تبلیغات
خاطرات گچساران - مطالب آبان 1386

خاطرات گچساران

نگهداری در یخچال!

دوشنبه 28 آبان 1386

نگهداری در یخچال

 

شما توی یخچال خونه تون چیزای زیادی نگهداری میکنید؛ مواد غذایی مختلف مثل گوشت، میوه، سبزی، انواع ترشی و شربت و ... ولی مطمئنم تاحالا این یکی رو توی یخچال نذاشتید!

چند مدت پیش توی درمانگاه خانمی پیشم اومد و گفت: آقای دکتر لطفاً یه آزمایش مدفوع برای بچه م بنویسید، جوابشو برای ثبت نام مهدکودک خواستن. برگه آزمایش رو نوشتم و بدستش دادم. ظرف مدفوع بچه ش رو که توی کیسه نایلون گذاشته بود از کیفش درآورد و همینطور که از اتاقم خارج میشد پرسید: « دیروز که شکمش کار کرد نمونه مدفوعش رو گرفتم و توی یخچال گذاشتم که تازه بمونه؛ بنظر شما خراب نشده؟ اشکالی نداره همینو ببرم  آزمایشگاه؟!! »



[ دوشنبه 28 آبان 1386 - 10:11 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]

چهارشنبه 23 آبان 1386

ساعت هفت شب بود که از بیمارستان تلفن زدن و گفتن درمانگاه خیلی شلوغه و پزشکای شیفت نمیتونن جوابگوی تعداد زیاد مریضا باشن. سریع لباس پوشیدم و رفتم. از در و دیوار مریض میبارید؛ بقول معروف جای سوزن انداختن نبود.

روپوشم رو تنم کردم و توی اتاق معاینه نشستم. اولین مریض خانمی بود که میگفت دو روزه که یبوست داره!  نفر بعدی برای پوسته پوسته شدن دور چشمش کرم میخواست. سومی هم اومده بود تا با دفترچه خودش برای پادرد مادرش دارو بگیره!!

تا ساعت نه و نیم حدود سی تا مریض دیدم. به جرأت میتونم بگم که شاید فقط یک چهارمشون واقعاً بیمار بودن و لازم بود به دکتر مراجعه کنن. آخر شب که خسته و کوفته میخواستم به خونه برگردم باخودم میگفتم: « لعنت خدا بر کسی که دارو و درمان رو توی شرکت نفت مجانی و رایگان اعلام کرد »



[ چهارشنبه 23 آبان 1386 - 10:11 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]

فقط چهارتا !

چهارشنبه 23 آبان 1386

فقط چهارتا!

 

سن : پنجاه و سه سال. وزن : بالای صد کیلو؛ سابقه فشارخون و بیماری قلبی دارد. یکبار هم بخاطر سکته قلبی در CCU بستری شده. بخاطر اضافه وزن دچار مشکل ستون مهره ها هم شده و کمردرد مزمن دارد.

میگفت از دیروز که از اهواز برگشتم معده م خیلی درد میکنه. ازش پرسیدم مثل همیشه پرخوری که نکردی؟ خندید و گفت فقط یه کمی! دیروز عصر که اهواز بودم خیلی گشنه م بود؛ چهارتا ساندویچ گرفتم و خوردم!!



[ چهارشنبه 23 آبان 1386 - 03:11 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]

بعد از یازده سال انتظار

یکشنبه 20 آبان 1386

بعداز یازده سال

 

از پشت پنجره که دیدمش اول خیال کردم اشتباه میکنم؛ یه نوزاد بغلش بود و به سمت درمانگاه میومد. ولی چند دقیقه بعد که وارد اتاقم شد فهمیدم که اشتباه نکردم و درست دیدم. مدت زیادی بود که همدیگه رو ندیده بودیم.

این بیمار من بعداز یازده سال که از ازدواجش میگذشت، هنوز بچه نداشت. آرزوی مادری از یک طرف و حرف و حدیث مردم از طرف دیگه حسابی اذیتش میکرد. احتمالاً به خاطر نازائی با شوهرش هم مشکلاتی داشت. یادمه این اواخر دچار افسردگی شده بود. سالها بود که به مراکز ناباروری مراجعه میکرد ولی هیچ نتیجه ای نداشت. همیشه سخت ترین کار برای من این بود که بهش بگم جواب تست حاملگیش منفیه.

ولی خوشبختانه همه اون روزای سخت تموم شدن و بالاخره مادر شد. امروز که دیدمش خیلی فرق کرده بود. روحیه ش بکلی عوض شده بود و افسردگی و ناامیدی جای خودش رو به شور و عشق مادری داده بود.

بچه اش رو برای معاینه پیشم آورده بود. معاینه ش کردم. مشکل خاصی نداشت. بنظرم اومد بیشتر میخواسته بیاد و بمنم خبر بده که بچه دار شده. خوشحال شدم که بالاخره به آرزوش رسیده؛  بهش تبریک گفتم، هم بخاطر تولد فرزندش و هم بخاطر مادر شدنش.

منم احساس خوشحالی میکردم. یه پزشک خانواده باید همراه بیماراش خوشحال باشه، مخصوصاً اگه بعداز یازده سال مادر بشن!

 



[ یکشنبه 20 آبان 1386 - 03:11 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]

یکروز درمانگاه

چهارشنبه 9 آبان 1386

یکروز درمانگاه

 

امروز واقعاً چهارشنبه مزخرفی بود! اولش که ماشین بیمارستان دیر به دنبالم اومد. اولین مریضی که ویزیت کردم یک آقای چهل و چند ساله و بلانسبت مربی یکی از رشته های ورزشی بود. وقتی روی صندلی نشست بجای اینکه بیماریش رو بگه، بلافاصله گفت یک ساله که درمانگاه نیومده و همین منو به شک انداخت که حتماً همین چند روز اخیر مراجعه کرده! دفترچه ش رو ورق زدم؛ حدسم درست بود. دو روز پیش به دکتر امیری مراجعه کرده بود و بخاطر سرماخوردگی دارو گرفته بود. بهش گفتم: شما گفتی یک ساله دکتر نیومدی ولی پریروز اینجا بودی و دارو گرفتی. با حالت حق به جانب گفت: « من؟! من پریروز اومدم؟؟ کجا؟ حتماً اشتباه شده.غیر ممکنه؛ من یکساله که پامو اینجا نذاشتم »

دفترچه ش رو بهش نشون دادم و گفتم بفرمایید ببینید؛ این برگه دفترچه تونه به تاریخ هفتم آبانماه!

بدون اینکه خودش رو بشکنه گفت: « آهان... اینو میگید؟ این ماجراش چیز دیگه بود آقای دکتر. اونروز که اومدم گلودرد داشتم. »

ازش پرسیدم: و امروز مشکلتون چیه؟  گفت: « ولی امروز گلوم درد میکنه! »

صبح اول صبحی حوصله جرّ و بحث نداشتم. یعنی اگر هم داشتم فایده ای نداشت؛ چون میدونستم گچ زیادی که توی آب گچساران هست علاوه بر کلیه ها در مغز بعضی ها هم رسوب میکنه! داروهاش رو نوشتم و بیرون رفت.

بعدش چندتا مریض دیگه به اتاقم اومدن که همشون میگفتن دارن از تب و سرماخوردگی میمیرن ولی وقتی معاینه شون کردم دیدم هیچیشون نیست.

حدود ساعت ده بود که دختر خانمی که دیروز ویزیت کرده بودم به اتاقم اومد. با تعجب بهش گفتم امروز دیگه چته؟ گفت آقای دکتر الآن دو هفته ست که دست چپم گاهی مورمور میکنه. ازش پرسیدم اینو نمیتونستی دیروز بگی؟ گفت آخه امروز نوبت کلینیک تخصصی داشتم، گفتم تا نوبتم بشه یه سری هم بیام اینجا!

پشت سرش خانم ع اومد. گفت آقای دکتر مدتیه گلوم خارش داره. معاینه ش کردم. هیچیش نبود. پرونده ش رو باز کردم دیدم از اول مهرتا امروز شش بار بخاطر سوزش گلو به پزشکهای مختلف مراجعه کرده و دارو گرفته.آخرین بار هم پریروز عصر بوده. بهش گفتم شما که هنوز دو روز از آخرین ویزیتت نگذشته؛ برو داروهات رو بخور اگه مشکلت برطرف نشد بیا. یه بسته قرص از توی کیفش درآورد و گفت پس اینو برای زن همسایمون بنویس! بهش گفتم بیماری همسایه شما به من مربوط نیست؛ ایشون اگه مشکل داره باید بره پیش پزشک. گفت پس یه شربت معده بنویس باخودم ببرم!

دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم. بهش گفتم خانم عزیز مشکل شما بیماری نیست، بیکاریه! بعدش به کارگر درمانگاه گفتم به همه مریضای توی سالن بگه لطفاً فقط کسایی که واقعاً مریض هستن بیان توی اتاق و وقت ما رو تلف نکنن. حدود یه ربع هیچ بیماری رو ویزیت نکردم شاید یه تکونی به خودشون بدن. وقتی اعصابم آروم گرفت به کارگر گفتم مریض بعدی رو بفرسته. سرماخورده بود؛ پرونده ش رو که نگاه کردم دیدم هنوز 48 ساعت از آخرین باری که پزشک دیدتش نمیگذره!

.

.

.

یه خانم مسن با فشارخون 110/210 توی اتاقم بود و باعجله داشتم کارای بستریش رو انجام میدادم که تلفن زنگ زد. آقایی بدون اینکه خودش رو معرفی کنه گفت: « خانم من دیشب بدنش درد میکرده و بردیمش اورژانس بهش آمپول زدن، حالا بازم میگه حالم خوب نیست، چکارش باید بکنیم تا خوب بشه؟!! »

.

.

.

ساعت حدود 12 بود و هنوز تعداد مراجعین درمانگاه کم نشده بود. دیگه حسابی خسته شده بودم. به کارگر گفته بودم فقط میتونم تا شماره 45 رو ویزیت کنم و بقیه بعداز ناهار بیان تا ببینموشون. باوجود این مریض شماره 46 توی اتاقم بود که صدای آقایی رو شنیدم که با کارگر جر و بحث میکرد و میخواست بزور به اتاقم بیاد. وقتی کارگر درمانگاه بهش گفت پزشکها از ساعت هفت صبح اینجا بودن و شما که اینهمه عجله داری میخواستی زودتر بیای با کمال پررویی گفت: من از صبح کلی کار و گرفتاری داشتم؛ نمیتونستم اونا رو ول کنم؛ حالا که کارام تموم شده و خریدهای خونه رو انجام دادم میخوام برم پیش دکتر!

 

.

.

.

از  سالن غذاخوری به سمت درمانگاه میرفتم، خانمی که اصلاً نمیشناختمش و هرگز مریض من نبوده جلوم رو گرفت و گفت آقای دکتر پسر من فاویسم داره؛ یه نامه براش بنویس تا ببرم نظام وظیفه معافش کنن! بهش گفتم خانم محترم اولاً که توی حیاط بیمارستان که محل نوشتن گواهی پزشکی نیست. دوماً من پزشک خانواده شما نیستم و اصلاً پسر شما رو نمیشناسم و نمیدونم فاویسم داره یا نه. سوماً اصلاً کسی رو بخاطر ابتلا به فاویسم از خدمت سربازی معاف نمیکنن!

با ناراحتی گفت: یعنی چی؟ ما شرکت نفتی هستیم؛ پسرم فاویسم داره باید معافش کنن پسر یه آدم عادی که نیست، باباش شرکت نفتیه!!

.

.

.

ساعت نزدیک دو بعدازظهر بود. از صبح 66 تا مریض دیده بودم. دستام رو شستم و داشتم از درمانگاه بیرون میرفتم که پسر جوانی که احتمالاً دانشجو هم بود اومد و گفت آقای دکتر لطفاً یه معرفی نامه برای متخصص پوست برام بنویس. بهش گفتم ساعت کار ما تموم شده و از شماره شما هم 16 تا مریض گذشته. شما باید زودتر میومدی.حالاهم صبر کن تا ساعت 2 که پزشک عصرکار بیاد و برات معرفی نامه بنویسه. با ناراحتی گفت: این چه وضعیه؟ سه روزه که من همین موقع میام و میگن دیر اومدی!!!

.

.

.

اینایی که بالا نوشتم فقط قسمتی از ماجراهای یکروز درمانگاه ما بود.نه ساله که هرروز با این شرکت نفتی های عزیز همین حکایت رو داریم. عجیبه که هنوز زنده هستیم و دق نکردیم!!



[ چهارشنبه 9 آبان 1386 - 03:10 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]

سلام ایران ۴۹!

پنجشنبه 3 آبان 1386

سلام ایران چهل و نه!

 

نزدیک غروب بود؛ ابتدای بلوار چمران شیراز پشت چراغ قرمز ایستاده بودم. خیابون خیلی شلوغ بود و همه منتظر سبز شدن چراغ بودن تا زودتر به کاراشون برسن. بالاخره چراغ سبز شد ولی تا خواستیم حرکت کنیم یه ماشین سمند از پشت چراغ قرمز اون طرف حرکت کرد و اومد وسط چهارراه و مسیر همه رو بست.  یه عده از ماشینها بوق میزدن؛ چند نفر هم سرشون رو بیرون کرده بودن به راننده سمند میگفتن آقا مگه نمیبینی که چراغ سمت شما قرمزه، پس چرا حرکت کردی؟!

راننده سمند اصلاً متوجه راه بندونی که ایجاد کرده بود نبود و با کمال خونسردی میگفت من به قرمز چکار دارم، میخوام رد شم!

بالاخره بعداز چند دقیقه معطلی راه باز شد و ماشین سمند از وسط چهارراه عبور کرد و چشمم به پلاکش افتاد: ایران49 یعنی پلاک گچساران!!

با خودم گفتم حکمت خدا رو ببین؛ حتی حالا هم که توی شیراز هستم بازم باید از گچساران سوژه داشته باشم!!



[ پنجشنبه 3 آبان 1386 - 03:10 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]