تبلیغات
خاطرات گچساران - مطالب طبیب خسته

خاطرات گچساران

شرکت نفتی های واقعی

پنجشنبه 26 مهر 1386

شرکت نفتی های واقعی

 

امروز دو شیفته کار کردم و چون روز تعطیل بود بیمارای بقیه درمانگاهها هم به درمانگاه ما می آمدند. به همین خاطر فرصتی پیش اومد تا بعد از مدتها غیر از مریض های عادی و تکراری خودمون چند نفر شرکت نفتی واقعی رو هم ببینم. ( همونایی که قبلاً یکبار گفتم نسلشون درحال انقراضه! )

این کارمندای قدیمی شرکت نفت که از درمانگاه رجایی به درمانگاه ما میومدن نمونه انسانیت و اخلاق بودن. در رفتارشون ادب و نزاکت داشتن؛ فوق العاده خوش برخورد بودن؛ ظاهرشون مرتب و آراسته بود ( برخلاف اکثریت فعلی! )  و از همه مهمتر اینکه با وجودیکه از لحاظ عملیاتی و موقعیت اداری برای خودشون وزنه ای هستن و جایگاه خاصی توی سیستم دارن ولی فوق العاده متواضع و بی تکلف بودن و ذره ای تکبر درشون نبود.

 بنا به جهاتی از ذکر نامشون معذورم ولی فقط همینو بگم که بار اصلی شرکت نفت گچساران روی دوش این بندگان خداست. زحمتش رو اینا میکشن و ریاستش رو  دیگران میکنن! با مدرک تحصیلی و این همه سابقه و تجربه ای که در صنعت نفت دارن اگر سعی میکردن دو مثقال ریش هم خرج صورتشون کنن و خودشون رو به بعضی جاها وصل کنن حتماً مدیر ارشد میشدن و انصافاً هم ریاست حقشون بود!

من خیلی تحت تأثیر همین دو سه نفر قرار گرفتم و از ته قلب تحسینشون میکنم.  از بین حدود صد نفر آدمی که امروز ویزیت کردم فقط همین چند نفر نمونه یک شرکت نفتی واقعی و قدیمی بودن. امشب موقعی که کارم تموم شد و میخواستم به خونه برگردم دوباره یاد اونا افتادم. پیش خودم گفتم برخورد با این آدمهای نجیب و شریف، صحبت کردن باهاشون، معاینه کردن و مداواشون چقدر لذت بخشه. کاش بیشتر مریض بشن تا بازم بتونم ببینمشون!!  



[ پنجشنبه 26 مهر 1386 - 09:10 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]

پنجشنبه 26 مهر 1386

ساعت هشت صبح امروز آقای ر. همون کسی که دیروز درمانگاه رو بهم ریخته بود و گفته بود حتی اگه بمیره هم دیگه حاضر نیست پیش من بیاد، پیشم اومد! سرش رو پایین انداخته بود و با خجالت گفت: آقای دکتر من معذرت میخوام. دیشب اصلاً خوابم نبرده. هرچی فکر میکنم میبینم هیچ پزشکی مثل شما به ما رسیدگی نمیکنه. امروز اومدم پیشت بگم شرمنده ام و عذرخواهی کنم. اگه میشه ما رو ویزیت کن.

اول نمیخواستم ویزیتش کنم و بهش گفتم به پزشک اتاق بغلی مراجعه کنه.اما وقتی اصرار کرد و چندین بار عذرخواهی کرد دیگه خودمم خجالت کشیدم. باهم دست دادیم و همه چیز تموم شد.

خیلی عجیبه؛ بندرت لری پیدا میشه که بگه اشتباه کردم و عذرخواهی کنه! حتماً این خوش شانسی من بوده که با چنین مورد نادری برخورد داشتم!! اعتراف میکنم که انسان بسیار قدرشناسی بود. تاجائیکه حاضر شد برای اظهار این قدرشناسی حتی غرورش رو هم بشکنه. 



[ پنجشنبه 26 مهر 1386 - 01:10 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]

قدرشناسی

چهارشنبه 25 مهر 1386

قدرشناسی

 

امروز خیلی سرم شلوغ بود. حدود هفتاد تا بیمار داشتم. دوتاشون خیلی جالب بودن:

 

آقای ق. یه ترک خونگرم و خوش برخورد گچسارانی؛ هر دفعه که میاد خیلی مودب و خوش برخورده و کامل به دستورات داروییش گوش میکنه. منم همیشه سعی میکنم هرکاری که از دستم بر میاد براش فروگذار نکنم. رابطه بین من و آقای ق. از ارتباط پزشک و بیمار گذشته و تقریباً میشه گفت باهم دوست هستیم.جالبه که شش سال پیش همین آقا وقتی میخواست برای اولین بار به من مراجعه کنه پیش رئیس وقت بیمارستان رفته بود و گفته بود پزشک خانواده منو عوض کنید، خیلی جوون و کم تجربه ست من نمیخوام به این مراجعه کنم! بنده خدا دکتر خالقی براش توضیح داده بود که من زیاد هم آدم بدی نیستم! و گفته بود شما این بار رو مراجعه کنید، من مطمئنم که نتیجه میگیرید؛ اگه مشکلی داشتید بعداً پزشک خانواده تون رو عوض میکنیم. ( این ماجرا رو بعدها خودش برام تعریف کرد! )

هرچند اونروز آقای ق. با اکراه پیش من اومد و ویزیت شد ولی همون یکبار سرآغاز یک رابطه خوب و محکم بین ما بود. الآن شش ساله که خودش و خانواده ش فقط بمن مراجعه میکنن. اگه احیاناً مورد ضروری هم براشون پیش بیاد و مجبور بشن پیش پزشک دیگه ای برن در اولین فرصت داروهاشون رو میارن بمن نشون میدن و ازم نظر میخوان. امروز که دفترچه ش رو نگاه میکردم دیدم حتی ظرف این چهار ماه اخیر که من دائم گچساران نیستم و به شیراز میرم  هم به پزشک دیگه ای مراجعه نکرده. دو هفته پیش که گچساران بودم براش آزمایش نوشته بود؛ جواب آزمایشها رو نگه داشته بود که این هفته بیاره به خودم نشون بده. بنده خدا همیشه موقع خداحافظی اینقدر از من تشکر میکنه که شرمنده میشم.

 

مریض بعدی که امروز پیشم اومد آقای ر. بود. او درست نقطه مقابل مورد قبلیه که معرفی کردم. یک .. تمام عیار، بدبرخورد و طلبکار. هروقت میاد باید توی درمانگاه به یه نفر پیله کنه و بره! نه اهل رعایت نوبته، نه آداب معاشرت رو بلده.  سه روز پیش همین آقا به درمانگاه اومد. سرفه امانش رو بریده بود و نفس تنگی مختصری داشت. میگفت دو هفته ست که مریضم؛ چندبار به دکترای مختلف مراجعه کردم ولی حالم روزبروز بدتر شده. معاینه ش کردم و براش عکس و بعدش هم دارو نوشتم.

امروز که آقای ر. اومد طبق معمول میخواست خارج از نوبت بیاد توی اتاق معاینه که کارگر درمانگاه جلوش رو گرفته بود و همین باعث شد شلوغ کنه و درمانگاه رو روی سرش بذاره! مدتی بعد که نوبت بهش رسید و توی اتاق من اومد دیدم به نسبت چند روز پیش حالش خیلی بهتر شده. دیگه نفس تنگی که نداشت هیچ، کلی هم داد و بیداد میکرد! انگار پاک یادش رفته بود که فقط سه روز پیش توی همین اتاق اومده و به همین پزشک مراجعه کرده. بعد طبق عادت بعضی از همشهریهای مودبش (!) شروع کرد به توهین و فحاشی به کارگر بیچاره درمانگاه. وقتی بهش تذکر دادم گوش نکرد و به حرفای زشتش ادامه داد. منم چاره ای نداشتم جز اینکه ویزیتش نکنم و بهش بگم بره بیرون!  

 

قدرشناسی صفت بسیار خوبیه که توی این شهر نایابه. متأسفانه اینجا امثال آقای ق. خیلی کم پیدا میشن.  فکر کنم به همین خاطره که هیچ پزشکی حاضر نیست بیشتر از چند سال توی این شهر بمونه و همه میخوان زودتر فرار کنن؛ حتی اونایی که شناسنامه شون صادره گچسارانه!



[ چهارشنبه 25 مهر 1386 - 06:10 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]

سه شنبه 24 مهر 1386

قبل از هرچیز خیلی معذرت میخوام بخاطر اینکه این مطلب رو مینویسم. درسته که هر اتفاقی رو نباید تعریف کرد ولی ماجرای دیروز عصر رو عمداً مینوسیم تا متوجه بشید عمق فاجعه چقدره و بعضی وقتا اینجا با چه کسانی سروکار داریم!

 

دیروز عصر دخترخانم جوانی با خانم مسن تری که ظاهراً خاله اش بود به اتاقم آمدند. توی دفترچه ش نوشته بود بیست و یک سالشه. خیلی خونسرد و در کمال آرامش  رو بمن کرد و گفت:

« آقای دکتر، برادرِ زن داداشم دیروز  روی کمرم نشست؛ هیکلش خیلی گنده ست و فکر کنم وزنش بالای هشتاد کیلو باشه. از دیروز تا حالا کمرم درد میکنه! »

 

بازم معذرت میخوام که اینو نوشتم. گچسارانه دیگه، کاریش نمیشه کرد!



[ سه شنبه 24 مهر 1386 - 03:10 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]

کفش پاشنه بلند

دوشنبه 23 مهر 1386

کفش پاشنه بلند

 

من نمیدونم چه حکمتی در کاره که خانمهای محترم گچسارانی حتماً باید کفش پاشنه بلند و البته خیلی بلند بپوشند! انگار هرچی پاشنه کفششون بلندتر باشه شخصیتشون هم بالاتر میره!

باوجودیکه راه رفتن با این کفش های عجیب و غریب براشون خیلی سخته ولی بازهم به هیچ قیمتی حاضر نیستن ازش دل بکنن و به همین خاطر هم اکثرشون زانودرد و کمردرد دارن.

هرروز کلی از وقت من صرف این میشه که برای خانمها توضیح بدم که والّا بلّا این کفش ها با این پاشنه های غیر استانداردشون هم شکل پاتون رو عوض میکنه هم اینکه باعث میشه اینهمه پادرد و کمردرد داشته باشید. تو رو خدا بجای اینکه هر روز درمانگاه بیاید و این همه وقت صرف عکس و فیزیوتراپی و قرص و کپسول بکنید این کفش های لعنتی رو دور بندازید تا همه مشکلتون برطرف بشه. ولی دریغ از گوش شنوا! حاضرن سلامتی شون رو از دست بدن ولی از این کفش ها دل نمیکنن. اکثریتشون در جواب من میگن: نه آقای دکتر اینجورا هم که میگی نیست؛ من این کفش رو فقط همین امروز پوشیدم, علت پادردم چیز دیگه ست.  ولی جالبه که چند ماه پشت سرهم با همون کفش به درمانگاه میان و میرن و هربار فقط همون یک روز کفش پاشنه بلند پوشیدن!

کاش میشد بهشون حالی کرد که شخصیت زن به پاشنه کفشش نیست؛ بلکه ادب و نزاکت، شعور اجتماعی و فهم و دانشه که برای آدم شخصیت میاره. اگه این موضوع رو میفهمیدن هم مشکل پادرد اونا حل میشد و هم کلی از مشکلات روزمره ما توی درمانگاه!



[ دوشنبه 23 مهر 1386 - 06:10 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]

عوارض دست دادن!

یکشنبه 22 مهر 1386

عوارض دست دادن!

 

نمیدونم چرا بعضی مریضا اصرار دارن که حتماً با پزشک دست بِدَن؛ مخصوصاً اونایی که سرماخوردن خیلی خوششون میاد که اول یه دستی به دکتر بدن و بعدش بگن یه سرمایی خوردم که نگو! تازه منّت هم سرمون میذارن که داریم باهاتون احوالپرسی میکنیم!

دست دادن این یکی واقعاً بیچاره ام کرد. ماشاالله هیکلش خیلی درشته و بالای 120 کیلو وزن داره. تا حالا چند بار برای MRI از مهره های کمرش رفته ولی توی دستگاه جاش نشده! امروز که اومد سلام و احوالپرسی کرد و عید فطر رو تبریک گفت. من دستمو دراز کردم تا پرونده ش رو ازش بگیرم اون بنده خداهم فکر کرد که میخوام باهاش دست بدم، دست منو با خودکاری که بین انگشتام بود گرفت و همچین فشار داد که دادم در اومد! یکسال و نیمی بود که دست راستم درد میکرد و مچ بند طبی میبستم ولی این اواخر چون خوب شده بود دیگه ازش استفاده نمیکردم. حالا به برکت لطف این آقا دوباره باید برم مچ بندم رو پیدا کنم!



[ یکشنبه 22 مهر 1386 - 03:10 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]

بعد از یک هفته

شنبه 21 مهر 1386

بعداز یک هفته

 

بعداز یک هفته که شیراز بودم امروز اولین روزی بود که به درمانگاه رفتم. خانم شوشتری که از دو هفته پیش به کرج منتقل شد و رفت و هیچکس جاش نیست.درمانگاه بدون سرپرستار هم که تکلیفش معلومه! هرچند هنوز مقداری از نظم و ترتیب گذشته باقی مونده ولی یواش یواش همه چیز داره به همون سمتی میره که آقای رئیس خیلی خوشش میاد: بی نظمی کامل!

لامپ توی راهرو که دوازده روز پیش سوخته بود هنوز عوض نشده؛ توی اتاق پزشکها دستمال کاغذی نبود. لوازم معاینه هم خوب تمیز نشده بودن. اینا تازه اولشه، هنوز خیلی مونده تا رئیسمون کاملاً به هدفش برسه و دلش حسابی خُنک بشه که حاصل زحمات 5 سال ما رو دو هفته ای به باد داده!

خوشبختانه درمانگاه خلوت بود و مراجعه کننده زیادی نداشتیم. ( خدا خیرشون بده که روز عیدی آتش بس دادن و با تمام قوا بهمون حمله نکردن!) آخرین بیماری که دیدم خیلی جالب بود. یه خانم جوون با دوتا پسرش ساعت یک و نیم اومدن. با حالت خاصی میگفت: « آقای دکتر، بچه های من از سیزده بدر تاحالا سرماخوردن و مریض هستن! ماهی چندبار میبرمشون دکتر، هرماه چندتا شیشه شربت گردی ( منظورش آنتی بیوتیک بود! ) میخورن ولی بازهم خوب نمیشن و سرفه میکنن! »

بچه ها رو کامل معاینه کردم. برای مادرشون توضیح دادم مشکلشون اصلاً عفونت و سرماخوردگی نیست و به همین خاطر هم هرچی آنتی بیوتیک میخورن خوب نمیشن. اونا مشکل آلرژی دارن و باید تحت نظر باشن. برای بچه ها یه شیشه شربت نوشتم و توصیه کردم حتماً به پزشک خانواده شون مراجعه کنن تا بیماریشون رو پیگیری کنه.

وقتی داشتم دستامو میشستم تا برم خونه صدای مادرشون رو شنیدم که به نسخه پیچ داروخانه میگفت: « شرکت نفت فقط یه دکتر خوب داره، اونم دکتر... هست ( یکی از بی انضباط ترین همکارام رو میگفت! ) بدون اینکه آدم رو معاینه کنه یه کیسه پر دوا مینویسه!! دکتر یعنی اون!!! »

از درمانگاه زدم بیرون؛ از قدیم راست گفتن که: خلایق، آنچه لایق!

 



[ شنبه 21 مهر 1386 - 05:10 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]

پنجشنبه 19 مهر 1386


[ پنجشنبه 19 مهر 1386 - 08:10 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]