تبلیغات
خاطرات گچساران - مطالب روزنوشت

خاطرات گچساران

عاقبت مدرسه!

شنبه 15 دی 1386

عاقبتِ مدرسه!

بعضی وقتها پشت کامیونها جملات و عبارتهای جالبی مینویسن. دیشب توی جاده شیراز به گچساران کامیونی رو دیدم که پشتش نوشته بود: « عاقبتِ فرار از مدرسه! »

جمله قشنگی بود و منو به فکر انداخت. دلم میخواست راننده کامیون رو ببینم و بهش بگم: خیلی ناراحت نباش داداش. منم که هیچوقت از مدرسه فرار نکردم و همیشه درسم رو خوب خوندم و همیشه نمره بیست گرفتم هم  الآن ده ساله که مثل تو آواره همین جاده شیراز به گچسارانم؛ پس غصه نخور که ما باهم هیچ فرقی نداریم!!

 



[ شنبه 15 دی 1386 - 03:01 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : شنبه 15 دی 1386 - 03:01 ق.ظ]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]

میلاد حضرت عیسی مسیح مبارک

سه شنبه 4 دی 1386

میلاد حضرت عیسی مسیح مبارک

 

پشت میزم نشستم و قبل از اینکه کارم رو شروع کنم نگاهی به تقویم رو میزیم انداختم. روی صفحه امروز نوشته شده بود: چهارم دیماه، بیست و پنج دسامبر تولد حضرت عیسی مسیح (ع)

چند ثانیه بعد اولین بیمار به اتاقم اومد. وقتی خواستم نسخه ش رو بنویسم متوجه شدم اسمش عیسی د. است! چه تقارن جالبی.



[ سه شنبه 4 دی 1386 - 09:12 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]

معلومات رادیویی

یکشنبه 2 دی 1386

این دو روزی که به گچساران اومدم همش فکرم مشغول یکی از همکارای پزشکه. عده زیادی از مراجعین این دو روز رو بیمارایی تشکیل میدن که قبلش به اون مراجعه کردن. وقتی مریضاش رو دوباره ویزیت میکنم و نسخه هایی که براشون نوشته رو نگاه میکنم، میبینم که خدائیش طبابت این بنده خدا خیلی افتضاحه! نمیخوام بگم خودم طبیب خوبی هستم و خیلی میفهمم؛ اما توی پزشکی اصول اولیه ای هست که همه اونو میدونن (البته غیر از این همکار ما!) و در طبابتشون بکار میبرن.ولی نسخه های اون با هیچکدوم از اصول علمی و تجربی سازگار نیست. امروز از خودم میپرسیدم آخه چرا گاهی یه نگاه به کتاب و مجله های پزشکی نمیندازه تا اینطوری به سر خلق الله نیاره؟!

اتفاقاً ظهر که میخواستم به خونه برگردم هردومون سوار یه ماشین شدیم. قبل از اینکه پیاده شم باحالت خاصی مثل اینکه بخواد خبر جدید و خیلی مهمی رو بمن بده گفت:  « راستی دکتر، امروز از رادیو شنیدم که داروهای کورتیکواستروئید چشمی ممکنه باعث کاتاراکت بشن! » بهش گفتم آقای دکتر، اینو که شما امروز از رادیو شنیدی، سالهاست توی کتابهای پزشکی نوشتن.

وقتی پیاده شدم و در ماشین رو بستم پیش خودم گفتم: خب معلومه پزشکی که معلوماتش رادیویی باشه، طبابتش هم باید همین مدلی باشه دیگه!!



[ یکشنبه 2 دی 1386 - 03:12 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]

شب یلدای امسال

شنبه 1 دی 1386

شب یلدای امسال

 

شب یلدای امسال طولانی ترین و مزخرف ترین شب زندگیم بود! دیروز ساعت پنج و نیم عصر بلیت داشتم تا از شیراز به گچساران بیایم. هرچند دلخور بودم که کنار خانواده ام نیستم ولی پیش خودم فکر میکردم شب یلدا توی جاده بودن هم برای خودش عالمی داره!

برخلاف همیشه ترمینال خیلی خلوت بود و هنوز از اتوبوس اثری نبود. ساعت پنج و سی و پنج دقیقه مسوول شرکت آسیا سفر داد زد: مسافرای پنج و نیم گچساران زودتر سوار شید. ولی معلوم نبود باید سوار چی بشیم!

چند دقیقه بعد آقای راننده بوق زنان با اتوبوس سفید خوشکلش وارد ترمینال شد و توی جایگاه شماره سه ایستاد. دوباره مسوول شرکت فریاد زد: مسافرای پنج و نیم گچساران زودتر سوار شید که جا نمونین!

هنوز جمعیت به اتوبوس نرسیده بود که راننده یه دنده عقب گرفت و از جایگاه خارج شد؛ مسافرای بدبخت هم دنبالش میدویدن! راننده ماشینش رو اونور تر پارک کرد. دوباره همون مرد داد زد: مسافرین پنج و نیم گچساران زودتر به جایگاه هفت برید و سوار شید! مردم که هوای سرد شیراز اذیتشون میکرد به جایگاه هفت هجوم بردن؛ ولی بازهم قبل از اینکه کسی بتونه سوار بشه آقای راننده پشیمون شد و دنده عقب گرفت و دوباره به همون جایگاه شماره سه برگشت!!

بعداز این دردسرها وقتی روی صندلیمون نشستیم، متوجه شدیم که چون ماشین پر نشده و مسافر کم داره آقای راننده دلخوره و نمیخواد حرکت کنه! تا ساعت شش و ده دقیقه همینطور نشستیم و دعا کردیم تا شاید چند تا مسافر گیرش بیاد؛ ولی مثل اینکه هیچکس دلش نمیخواست شب یلدا به گچساران بره!

خلاصه وقتی تعدادمون به بیست نفر رسید بالاخره بعداز یک ساعت تأخیر حرکت کردیم. توی راه یواش یواش بارون شروع شد و هرچی به گچساران نزدیک میشدیم شدیدتر میشد. ساعت یازده و ربع توی ترمینال گچساران پیاده شدم. حتی یک تاکسی هم نبود. متصدی تاکسی سرویس ترمینال گفت: به مناسبت شب یلدا تا صبح تاکسی نداریم!

چاره ای نبود. چمدونم رو دست گرفتم و زیر بارون راه افتادم. حسابی خیس شده بودم که یه مسافرکش شخصی برام بوق زد. خدا پدرش رو بیامرزه. ظاهراً یه مسافر دیگه داشت که قبل از من سوار شده بود و ماشین رو دربست کرایه کرده بود. وقتی اون بنده خدا چشمش به من میفته که با لباسای خیس کنار خیابون وایسادم دلش به رحم میاد و از راننده میخواد منو سوار کنه. هیچوقت لطف و مهربونی این دو گچسارانی خوب را فراموش نمیکنم ( قابل توجه کسانی که همش ایراد میگرن و میگن از گچسارانی ها بد میگی! )

وقتی میخواستم از تاکسی پیاده شم از راننده بخاطر لطف و محبتش توی اون شب بارونی سرد خیلی تشکر کردم. باخودم گفتم فقط چند قدم با بخاری گرم فاصله مونده! ولی افسوس که اشتباه میکردم:

هرچی کلید رو میچرخوندم قفل در باز نمیشد! ظاهراً قبل از من آقا دزده به خونمون اومده بود و چون هرچی سعی کرده بود نتونسته بود قفل رو باز کنه از دق دلش یه کاری کرده بود که خودم هم نتونم بازش کنم! با دستای سرد و کرختم هرچی به قفل ور رفتم باز نشد که نشد! ساعت نزدیک دوازده شب بود و همسایه ها خواب بودن. به دوستم مهندس ویسیان تلفن کردم و ازش خواستم بیاد کمکم! پیش خودم گفتم اگه نتونست قفل رو باز کنه لااقل میتونه شب منو ببره خونشون بخوابم!!

بالاخره با یه ضربه شدید قفل باز شد و من خودم رو بخاری رسوندم تا گرم بشم. اینهم شب یلدای امسال ما!!



[ شنبه 1 دی 1386 - 04:12 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]

دو قلوها

چهارشنبه 21 آذر 1386

دوقلو ها

 

مثل همیشه دو قلوها باهم و همراه مادرشون اومدن. هردوشون کلاس اول ابتدایی هستن. معمولاً باهم مریض میشن ولی حتی وقتی هم که مثل امروز فقط یکیشون بیمار باشه بازهم باهمدیگه میان. ملیکا اسهال و استفراغ و تب شدید داشت و اصلاً حالش خوب نبود. معاینه ش کردم و گفتم باید بستری بشه. خواهرش رو صدا کرد و بهش گفت : « آجی حالم خوب نیست؛ دستمو بگیر. »

قل هفت ساله ش با مهربونی تمام دست خواهر مریضش رو گرفته بود و سرش رو نوازش میکرد. افسوس که دوربین نداشتم تا ازشون عکس بگیرم.



[ چهارشنبه 21 آذر 1386 - 04:12 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]

اندر مضرات سیگار!

سه شنبه 20 آذر 1386

اندر مضرات سیگار!

 

در مورد بدی سیگار و دخانیات همه چیز شنیده بودم غیر از این یکی رو که یکی از مریضام کشف کرده:

همینطور که مشغول نوشتن نسخه بیمار بودم داشتم به حرفاش گوش میدادم. داشت از مضرات دود سیگار و مواد مخدر برام میگفت. میگفت یکی از آشناهامون خیلی سیگار میکشه؛ هشتاد سالشه و به همه میگه ببین باوجودیکه من دودی هستم هشتاد سال عمر کردم و تنم سالمه. منم همیشه بهش میگم: « اشتباه نکن؛ درسته که هنوز سیگار مریضت نکرده ولی مطمئن باش اگه دودی نبودی الآن بجای هشتاد سال دست کم صد و ده بیست سالت بود!! »



[ سه شنبه 20 آذر 1386 - 09:12 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]

پرستاران

سه شنبه 20 آذر 1386

پرستاران

 

حتماً شما هم سریال پرستاران رو از تلوزیون دیدید. یکی از نکات برجسته این سریال میزان آگاهی و دانش حرفه ای پرستاران کشور کاناداست که گاهی میبینیم حتی یک پرستار نکته علمی را به پزشک متخصص یادآوری میکنه؛ به زبان ساده به بیمارانش آموزش میده و همیشه و همه جا از معلومات علمیش استفاده میکنه. هرچند در مملکت خودمون پرستاران دلسوز و خوب زیادی داریم ولی گاهی نکاتی میبینیم که بسیار تأسف آوره.

امروز بعدازظهر یکی از پرستارهای درمانگاه پسر یازده ماهش رو پیشم آورد و گفت: « سهیل از ظهر تا حالا سرفه های chesti (!) میکنه » اولش فکر کردم اشتباه شنیدم بهمین خاطر پرسیدم ببخشید درست متوجه نشدم، گفتید چه نوع سرفه ای میکنه؟ و همکارمون دوباره جواب داد: سرفه هاش خیلی chesti  هست! با تعجب پرسیدم منظورتون از سرفه چستی چیه؟! و پرستار با اعتماد به نفس جواب داد: منظورم اینه که با چست ( سینه) سرفه میکنه! باخنده گفتم مگه بقیه با رکتومشون ( مقعد) سرفه میکنن؟!!

بچه رو معاینه کردم.مادرش فوی گفت سینه ش پر بود نه؟ منم بلافاصله جواب دادم: نه!

 بهش گفتم بچه مشکل خاصی نداره و فقط یه سرماخوردگی ویروسیه و احتیاج به آنتی بیوتیک نیست. پرستار با دلخوری بچه ش رو بغل کرد و گفت: ولی دکتر سرفه هاش خیلی چستیه ها!! بهش گفتم بهتره بجای اینکه اینهمه کلمه chest رو نابجا استفاده کنید بفکر یه دستگاه بخور برای بچه تون باشید تا زودتر خوب بشه!

یه ساعت بعد خانم جوانی به اتاقم اومد. میگفت سرماخورده. معاینه ش کردم و براش توضیح دادم که یه بیماری ویروسیه که نیاز به انتی بیوتیک نداره و با استراحت و مصرف مایعات و قرص سرماخوردگی برطرف میشه. بیمار با حالت خاصی گفت: آقای دکتر من دانشجوی پرستاری هستم. برای اینکه زودتر خوب بشم یه آمپول تو رگی برام نسخه نمیکنید؟!

از لحن صحبتش جاخوردم.  جواب دادم: برای شما که دانشجوی پرستاری هستید اصلاً مناسب نیست که کلمه تو رگی رو بکار ببرید. درثانی شما باید وقتی فارق التحصیل شدید به دیگران نحوه مراقبت از بیمار رو آموزش بدید. چطور در آینده میخواهید چیزایی رو آموزش بدید و بکار ببرید که خودتون هیچ اعتقادی بهش ندارید؟!

نمیدونم جامعه ما داره به کجا ولی اینایی که من دیدم، خدا به داد بیماراشون برسه!



[ سه شنبه 20 آذر 1386 - 06:12 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]

حرص و آز

چهارشنبه 14 آذر 1386

حرص و آز

 

ساعت شش و نیم به شیراز رسیدم.بعداز چهار ساعت و نیم نشستن توی اتوبوس حسابی خسته شده بودم؛ دلم میخواست زودتر به خونه برسم. ساکم رو برداشتم و سریع از ترمینال خارج شدم. راننده تاکسی مرد جاافتاده ای بود. توی راه مدام در مورد تفاوت جوونهای این دوره با قدیمیها صحبت میکرد و میگفت جوونهای این دوره ایمان و اعتقادشون کم شده؛ بجای اینکه بخدا توکل داشته باشن حرص و آز دارن؛ همش میخوان سر هم کلاه بذارن. نمیدونن اگه یه لقمه نون حروم بیاد توی سفره شون بعداً باید چند برابرشو از دست بدن. آدم باید صداقت داشته باشه؛ دروغ خیلی بده. انسان نباید حرص بزنه. حرص و آز برای مال دنیا خوب نیست و... ... اینقدر گفت و گفت تا به مقصد رسیدیم. خدا رو شکر کردم که بالاخره کلاس اخلاق تموم شد و از تاکسی پیاده شدم.

ازش پرسیدم کرایه من چقدر شد؟ بدون معطلی گفت این مسیر سه هزار و پونصد میشه ولی شما سه تومن بده. با تعجب بهش گفتم آقا چه خبره؟! من خودم شیرازی هستم و از نرخها خبر دارم. همیشه از ترمینال تا خونه رو دوهزار تومن میدم. شما میخوای یه برابر و نیم بگیری اونوقت میگی جوونای این دوره حرص و آز دارن و سر بقیه کلاه میذارن؟!

دوتا هزاری بهش دادم و رفت. بعضیها چقدر بین حرف و عملشون فاصله ست.



[ چهارشنبه 14 آذر 1386 - 06:12 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]