تبلیغات
خاطرات گچساران - مطالب طبیب خسته

خاطرات گچساران

طفل معصوم

دوشنبه 1 بهمن 1386

طفل معصوم

 

پنج ماهش بیشتر نبود. خیلی ضعیف و رنجور به نظر میرسید. مادر بزرگش بغلش کرده بود و آورده بودش. مرد دیگه ای هم باهاشون بود که اول فکر کردم پدر بچه ست اما بعداً فهمیدم که عموشه. بچه سرماخورده بود و چشمش هم عفونت کرده بود؛ خیلی بی قراری میکرد. وقتی نسخه ش رو نوشتم و از زن پرسیدم پس پدر و مادرش کو؟

زن گفت پدر و مادر این بچه باهم اختلاف دارن. باباش رفته عسلویه سرکار. مادرش هم این بچه رو آورده گذاشته خونه ما و خودش ول کرده رفته. الآن یه هفته ست که نمیدونم با ای طفل معصوم چکار کنم.

با تعجب گفتم آخه چطور ممکنه؟ این بچه پنج ماهش بیشتر نیست و باید شیر مادرش رو بخوره.

زن درحالیکه اشکهاش رو پاک میکرد با بغض گفت: مادرش گفته دیگه نمیخوام این بچه رو ببینم. از بازار شیرخشک گرفتم و بهش میدم بخوره.

 

اونا رفتن ولی من نتونستم درک کنم چطور ممکنه مادری همه احساس و عاطفه ش رو زیر پا بذاره و جگر گوشه شیرخوارش رو اینطوری گرسنه و بی پناه رها کنه و بره.



[ دوشنبه 1 بهمن 1386 - 08:01 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]

مردم جان نثار!!

یکشنبه 30 دی 1386

مردم جان نثار !

 

فکر کنم حدود پنجاه سالش بود. دو نفر دیگه کمکش میکردن که راه بره. دستش رو روی سینه ش گذاشته بود و میگفت پشت جناق سینه م درد میکنه. ساعت دوازده دیشب به اورژانس رفتم؛ دو تا نوار قلب گرفتن؛ گفتن چیزی نیست.نصف شب مرخصم کردن.

همینطور که معاینه ش میکردم چند سوال در مورد بیماریش ازش پرسیدم.کسی که همراهش بود نوار قلب دیشبش رو بدستم داد. نوار اولی رو نگاه کردم.مشکل خاصی نداشت. ولی تا چشمم به نوار دومی که ساعت دو شب گرفته شده بود افتاد  فوری پرستار رو صدا کردم و گفتم بیمار رو با صندلی چرخدار به اورژانس ببرن. نوار قلب دومش اینقدر مشکل داشت که دیگه حتی صلاح نبود برای گرفتن یه نوار قلب دیگه مریض رو معطل کنم.

چون نگران وضعیت مریض بودم نیم ساعت بعد با پزشک اورژانس تماس گرفتم. گفت مریض توی سی سی یو بستری شده و متخصص قلب بالای سرشه.

خدا رو شکر کردم؛نمیدونم خوش شانسی مریض بود یا پزشک شبکار دیشب که اتفاقی برای این بیمار نیفتاد. این دفعه هم بخیر گذشت. ولی توی سه ماه گذشته این چندمین باره که این آقای دکتر تازه وارد از این دسته گلها به آب میده! توی گچساران مردم واقعاً جان نثار هستن. اینا حاضرن همه چیزشون رو فدای باندبازی و سیاست کنن؛ حتی سلامتی که عزیزترین چیزه!! دو ماه دیگه انتخابات مجلسه. چه اهمیت داره که چند نفر زیر دست این پزشک میمیرن؛ مهم اینه که فلان باند و جناح سیاسی بتونه نماینده ش رو به مجلس بفرسته، فقط همین!



[ یکشنبه 30 دی 1386 - 10:01 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]

درد دل کارگر بیچاره

شنبه 29 دی 1386

درد دل کارگر

 

دیروز از شیراز به گچساران اومدم. صبح که به درمانگاه رفتم خیلی خلوت بود. به برکت عاشورای حسینی و سفره های پلوی امام حسین مردم مشغول بودن و کسی سراغ ما نیومد! چون مریض نداشتیم با کارگر درمانگاه نشسته بودیم و حرف میزدیم. هنوز بیست و پنج سالش نشده. سه ماهه که ازدواج کرده ولی نتونسته مستقل بشه و توی خونه باباش زندگی میکنه. میگفت حدوداً ماهی دویست هزار تومن حقوق میگیرم. نزدیک صدو نودو سه هزار تومنش بابت قسط بدهی های عروسیم میره؛ فقط هفت هشت هزار تومن برای خرجی خودم و خانمم باقی میمونه. تازه اگه بابام بهم اتاق نمیداد که باید کلی هم کرایه خونه میدادم. آخه من چطوری با ماهی هشت هزار تومن زندگی کنم؛ توی روی زنم خجالت میکشم. کاش اصلاً ازدواج نکرده بودم. چرا توی این مملکت همه چیز ماله پولداراست؟ یعنی چون ما فقیریم باید بمیریم؟ مگه این حکومت اسلامی نیست، پس چرا به داد ما کارگرا نمیرسه؟...

 

در جوابش هیچی برای گفتن نداشتم؛ فقط نگاهش میکردم و افسوس میخوردم.بیچاره حق داشت. زندگی برای خیلیها واقعاً مشکل شده.

چند دقیقه بعد صدای هیئت عزاداری اومد که از جلوی بیمارستان رد میشد. خیلی صداشون بلند بود. از پنجره نگاهی به بیرون انداختم؛ با این وضعی که توی جامعه ست فکر کنم دیگه وقتشه که امام حسین برای ما عزاداری کنه نه ما برای او!



[ شنبه 29 دی 1386 - 02:01 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]

محل درد!

پنجشنبه 20 دی 1386

محل درد

منکه تا بحال چنین اصطلاحی رو نشنیده بودم. امروز یکی از مریضام میگفت: زیر بالای چشمم درد میکنه!

راستی شما میدونید زیر بالای چشمتون  کجاست؟!!

 



[ پنجشنبه 20 دی 1386 - 12:01 ب.ظ ]
[ویرایش شده در : پنجشنبه 20 دی 1386 - 08:01 ق.ظ]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]

یادگار دفاع مقدس!

چهارشنبه 19 دی 1386

یادگار دفاع مقدس

 

همه میدونیم چندسال پیش خاک این مملکت مورد تجاوز دشمن واقع شد و جنگی درگرفت که سالها ادامه داشت. جنگ زندگی و هستی خیلی ها رو ازشون گرفت. خیلیها عزیزاشون رو برای این مملکت از دست دادن. خیلی ها قهرمانانه مبارزه کردن و از جان و مالشون مایه گذاشتن. اونایی که پاک بودن پیش خدا رفتن؛ بعضی ها هم تا آخر عمر معلول شدن و بعنوان یادگارای اون روزای سخت باقی موندن و باخودشون عهد بستن که اجرشون رو فقط از خدا بگیرن. در عوض بعضی ها هم هستن که سعی میکنن خودشون رو بزور جانباز جا بزنن  و بیماری مادرزادیشون رو به جنگ نسبت بدن تا بتونن از مزایا و امتیازاتش استفاده کنن! مثل همون حاجی بداخلاقی که یک هفته درمیون پنجشنبه ها پیش من میاد و میگه من دوتا ترکش توی کمرم هست که وقتی باد سرد بهشون میخوره میلرزن و معده درد میگیرم و ترش میکنم! باید رانیتیدین بخورم تا این ترکش ها آروم بشن!!

هرکسی باتوجه به سن و سال و شخصیتش ممکنه خاطره و یادگاری از جنگ ایران و عراق توی ذهنش داشته باشه.دیشب بیماری داشتم که بعداً فهمیدم از افراد به اصطلاح بانفوذ و علاقمند به مسایل سیاسی و خط بازی های انتخاباته. همینطور که در مورد بیماریش ازش سوالاتی میکردم پرسیدم سیگار هم میکشی؟ گفت: بله، الآن چند ساله که سیگار میکشم؛ سیگار از یادگارای دفاع مقدسه!

با تعجب گفتم تاحالا این یکی رو نشنیده بودم؛ آخه سیگار چه ربطی به دفاع مقدس داره؟!

نمیدونم چطور شد که صداقتش گل کرد و گفت: آخه میدونی دکتر، زمانی که جبهه میرفتیم بوکس بوکس سیگار میاوردن و اونجا توزیع میکردن؛ منکه سیگاری نبودم اما وقتی اینهمه سیگار مفتی رو میدیدم حیفم میومد که نکشم!  از همون زمان دیگه سیگاری شدم و دیگه بعداز جنگ هم نتونستم ترکش کنم!

 

از قدیم راست گفتن که « بعضیا طناب مجانی که میبینن، خودشون رو دار میزنن!! »



[ چهارشنبه 19 دی 1386 - 03:01 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]

دل خوش

سه شنبه 18 دی 1386

دلِ خوش

 

امروز دو شیفت بودم. شیفت عصر درمانگاه خیلی شلوغ بود. از ساعت دو تا چهار و ربع بعدازظهر 42 تا مریض ویزیت کردم؛ خودمم نمیدونم چطور توی این فاصله کم اینهمه آدم اومدن و منو دیدن! به جرأت قسم میخورم که حتی یک نفرشون هم واقعاً بیمار نبود، فقط برای تفنن و گرفتن سهمیه مجانی داروشون اومده بودن دیدن ما! واقعاً خسته شده بودم. همش از خودم میپرسیدم چطور ممکنه توی این سرمای شدید و یخبندون اینهمه آدم بیکار بدون اینکه واقعاً مریض باشن ریختن توی درمانگاه.

درست وقتی پنجاه و یکمین بیمار توی اتاقم بود و هنوز چند نفر دیگه توی سالن انتظار از سروکول هم بالا میرفتن تلفن زنگ زد. گوشی رو برداشتم. آقایی که اصلاً نمیشناختمش از اون ور خط گفت: « آقای دکتر من کارمند شرکت نفت هستم. میخواستم بدونم این لیگامان حنجره که میگن یعنی چی؟! »



[ سه شنبه 18 دی 1386 - 09:01 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]

دعای بیمار

دوشنبه 17 دی 1386

دعای بیمار

 

آخر وقت بود و کم کم داشتم آماده میشدم که برم خونه. صدای خانمی رو شنیدم که به کارگر درمانگاه میگفت با دکتر کار شخصی دارم. وقتی به اتاقم اومد شناختمش،یکی از بیمارای قدیمی بود. بعد از سلام و احوالپرسی گفت: دکتر تا حالا چند بار اومدم ولی نبودی؛ گفتن دیگه رفتی شیراز و کم میای اینجا. خدا خدا میکردم که این هفته گچساران باشی. امروز من اومدم که فقط ازت تشکر کنم. چند ماه پیش که اون بیماری رو داشتم خیلی زجر میکشیدم؛ چندبار دارو مصرف کردم که هیچکدوم فایده ای نداشت. ولی با اون دوتا پمادی که بهم دادی مشکلم برطرف شد و دیگه راحت شدم.

زن کلی ازم تشکر کرد و بعدش شروع کرد به دعا کردن. وقتی رفت احساس آرامش و رضایت میکردم. چقدر بزرگوار بود که توی این هوای سرد و یخبندان بخاطر تشکر از من اینهمه راه اومده بود. شاید خیلی ها بخاطر پول طبابت کنن ولی من معتقدم دعای بیمار بهترین پاداشیه که میشه به یک طبیب داد.ب رای من این لحظه با هیچ چیز دیگه ای توی دنیا عوض شدنی نیست.



[ دوشنبه 17 دی 1386 - 02:01 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]

برف

یکشنبه 16 دی 1386

بارش برف زمستانی

امشب بعداز چند سال در گچساران برف بارید. بارش برف در شهر گرمسیری که دمای هوایش در تابستان به حدود پنجاه درجه میرسد بسیار جالب است. آخرین بار در زمستان سال 76 در اینجا برف آمده بود.

زمانی که بارش برف شدت گرفته بود صدای هیاهو و سروصدای بچه ها ( و البته بزرگترها!) به همراه بوق ماشینها شنیده میشد. البته بارش برف هم نتوانست جلوی بیماران عزیز ما رو بگیره و در همون اوج بارش برف، بازهم عده زیادی خوشون رو به درمانگاه رسوندن تا برای آبریزش بینی و ترش کردن معده شون دارو بگیرن! کارگر درمانگاه میگفت: حتی اگه بجای برف، شهاب سنگ هم از آسمون بباره، بازهم شرکت نفتیها درمانگاه رو ول نمیکنن!

 



[ یکشنبه 16 دی 1386 - 09:01 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : یکشنبه 16 دی 1386 - 09:01 ق.ظ]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]