده با دوتا بچه قد و نیم قد و یه چمدون و چندتا ساک دستی و یک ظرف خوراک سیب زمینی با گوجه تشریف آوردند و سوار ماشین شدند! کاش لااقل یک کلام عذر خواهی کرده بود که نیم ساعت منتظر من کنار خیابون معطل شدید!

 

 

جای تأسفه که شرکت نفت به همه کسانی که حق استفاده از امکانات شرکتی رو ندارن، حتی اقوام دور کارگراش هم سرویس میده ولی مهندس های زحمتکش شرکت نفت که توی بیابونها و نقاط دور افتاده کار میکنن و عرق میریزن از همین سرویسی که به زن برادرزاده شوهر دختر عموی آقای راننده داده میشه محرومند. توی جاده یادم به جوکی که سالهای اول انقلاب شنیده بودم افتاد که:

از یه نفر...( ! ) میپرسن اگه رئیس جمهور بشی اولین کاری که میکنی چیه؟ طرف جواب میده: « بلافاصله خودم و همه کس و کارم رو توی شرکت نفت گچساران استخدام میکنم!! »



[ یکشنبه 28 مرداد 1386 - 03:08 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]

مال خودت رو میشناسی؟!

چهارشنبه 17 مرداد 1386

مال خودت رو میشناسی؟!

 

صبح داشتم به سمت درمانگاه میرفتم. جلوی من دونفر کارمند شرکت نفت(!) دست همدیگه رو گرفته بودن و به سمت قسمت تحویل نمونه ها برمیگشتن. هیچکدوم موهای سرشون رو شونه نکرده بودن. یکیشون ریش نامرتبی داشت و کفشش رو بدون جوراب پوشیده بود. دومی پشت کفشش روخوابونده بود؛ از قسمت پشت کفش میشد جورابهای کثیف و لکه دارش رو دید.

توی دستشون برچسب اسمشون بود. از صحبتهاشون فهمیدم ظرف نمونه آزمایشگاهی رو جلوی پنجره گذاشتن بدون اینکه برچسب اسمشون رو روش بچسبونن! هردوشون جلوی پنجره ایستادن. نگاهی به ظرفهای پلاستیکی ادرار که اونجا بود انداختن.

یکیشون به اون یکی گفت: حاجی، تو مال خودت رو میشناسی؟!

رفیقش نگاهی به شیشه های ادرار کرد، بعدش یکی یکی اونا رو برداشت و بالا برد و جلوی نور گرفت و با دقت نگاهشون کرد و جواب داد: سیّد، اینا همش مثل همه! همشون زردن!! کدومشون مال تو بود!!!

وقتی به اتاقم رسیدم دوباره از پشت پنجره نگاهی بهشون انداختم. همونجا وایساده بودن و بهمدیگه حاجی و سید میگفتن، ولی هنوز نتونسته بودن ادرارشون رو شناسایی کنن! ظاهراً بالاخره یکیشون موفق شد از روی رنگ زردش، نمونه خودش رو پیدا کنه! ولی اون یکی عاقلتر بود و ظرف جدیدی از آزمایشگاه گرفت و به سمت دستشویی رفت!



[ چهارشنبه 17 مرداد 1386 - 03:08 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]

خودنمایی

سه شنبه 16 مرداد 1386

خودنمایی

 

این روزها بازار خودنمایی و ریا خیلی گرمه. از دین و مذهب و پیغمبر و امام مایه میذارن تا بخوان متدین بودن خودشون رو نشون بدن یا چیزی رو به رخ بکشن.

دیروز توی تابلو اعلانات بیمارستان روی یک کاغذ حدیثی از حضرت محمد(ص) رو دیدم که عنوان زیرش از خود حدیث شریف بیشتر بود. بنظر شما وقتی زیر یک حدیث کوتاه هشت کلمه ای، میان چهارده کلمه مینوسن: « امور فرهنگی بسیج پایگاه مقاومت والفجر و روابط عمومی سازمان بهداشت و درمان صنعت نفت گچساران » آیا غیر از خودنمایی هدف دیگه ای هم میتونن داشته باشن؟! معلوم نیست خود حدیث مهمتر بوده یا عنوان پرطمطراق زیرش!



[ سه شنبه 16 مرداد 1386 - 06:08 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]

مشکل قندخون

یکشنبه 14 مرداد 1386

مشکل قندخون

 

دوباره قند خونش بالا رفته بود. بهش گفتم: خانم... خونتون 211 شده، خیلی بالا رفته؛ نکنه دوباره ناپرهیزی کردی؟ چیزایی که بهتون گفته بودم رعایت میکنید؟

با تعجب گفت آقای دکتر، باور کنید من خیلی رعایت میکنم؛ نمیدونم چرا قندم اینقدر بالا رفته.

بعدش کمی مکث کرد و ادامه داد: « البته یه چند روزه که قرصام تموم شده بود ولی چون مهمون داشتیم نمیتونستم بیام درمانگاه. این مدت هم مدام برای مهمونا شربت درست میکردم، خودمم مجبور بودم همراشون بخورم! شربت که قند رو بالا نمیبره؟ راستی کشمش و خرما چی؟ یه چند هفته ایه که هرروز خرما میخورم و با چاییم هم کشمش زیاد میخورم. ولی فکر نمیکنم اینا قند خونم رو بالا برده باشه! آقای دکتر من که این همه رعایت میکنم، پس بنظر شما چرا قند خونم بالا رفته؟!! »



[ یکشنبه 14 مرداد 1386 - 03:08 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]

وفور نعمت!

جمعه 12 مرداد 1386

وفور نعمت!

 

امروز عصر از شیراز بطرف گچساران حرکت کردم. خدا پدر این بیمارهای عزیز را بیامرزه که گاهی وقتها خیلی بدرد بخورن! به امور مسافرت شرکت نفت در هتل پارسیان شیراز رفتم. بیماران عزیز و همراهانشان دورتادور لابی هتل نشسته بودند. از حال و وضع ظاهریشان و جعبه های شیرینی و چیزهای دیگه که از شیراز خریده بودند معلوم بود که چقدر حالشون وخیمه! فقط یکیشون بود که واقعاً نیاز به اعزام به شیراز داشت. بنده خدا پیوند قرنیه انجام داده بود و بعداز عمل با کاهش دید مواجه شده بود. بقیه فقط آمده بودند شیراز با هزینه شرکت نفت تعطیلات آخر هفته شان را بگذرانند و البته خرید هم بکنند!

توی این اوضاع وانفسا و کمبود بنزین، چهار دستگاه ماشین رونیز آمده بود تا نه نفر آدم را به گچساران برساند. درسته سهمیه بنزین این ماشینهای دولتی ربطی بمن نداره ولی حداقل تناسب ریاضی را رعایت میکردند! چهار تا ماشین برای نه نفر؟!! بهرحال من خیلی خوشحال بودم که به برکت این بندگان خدا توانستم خودم رو از شرّ اتوبوس خلاص کنم!

وقتی به گچساران رسیدم سری به آشپزخانه زدم. یخچال خالی خالی بود! یکراست به نزدیکترین سوپرمارکت رفتم. چند قلم خرت و پرت میخواستم؛ جنس ها را داخل کیسه گذاشت. وقتی از فروشنده خواستم چند ظرف ماست هم بدهد با تعجب نگاهم کرد و گفت: آقای دکتر مثل اینکه خبر ندارید چند روزیه توی گچساران ماست گیر نمیاد؟!!

با خجالت گفتم: ببخشید من یک هفته اینجا نبودم؛ به همین خاطر هم از شدت وفور نعمت در این شهر بی خبرم!!



[ جمعه 12 مرداد 1386 - 09:08 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]

مزیت لر بودن!

چهارشنبه 10 مرداد 1386

مزیّت لُر بودن!

 

برای پرداخت عوارض نوسازی به شهرداری منطقه شش شیراز رفته بودم. کار تکمیل پرونده و تغییر نام پرونده ساختمان از مالک قبلی بمن خیلی طول کشید. اولش گفتند هیچکاری نداره، فقط اسمت رو به متصدی کامپیوتر میگی، شماره پرونده ات رو که پیدا کرد اونو از بایگانی میگیری و به میز شماره 5 میبری و تسویه حساب میکنی، همین.

ولی همین کار ساده حدود دوساعت و نیم طول کشید! پرونده ام رو بعداز کلی دردسر و گرو گذاشتن کارت شناسایی دادند. بعدش هم چندجای دیگه معطل شدم. وقتی منتظر دریافت پرونده ام از بایگانی بودم یکی از مریضای گچسارانی ام به اسم آقای ن. رو توی صف پشت سرم دیدم. باهم سلام و احوالپرسی کردیم. اون بنده خداهم برای انجام کاری مشابه من به شهرداری اومده بود. یه دفعه شروع کرد با لهجه لری با مسوول بایگانی صحبت کردن. کارمند شهرداری از اینکه یکنفر داشت باهاش لری حرف میزد به وجد اومده بود و از جاش پاشد و  پرونده آقای ن. رو بدون معطلی،خارج از نوبت و حتی بدون اینکه مثل بقیه ازش کارت شناسایی بگیره بهش داد. بعدش هم راه افتاد و به چند نفر دیگه از کارمندای اونجا سفارش هم ولایتی خودش رو کرد.

یکساعت بعد هنوز کار من انجام نشده بود. پشت میز شماره 5 منتظر ایستاده بودم. کارمند محترم شهرداری همینطور که باخیال راحت چاییش رو میخورد داشت صفحه حوادث روزنامه رو هم ورق میزد!  یه دفعه آقای ن. سراغم اومد تا ازم خداحافظی کنه. باتعجب ازش پرسیدم مگه کار شما تموم شد؟ گفت: بله، بچه ها زحمت کشیدن و زود کارم رو راه انداختند.

تا ساعت دوازده و نیم هنوز توی شهرداری بودم. مقصر خودم بودم که بعداز نه سال زندگی توی گچساران نتونستم دست و پا شکسته هم که شده لری حرف بزنم! اگه فقط یه کم لری بلد بودم دیگه لازم نبود توی شهرداری شیراز این همه معطل بشم! شما هم اگه یه وقت خدای نخواسته هرجا توی جنوب ایران گذارتون به جاهایی مثل شهرداری، نیروی انتظامی یا دادگاه افتاد سعی کنید چهارتا کلمه لری بلد باشید؛ مطمئن باشید حتماً بدردتون میخوره!!



[ چهارشنبه 10 مرداد 1386 - 01:08 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]

گران ولی مجانی!

یکشنبه 7 مرداد 1386

مجانی ولی گران!

 

اگر اشتباه نکنم بیمار میگفت از باشت به گچساران اومده،  هزار و پانصد تومان کرایه داده تا به گچساران رسیده؛ بعدش هم سیصد تومان دیگه کرایه تاکسی داده که خودش رو از شهر به درمانگاه شرکت نفت برسونه.

سرماخوردگی مختصری داشت و براش دارو نوشتم. با یک حساب سرانگشتی کرایه رفت و برگشتش به گچساران حدود سه هزار و ششصد تومان میشد درحالیکه داروهایی که من برای سرماخوردگیش نوشتم قیمتش توی داروخانه کمتر از دو هزار تومان بود!

بهش گفتم: توی گرمای شدید هوا اینهمه راه اومدی و وقت خودت رو تلف کردی و کلّی هم پول کرایه ماشین دادی؛ خب همونجا به داروخانه مراجعه میکردی و یک قرص و شربت سرماخوردگی میخریدی؛ هم راحت تر بود و هم ارزانتر!

با یک حالت عجیبی بمن نگاه کرد و گفت: « آخه دارو خونه اونجا ازم پول میگیره، ولی شرکت نفت داروها رو مجانی بهم میده! من شرکت نفتی هستم،چرا باید دارو بخرم؟! »



[ یکشنبه 7 مرداد 1386 - 06:07 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]