تبلیغات
خاطرات گچساران - مطالب مهر 1386

خاطرات گچساران

پنجشنبه 19 مهر 1386


[ پنجشنبه 19 مهر 1386 - 08:10 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]

خیرات

شنبه 14 مهر 1386

خیرات!

 

حاج آقا از کارمندای قدیم بهداری ماست که حالا چند سالیه بازنشسته شده. قبل از بازنشستگی هرروز توی نمازخانه بیمارستان بود و همه فرایض دینی رو بجا می آورد. منکه شناخت زیادی روی این بنده خدا نداشتم ولی میدیدم که بقیه خیلی قبولش دارن و حاج آقا حاج آقا میکنن.

دیروز صبح حاج آقا به درمانگاه اومده بود تا قبل از رفتن به نماز جمعه یه کار صواب و خیرات انجام بده! وقتی روی صندلی نشست بمن گفت: دکتر، من خودم اصلاً مریض نیستم ولی یه بنده خدایی هست که فقیره و خیلی دستش تنگه. اومدم با دفترچه خودم یه مشت قرص و دوا بگیرم و براش ببرم که توی خونه داشته باشه!

میخواستم بهش بگم حاج آقا شما که اهل نماز و حلال و حروم هستی مگه نمیدونی این کار دزدیه و خیرات نیست. ولی بهش هیچی نگفتم؛ چون میدونستم اثری نداره. این حاج آقا نفر اولی نیست که از کیسه شرکت نفت بذل و بخشش میکنه، نفر آخرشون هم نخواهد بود.

حاج آقا بجای اینکه ماه رمضونی به یه خونواده مستضعف مقداری پول کمک کنه یا اینکه براشون افطار ببره میخواست خیرات مفت و مجانی انجام بده که براش هیچ خرج و ضرری نداشته باشه! متأسفانه خیلی ها اینطور هستن. بجای اینکه از جیب خودشون پول خرج کنن از امکانات شرکت نفت به این و اون میبخشن و پیش خودشون فکر میکنن خیلی هم ثواب بردن؛ غاقل از اینکه این کار ثواب که نداره هیچ، خیلی هم گناه داره؛ چون با دزدی هیچ فرقی نمیکنه. درست مثل اون مردی که زمان امام صادق نون میدزدید و به فقرا میداد و فکر میکرد با این کار به بهشت میره چون ثواب خیرات و صدقه بیست برابر دزدیه و از این راه 20-1=19 تا ثواب توی نامه اعمالش باقی میمونه!!



[ شنبه 14 مهر 1386 - 11:10 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]

دنده شکسته

پنجشنبه 12 مهر 1386

دنده شکسته

امروز صبح درمانگاه بطور وحشتناکی شلوغ بود.معلوم نبود یه دفعه اینهمه مریض از کجا ریختن سرمون! ساعت از یازده گذشته بود؛ حدود پنجاه تا بیمار ویزیت کرده بودم. دهنم خشک شده بود و حسابی خسته شده بودم. یه آقای سی ساله توی اتاقم اومد؛ میگفت دیروز یه چیز سنگین بلند کردم، حالا سمت راست سینه ام درد میکنه. حتماً دنده ام شکسته!

معاینه ش کردم. بهش گفتم خوشبختانه مشکل خاصی ندارید. با ناراحتی گفت: دکتر دنده ام شکسته، میگی هیچیم نیست؟! دستش رو بالا آورده بود و میگفت میبینی اصلاً نمیتونم یه ذره بالا بیارمش!

چون خسته م بود حوصله جر و بحث باهاش رو نداشتم؛ نسخه ش رو نوشتم و بدستش دادم. دوباره شروع به غر زدن کرد که من دنده م شکسته و هیچ کاری واسم نمیکنی.

جناب بیمار ما از اون موقع تا ساعت دو بعدازظهر دستش رو توی جیبش کرده بود و توی بیمارستان قدم میزد. بنده خدا خبر نداشت که من خودم عصرکار هم هستم! موقع تعویض شیفت دوباره اومد سمت پذیرش که شماره بگیره، ولی وقتی منو دید حسابی خورد توی ذوقش! نیم ساعت دیگه باز بالا و پایین میرفت. گاهی از خستگی همون دستی رو که میگفت نمیتونه تکونش بده دور گردنش مینداخت! بالاخره همکار کمکی من ساعت دو نیم به درمانگاه اومد. هنوز از راه نرسیده بود که رفت سراغش و همون روضه ها رو برای اونم خوند. پزشک دیگه درمانگاه هم معاینه اش کرده بود و بهش گفته بود مشکلی نداره. مریض پاشو توی یه کفش کرده بود که الا و بالله باید برام عکس بنویسی. اونم از تاب ناعلاجی تسلیم شده بود و براش عکس نوشته بود. ساعت از سه گذشته بود که با عکسش به اتاق پزشک رفت. پزشک عکس رو دیده بود و گفته بود همونطور که از صبح تاحالا گفتیم و باور نکردی عکست خوبه و هیچ مشکلی نداری. ولی بازم قانع نشده بود و گفته بود نه، من دنده ام شکسته! توی عکس هم ترکش مشخصه ولی شماها نمیبینید! بعداز کلی جرّو بحث همکار پزشکم رو مجبور کرده بود براش یه معرفی نامه برای کلینیک جراحی بنویسه! نمیدونم روز شنبه که پیش متخصص جراحی میره اون وقت میخواد اونو مجبور به چه کاری بکنه؟!

یکی از معضلات مردم ما موضوع اوقات فراغته ولی بعضی از شرکت نفتی ها راههای عجیبی واسه پر کردن اوقات فراعت خودشون پیدا کردن!!

 



[ پنجشنبه 12 مهر 1386 - 10:10 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : پنجشنبه 12 مهر 1386 - 10:10 ق.ظ]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]

چوپان دروغگو

چهارشنبه 11 مهر 1386

چوپان دروغگو

 

هفته آخر شهریور مطلبی به نام علّت پادرد نوشتم و اونجا به ماجرای مردی اشاره کردم که یک شبانه روز بخاطر دیسک کمر و پادردش توی اورژانس بستری بود و فکر میکردند چیزی نیشش زده. ظاهراً بعداز اینکه من مرخصش کرده بودم بازهم چندین بار به پزشکای مختلف سرزده بود و همه از دستش ذلّه شده بودن! بنده خدا بجای اینکه پیگیر انجام نوار عصب و ام آر آی باشه مرتب به پزشک مراجعه میکرده و مسکن ازشون میخواسته.

امروز صبح که به درمانگاه رفتم دیدم اونجاست.کارگر درمانگاه گفت از صبح علی الطلوع اینجا نشسته؛ این دو هفته همه از دستش کلافه شدن.

بعداز اینکه روپوشم رو تنم کردم به سالن انتظار رفتم و صداش کردم تا زودتر بیاد ویزیتش کنم. بهش ازش پرسیدم بازم بخاطر پادردت اومدی؟ بادلخوری گفت بله؛ هیچکس به دادم نمیرسه. پیش هر دکتری میرم میگه به اون یکی مراجعه کن. یه مشت دوا هم بهم دادن که هیچ فایده ای نداره.

همینطور که میلنگید و با من راه میومد متوجه شدم که طرز لنگیدنش با دو هفته پیش فرق داره و دستش رو روی زانوش گذاشته. ازش پرسیدم کجای پات درد میکنه. گفت از کمرم تا بیاد برسه به ساق پای چپم همش درد میکنه؛ ولی زانوم دردش زیادتره. سه روزم هست که یه کمی هم ورم کرده. الآن سه هفته ست که هرچی میام رسیدگی نمیکنن.

هرچند من پزشک خانواده ش نبودم ولی از پرونده بستری دو هفته پیشش یادم بود که دیابت هم داره. پیش خودم فکر میکردم که حتماً علت پادرد سه روزه اخیرش با پادردی که بخاطر سیاتیک بود فرق داره. بیمار رو معاینه کردم. علائم مربوط به دیسک کمر رو داشت اما روی زانوی چپش یک توده قرمز دردناک داغ دیده میشد. آزمایشاتش رو نگاه کردم: تعداد گلبولهای سفید خونش و CRP  , ESR بالا رفته بود.

متأسفانه حدسم کاملاً درست بود! بلافاصله نامه بستری براش نوشتم. نمیدونم مقصر اصلی کیه؟ خود بیمار که مرتب مشکل پادردش رو بزرگ میکرده و در این چند هفته مدام به پزشک مراجعه میکرده و همه از دستش خسته شده بودن یا پزشکایی که بدون اینکه معاینه اش کنن بخاطر خستگی یا شایدم حس بی اعتمادی که بهش داشتن هیچ کاری براش انجام ندادن.

کاش بعضی از بیمارهای شرکت نفتی مدام بخاطر هر موضوع ساده ای وقت و بی وقت به پزشک مراجعه نمیکردن بعضاً برای گرفتن دارو یا مرخصی استعلاجی اینهمه تمارض نمیکردن تا اینطور حس بی اعتمادی نسبت به بیمار ایجاد نشه و مثل این مریض حکایت چوپان دروغگو در موردشون پیش نیاد. و ای کاش بعضی از همکارای من میدونستن که پزشکی فقط به بدخط بودن نیست!



[ چهارشنبه 11 مهر 1386 - 03:10 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]

ایست قلبی!

سه شنبه 10 مهر 1386

ایست قلبی!

 

امروز فقط ده روز از شروع فصل پاییز گذشته و باوجودیکه هنوز خیلیها کولر روشن میکنن ولی درمانگاه ما پر از بیمارایه که همشون سرماخوردن. بعضی از مریضها بقدری حساس (!) هستن که وقتی سرما میخورن جوری وانمود میکنن که انگار خدای نکرده دردلاعلاج گرفتن! طوری از آبریزش بینی شون حرف میزنن که آدم یاد فاجعه بمباران هیروشیما می افته! جالبه که تصور میکنن باید یک شبه هم خوب بشن؛ خیلی هاشون فردا دوباره مراجعه میکنن و میگن دکتر داروهایی که دادی اصلاً خوب نبود و از دیشب تا حالا هنوز آبریزش بینیم قطع نشده!

امروز بیماری داشتم که میگفت: « دکتر من سرماخوردم. هنوز سرفه و گلودرد ندارم. یه کم بینیم میخاره. ولی سرماخوردگیم اینقدر شدیده که از صبح تا حالا چند بار ایست قلبی کردم! »

با تعجب ازش پرسیدم: ایست قلبی؟! از کجا فهمیدی ایست قلبی کردی؟ مگه ممکنه؟!

مرد شونه هاش رو بالا انداخت و گفت: « خودم متوجه میشم ایست قلبی کردم! بخاطر سرماخوردگیمه؛ از بس شدیده قلبم چند بار تا حالا وایساده!! »



[ سه شنبه 10 مهر 1386 - 01:10 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]

پیام تلفنی

دوشنبه 9 مهر 1386

پیام تلفنی

 

از بیمارستان که اومدم دیدم روی منشی تلفنی یه پیغام جدید دارم؛ دکمه رو زدم تا ببینم کی برام پیغام گذاشته. یه آقای جوونی با صدای بلند و لهجه لُری داد میزد: « آآااای...آآآااای...ایگُم سلام،ایگی پیغام وَذار؟ اووو... کوچنی، گوشی رِ وردار بینُم...آآآی...آآآآآآآآی... ایگُم گوشی رِ وردار...اوووو صادق...اووووووو....ایگم وردار...اوووو....صااااااادق!  صادق خونه نیسی؟ عصر ایام دنبالت ایریم بیرون. سلام بچل ورسون! »



[ دوشنبه 9 مهر 1386 - 07:10 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]

مهمان

دوشنبه 9 مهر 1386

مهمان

دیروز یکی از گچسارانی های خوب و باصفا به دیدنم آمد. رضا از ترکهای خونگرم گچسارانه و روی ترک بودنش بیشتر از گچسارانی بودنش تعصب داره! مدتی پیش از طریق وبلاگم باهم آشنا شدیم. اوائل توی بخش نظرات وبلاگ برام پیغام میذاشت؛ بعدش هم چندباری باهم چت کردیم ( آی دی سیب ترش! )  و بالاخره زحمت کشید و دیروز مهمان من شد.

وقتی از نزدیک دیدمش متوجه شدم این رضا با اون رضایی که توی چت بود زمین تا آسمون فرق داره. برخلاف چهره ای که قبلاً از خودش نشون میداد پسر خجالتی و مظلومی بود و از اون شیطنتی که توی چت داشت، هیچ خبری نبود. مثل بچه های خوب (!)  یه ظرف بستنی توی دستش گرفته بود و باخجالت جلوی در وایساده بود. یکی دو ساعتی باهم گپ زدیم. از وبلاگ من چند تا انتقاد داشت؛ در موردش باهم صحبت کردیم؛ فکر کنم قانع شد.

راستی مهمان دیروز من یه سایت هم داره. سایتی که گاهی برای تفنن و سرگرمی میشه بهش سرزد و مطالبی در مورد کامپیوتر و موبایل خوند. اگه خواستید سایتش رو ببینید به لینک بچه گچساران مراجعه کنید.

خوشحالم که از طریق وبلاگم تونستم چند تا دوست خوب (مثل کسری و رضا ) توی گچساران پیدا کنم.

 



[ دوشنبه 9 مهر 1386 - 03:10 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : دوشنبه 9 مهر 1386 - 03:10 ق.ظ]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]

بازهم خداحافظی

یکشنبه 8 مهر 1386

بازهم خداحافظی

 

امروز خانم شوشتری سرپرستار خوب درمانگاهمون خداحافظی کرد؛ او هم به کرج منتقل شد و رفت. در این پنج سالی که سرپرستار درمانگاه مرکزی بود زحمت زیادی کشید. وضعیت ظاهری و چهره درمانگاه رو عوض کرد؛ تلاش زیادی در بهبود سرویس دهی درمانگاه و همینطور آموزش بیماران کرد. همیشه مشکلات درمانگاه رو با جدیت پیگیری میکرد. و از همه مهمتر اینکه هماهنگی خوبی با بقیه پرسنل درمانگاه داشت.

حیف که اینجا کسی قدر زحمتهایش را ندانست. موقع خداحافظی به خانم شوشتری ( مثل همکار قبلیمان که چند هفته پیش منتقل شد و رفت ) گفتم: امیدوارم محل جدیدی که میری، ارزش کارهات رو بدونن!

افسوس... وقتی به دور و ورم نگاه میکنم میبینم این مدت اخیر خیلی از همکارها رفتن و جاشون خالیه. متأسفانه همشون هم نیروهای خوبی بودن که اینجا بخاطر خوب بودنشون خیلی اذیت شدن! معلوم نیست آخر و عاقبت بهداری گچساران به کجا میکشه! خدا به من و بقیه کسانی که اینجا محبوس شدن قدرت تحمل بده!!



[ یکشنبه 8 مهر 1386 - 01:09 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]