تبلیغات
خاطرات گچساران - مطالب شهریور 1386

خاطرات گچساران

علت پادرد

پنجشنبه 29 شهریور 1386

علّت پادرد

پزشک صبحکار بخش اورژانس بودم. پزشک شیفت شب منتظرم وایساده بود تا بخش رو تحویل بده. یه عالمه کتاب و جزوه زیر بغلش بود؛ برای شرکت در امتحان تخصص درس میخونه.

دوتا بیمار توی بخش بستری بودن. گفت یکیشون از دیروز ظهر تا حالا بستریه. پاش درد میکنه؛ آزمایشاتش هم خوبه. علت پادردش معلوم نیست شاید چیزی نیشش زده. قراره متخصص داخلی بیاد ببیندش.

خیلی تعجب کردم که کسی بخاطر پادرد یک روز بستری باشه. پزشک شبکار رفت و من بنا به عادت همیشگی خودم سراغ مریضای بستری رفتم تا معاینه شون کنم و ببینم وضعیتشون چطوره. وقتی به بیماری که پادرد داشت رسیدم تازه از خواب بیدار شده بود. میگفت ساق پای چپش درد میکنه، کمی هم مور مور میکنه. وقتی راه میره ساق پاش میگیره. معاینه اش کردم. چیزی نیشش نزده بود؛ بنده خدا دیسک کمر داشت! دفترچه ش رو برداشتم و ورق زدم. سه روز پیش متخصص ارتوپدی براش MRI نوشته بود؛ پس حدسم درست بوده. براش استراحت پزشکی نوشتم و بهش تأکید کردم که زودتر MRI رو انجام بده. خداخواست که متخصص داخلی نیومد مریض رو ببینه، مگرنه آبرومون میرفت!

این بیمار نزدیک به یکروز اینجا بستری بوده؛ در این مدت دوبار پزشک شیفت اورژانس عوض شده. ولی هیچکدوم نیومدن بالای سرش و معاینه ش کنن. بنده خداها همشون توی اتاق نشستن و جزوه هاشون رو میخوندن! کاش بجای اینکه این همه تلاش کنن پزشک متخصص بشن، سعی میکردن یک پزشک عمومی خوب باشن!

مدتیه وضع بیمارستان گچساران خیلی خرابه. خدا به داد مریضای شرکت نفت برسه؛ بخدا گاهی خیلی دلم براشون میسوزه.

 



[ پنجشنبه 29 شهریور 1386 - 10:09 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : پنجشنبه 29 شهریور 1386 - 11:09 ق.ظ]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]

این همه دروغ چرا؟

چهارشنبه 28 شهریور 1386

این همه دروغ چرا؟!

 

امروز داشتم فکر میکردم که توی بهداری گچساران چقدر وقت و انرژی صرف مقابله با دروغ های مردم و مچگیری از اونا میشه! واقعاً چرا بعضیا وقتی به درمانگاه و بیمارستان میان این همه دروغ میگن؟ یعنی استفاده از دارو و امکانات مفت و مجانی ارزش این همه دروغ و تقلب رو داره؟

اولش که به پذیرش مراجعه میکنن، پذیرش درمانگاه باید مشخصاتشون رو چک کنه تا بیمار همون صاحب دفترچه باشه. بعدش قبل از ورود به اتاق معاینه، کارگر جلوی در باید دوباره چک کنه که یه وقت توی این چند متر فاصله از پذیرش تا اتاق معاینه، بیمار عوض نشده باشه و همون کسی که شماره رو گرفته خود بیمار باشه. بعداز اون دوباره پزشک باید ظاهر بیمار رو با عکس و مشخصات صفحه اول دفترچه تطبیق بده تا یه وقت یکی از همراه ها خودش رو بعنوان بیمار جا نزنه! باور کنید توی همین چند متر فاصله از پذیرش تا اتاق پزشک روزانه چند نفر جای خودشون رو عوض میکنن و دفترچه شون رو به آشناها و اقوام غیرشرکتی شون که حق استفاده ندارن میدن.چندین بار پیش اومده که بیمار حتی تا روی تخت جراحی هم پیش رفته و بعداً فهمیدن که تقلبیه و از اتاق عمل درش آوردن!

از طرف دیگه بارها میبینیم کسی که تا چند دقیقه پیش سالم و سرحال راه میرفته یه دفعه تا به اتاق پزشک میاد خم میشه و خودش رو به مریضی میزنه تا بتونه چند قلم دارو یا یک روز استراحت پزشکی بگیره.

خیلی از کسانیکه به درمانگاه ما مراجعه میکنند اصلاً بیمار نیستن و فقط میان سهمیه داروی مجانی شون رو بگیرن و ببرن به فامیل و آشناهاشون بدن. تصورش رو بکنید از اول پاییز تا آخر زمستون روزی چند نفر به عنوان سرماخوردگی به شما مراجعه کنن و بگن از گلودرد و تب و سرفه داریم میمیریم، بعد وقتی معاینه شون میکنی میبینی کاملاً سالمن و حتی گلوشون قرمز هم نیست. خیلی وقتا اگه صداقتش رو داشته باشن بعداز اینکه مچشون رو گرفتی خودشون میگن که آره خودم چیزیم نیست، ولی یکی از آشناهامون یا مهمونامون این مشکل رو داره و اومدم براش دوا بگیرم!

واقعاً این همه دروغ برای چیه؟

 

امروز خانم ق. به درمانگاه اومد. بنده خدا توی این چند سالی که شوهرش فوت شده اگه یه روز در میون به درمانگاه نیاد مریض میشه و دق میکنه! میدونستم مشکلش چیه؛ بنابراین قبل از اینکه خودش شروع کنه بهش گفتم خانم ق. هفته پیش هم من به شما گفتم که برای دندون دردتون باید به دندانپزشک مراجعه کنید و من دیگه براتون دارو نمینویسم.

با حالت مظلومانه ای گفت آخه آقای دکتر امروز رفتم دندانپزشکی ولی گفتن دکتر نیست.

دفترچه اش رو باز کردم؛ دیدم همین امروز توسط همکار دندانپزشک ویزیت شده و براش عکس نوشته. بهش گفتم ولی اینجا که برگه اش هست، دکتر شما رو دیده و براتون عکس نوشته.

باحالت حق به جانبی پرسید: کی؟!

دفترچه رو بهش نوشن دادم و گفتم همین امروز بیست و هشتم شهریورماه!

بازم دست از دروغ برنداشت و گفت: آهان...دکتر دندانپزشک معاینه ام کرد ولی یادش رفت برام دارو بنویسه.

دفترچه اش رو یه ورق دیگه زدم؛ نسخه دکتر بود با سه قلم قرص و کپسول و دهان شویه. برگه دفترچه رو بهش نشون دادم و گفتم خانم ق. این هم نسخه داروهاتون که از داروخانه گرفتی؛ دیگه چی میخوای؟!

یه دفعه گفت: وااااا.....دکترررررررر........

دفترچه رو برداشت و از اتاق بیرون رفت تا یه روز دیگه با یه دروغ دیگه بیاد!



[ چهارشنبه 28 شهریور 1386 - 03:09 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]

خداحافظی با یک همکار

سه شنبه 27 شهریور 1386

خداحافظی یک همکار

 

امروز یکی از پزشکان خوب بیمارستان که حدود 12 سال سابقه کار در گچساران داشت خداحافظی کرد و به کرج منتقل شد. چند نفر از پزشکها و پرستارهای درمانگاه جمع شدند؛ موقع خداحافظی خاطراتمون رو مرور کردیم. روزهای تلخ و شیرین زیادی رو باهم اینجا گذرونده بودیم. هرچند جدایی از دوست خیلی سخته ولی همه خوشحال بودیم که لااقل یک نفر از ما تونسته خودش رو از اینجا نجات بده و بره!

بعداز اینکه هممون یک عکس یادگاری کنار هم گرفتیم بهش گفتم: بعد از این همه سال وقتی میری جات میون ما خیلی خالیه، ولی خدا رو شکر میکنم که تونستی خودت رو نجات بدی. توی گچساران که کسی قدر زحماتت رو ندونست، امیدوارم توی بهداری کرج قدر پزشک خوبی مثل تو رو بدونن.

بغض کرده بود و نمیتونست صحبت کنه؛ فقط  سری تکون داد و رفت. دکتر خواجه ای رفت و همه ما در حسرت روزی هستیم که مثل او از اینجا بریم.



[ سه شنبه 27 شهریور 1386 - 01:09 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]

بیماری خطرناک!

یکشنبه 25 شهریور 1386

بیماری خطرناک

 

بعداز هشت روز استراحت به گچساران اومدم. هوای اینجا هنوز گرمه. اولش فکر میکردم که مصوبه دولت در مورد کاهش ساعت کار اداره ها شامل حال ما هم میشه؛ ولی دیشب که تماس گرفتم گفتن نه خیر، شما باید مثل قبل از ساعت هفت ونیم بیاید سرکار ( مثل اینکه پزشکها مسلمون نیستن و روزه نمیگیرن! )

ساعت هفت و نیم توی درمانگاه بودم. انگار ماه رمضان خانم ها رو از شرّ صبحانه و ناهار و پخت وپز راحت کرده و بهشون فرصت اینو داده بود که باخیال راحت بریزن توی درمانگاه! هرطرف نگاه میکردی خانمها رو میدیدی که گله گله ( ببخشید گروه گروه! ) به طرف آزمایشگاه و کلینیکهای عمومی و تخصصی میرفتن. تا ظهر پشت سرهم بیمار داشتم و اصلاً فرصت نکردم از اتاقم بیرون بیام. اکثریتشون از دماغ مبارکشون آب میومد! اما ساعت ده و نیم  به یک مورد جالب برخوردم:

خانمی وارد اتاقم شد و روی صندلی نشست و پسر چهار ساله اش رو بغل کرد و گفت: آقای دکتر بدادم برسید، بچه ام داره از دست میره. با تعجب پرسیدم چرا؟ زن گفت:« از هفته پیش تاحالا سه بار شبها قبل از اینکه بخوابه گفته بین انگشت اول و دوم پاش میخاره! نکنه بیماری خطرناکی داشته باشه؟! »



[ یکشنبه 25 شهریور 1386 - 03:09 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]

یکی از اون قدیمی ها

جمعه 16 شهریور 1386

یکی از اون قدیمی ها

 

هفته گذشته بیشتر روزها دو شیفت بودم. یکروز عصر آقایی به درمانگاه مراجعه کرد؛ باوجودیکه اصلاً او را نمیشناختم ولی خیلی مرا تحت تأثیر قرار داد. باید اقرار کنم که سالهاست از این تیپ افراد توی گچساران ندیده ام. ظاهری مرتب و آراسته داشت؛ لباس تمیز پوشیده بود. برخورد اجتماعی خوبی داشت. سلام و احوالپرسی گرمی کرد و خیلی مودبانه روی صندلی نشست. با دقت شروع به توضیح بیماریش کرد. طرز سخن گفتن و شیوه حرف زدنش بسیار مودبانه و تأثیر گذار بود.

بعد از اینکه بیمار را معاینه کردم و برایش دارو نوشتم خیلی تشکر کرد ( برخلاف اکثریت گچسارانی های عزیز! ). ادب حکم میکرد او را تا در اتاق بدرقه کنم. وقتی دوباره پشت میزم نشستم نگاهی به برگه دفترچه او انداختم. شماره پرسنلی اش 53010 بود. یک شرکت نفتی قدیمی و با سابقه؛ از آنهایی که پیش از انقلاب و در زمان طاغوت استخدام شده اند!

متأسفانه فقط تعداد کمی از کارمندان قدیمی شرکت نفت در صنعت باقی مانده اند و بقیه بازنشسته شده اند. ولی همین عده که تحت تعلیم انگلیسی ها بوده اند و با آنها کار کرده اند و موقع استخدام هرگز گزینش عقیدتی و اسلامی نشده اند (!) همگی انسانهایی شریف و زحمتکش هستند که بدون هیچ چشمداشتی بهترین سالهای عمر خود را وقف صنعت نفت کرده اند. هرجا آنها را ببینید منش، رفتار، برخورد اجتماعی و شیوه سخن گفتنشان نشان میدهد که آنها یک شرکت نفتی واقعی ( و البته از نوع انگلیسی اش! ) هستند. افسوس که نسل این نوع شرکت نفتی ها درحال انقراض است و فقط عده بسیار کمی از آنها باقی مانده اند!!



[ جمعه 16 شهریور 1386 - 08:09 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]

پناه بر خدا

سه شنبه 13 شهریور 1386

پناه بر خدا

 

دیروز عصر بیمار یکی دیگه از همکارها بمن مراجعه کرد. اولین بار بود که میدیدمش. بیمار زانو درد داشت. ازش پرسیدم مشکلت از کی تا حالا شروع شده؟

زن دستش رو روی زانوش گذاشت و گفت: « چند ماهه که شوهرم تصادف کرده و زمین گیر شده؛ تمام کارای خونه روی دوش خودمه.... بچه ها هم اصلاً کمکم نمیکنن مامان... زانوم خیلی درد میکنه عزیز... من نمیتونم تحمل کنم جیگر!! »

فی الفور نسخه رو نوشتم و دستش دادم؛ ترسیدم اگه چند ثانیه دیگه بگذره کار بجای باریک بکشه! Smiley



[ سه شنبه 13 شهریور 1386 - 06:09 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]

آناتومی گچسارانی!

دوشنبه 12 شهریور 1386

آناتومی گچسارانی

 

بیمار مرد میانسالی بود که سالها سابقه کار در یکی از اداره های مهم شرکت نفت رو داره. میگفت دیروز کباب خورده و چون کبابش خوب نبوده، غذا توی روده اش گیر کرده!

ازش پرسیدم: آخه از کجا متوجه شدی که کباب توی روده ات گیر کرده؟

مرد با حالت خاصی که فقط در مریضهای شرکت نفتی دیده میشه (نوعی اظهار فضل بظاهر عالمانه و در عین حال...! )  گفت خوب معلومه دیگه! بعد دستش را پشتش برد و از ناحیه کتف چپ تا گردنش رو نشون داد و گفت: « درست همین قسمت از روده هام درد میکنه؛ معلومه غذا همین جا گیر کرده! »

من دیگه نتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم؛ مرد با تعجب به من نگاه کرد و گفت: « چرا میخندی؟ مگه روده شما از اینجا رد نمیشه؟!! »



[ دوشنبه 12 شهریور 1386 - 09:09 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]

روز پزشک

پنجشنبه 1 شهریور 1386

روز پزشک

 

امروز یکم شهریور و روز پزشک بود. این روز را هیچکدام از مسولین بیمارستان ما به پزشکان تبریک نگفتند! حتی آقای رئیس که دستش را شیشه بریده بود و برای بخیه کردنش به اورژانس آمد کلمه ای در مورد مناسبت این روز صحبت نکرد.

روز عجیبی بود. در روز پزشک چند بیمار به اورژانس مراجعه کردند که همه گرفتار عواقب تشخیص اشتباه یا طبابت نادرست پزشکان شده بودند! از همه بدتر پسر جوانی بود که به تب و لرز و یرقان به همراه اسهال خونی داشت. ظاهراً دو هفته ایست که به پزشکان بیمارستان ما مراجعه میکرده ولی بهبود که نداشته هیچ، حالش روزبروز بدتر هم شده! مشکل بیمار از یک سوزش ادرار ساده شروع می شود. به یکی از همکاران مراجعه میکند و او هم بدون درخواست آزمایش  ادرار برایش دارو تجویز میکند. بیمار به پزشک خانواده اش متذکر می شود که فاویسم هم دارم و آقای دکتر میگوید ایرادی ندارد و برایش داروی کوتریموکسازول نسخه میکند!

دو روز بعد مشکل ادراری او حل که نشده هیچ، یرقان هم پیدا میکند! بیمار به اورژانس مراجعه میکند و پزشک اورژانس او را نزد متخصص داخلی میفرستد. او هم به بیمار میگوید مشکلی نداری و فقط یک سونوگرافی انجام بده. برای دوهفته دیگر نوبت سونوگرافی میدهند! روزهای بعد تب و لرز و بی حالی و درنهایت اسهال خونی هم به مشکلات قبلی بیمار اضافه میشود. تقریباً یک هفته هر روز به بیمارستان ما مراجعه کرده و همه او را سرم درمانی کرده بودند!

امروز که او را دیدم یرقان شدیدی داشت. از شدت ضعف و بیحالی نمیتوانست سرپا بایستد و تب و اسهال امانش را بریده بود. بلافاصله آزمایشهای لازم را فرستادم و برایش دارو شروع کردم و در بخش داخلی بستریش کردم.

وقتی کار بستریش تمام شد یکبار دیگر به پرونده اش نگاه کردم. واقعاً در مورد این بیمار اهمال شده بود. حداقل پنج نفر از همکاران پزشک من در مورد او قصور کرده بودند. خیلی خجالت کشیدم. کاش فقط همین مورد بود. تا ساعت ده شب چندین بیمار دیگر هم به بخش اورژانس مراجعه کردند که به نوعی در مورد آنان قصور شده بود.

در روز پزشک آرزو کردم کاش بعضی ها هرگز پزشک نمیشدند!



[ پنجشنبه 1 شهریور 1386 - 11:08 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]