تبلیغات
خاطرات گچساران - مطالب مرداد 1386

خاطرات گچساران

اذیتش نکن!

چهارشنبه 3 مرداد 1386

اذیتش نکن!

طبق معمولِ این روزها بخاطر کمبود بنزین و کافی نبودن تعداد سرویس های بیمارستان صبح دیر به درمانگاه رسیدم. وقتی وارد شدم مردم دورتادور سالن درمانگاه نشسته بودند. از خودم پرسیدم: توی شهری که هیچ تاکسی و وسیله نقلیه عمومی نیست و خود من دیروز مجبور شدم یک ساعت و ربع منتظر یک تاکسی سرویس بمونم، اینا بنزین از کجا آوردن که صبح به این زودی و قبل از ما اومدن اینجا نشستن؟ حتماً باید بیماری مهم و درد شدیدی داشته باشن! به شوخی به کارگر درمانگاه گفتم هر مریضی که میفرستی داخل، ازش بپرس ازکجا تاکسی گیر آوردی که تونستی صبح به این زودی بیای درمانگاه؟!

روپوشم رو تنم کردم و زنگ زدم:

- بیمار اول: آقای دکتر من از ساعت شش صبح اومدم اینجا نشستم، شکمم قبض شده و چند روزه خوب کار نمیکنه!

- بیمار دوم: سرگیجه دارم و بی حالم. برام یه سری آزمایش بنویس.

بهش گفتم خانم د. من دو روز پیش شما رو معاینه کردم و بهتون گفتم به احتمال زیاد مشکلتون عصبیه؛ جواب آزمایشهایی که اونروز براتون نوشتم کجاست؟ لازم نیست دوباره آزمایش انجام بدی.

خانم د. با دلخوری گفت: اِ ... اونروزم خودت بودی؟ اصلاً نمیدونم جواب آزمایشهام رو کجا گذاشتم! حالا نمیشه دوباره یه سری آزمایش برام بنویسی؟!

- بیمار سوم: آقای دکتر به دادم برس. دیروز رفتم بازار خیلی خرید کردم، حالا آرنج دست راستم خیلی درد میکنه. فکر کنم یا چربی خون دارم یا اینکه دارم سکته میکنم!

- بیمار چهارم: آقای دکتر، دختر دو ساله من الآن چند روزه که وقتی بهش ماست میدم سرش رو برمیگردونه و با بی میلی ماست میخوره! نکنه طوریش شده باشه؟ راستی دیروز دوبار هم عطسه کرد!!

- بیمار پنجم لنگ لنگان وارد اتاقم شد. برام خیلی عجیب بود چون همین چند دقیقه پیش از پشت پنجره دیدمش که درست راه میرفت، ولی حالا تا به اتاق من رسید پاش میلنگه!

دو روز پیش ویزیتش کرده بودم. زانوی چپش آرتروز داشت. براش دارو تجویز کرده بودم و یه معرفی هم برای کلینیک ارتوپدی بهش داده بودم که ظاهراً چهار روز دیگه نوبتش بود. دوباره امروز هم اومده میگه زانوم درد میکنه.

ازش پرسیدم داروهات رو درست مصرف میکنی؟ گفت: یه چندتاش رو خوردم!

بهش گفتم پدر جان، پریروز من عکس زانوت رو دیدم و گفتم مشکلش زیاد جدی نیست. برات دارو نوشتم.باید داروهات رو استفاده کنی تا روز یکشنبه که متخصص ارتوپدی ببیندت.

با حالت طلبکارانه ای گفت آخه دکتر پام اذیتم میکنه.

از این همه بیکاری مردم خسته شده بودم. احساس میکردم درمانگاه ما شده اسباب سرگرمی و تفریح شرکت نفتی ها. دستم رو روی پاش گذاشتم و گفتم: « ای پا، دیگه اذیتش نکن! »

 

 

 

 

 

 

 



[ چهارشنبه 3 مرداد 1386 - 09:07 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]

خاطرات آدم و حوا

سه شنبه 2 مرداد 1386

خاطرات آدم و حوّا

 

چند سالیه که با دوست عزیز و هنرمندی در شهر یزد آشنایی و رفاقت دارم. باوجودیکه تقریباً هر روز برای هم ایمیل میزنیم ولی تابحال هرگز همدیگه رو ندیدیم! از خصوصیات این دوست عزیز اینه که هم خیلی با محبته و هم خیلی هم از جماعت اطبا بدش میاد و هروقت بتونه به ما پزشکها متلک میندازه! یادمه یه بار بهم گفت: شما پزشکها هم آدمای مزخرفی هستید و هم شغل مزخرفی دارید!! آخه آدم عاقل هم میره دکتر میشه؟!!

دو هفته پیش به مناسبت روز تولدم کتاب ارزشمندی برایم هدیه فرستاد. کتاب خاطرات آدم و حوّا نوشته مارک تواین ضمن آنکه به زبان ساده و طنز گونه نوشته شده در عین حال حاوی نکات شیرین و بسیار پند آموزی است. در این کتاب آدم و حوا هر کدام بطور جداگانه خاطرات خود را از اولین روز آفرینش ( به دنیا آمدنشان! ) تا آشنایی با یکدیگر، زندگی مشترک، بدنیا آمدن فرزندان و در نهایت جدایی آنها بعداز مرگ حوا را بیان میکنند.

در اینجا فقط قسمت کوچکی از خاطرات آدم و حوا را از دو بخش ابتدایی و انتهایی کتاب نقل میکنم. امیدوارم بتوانید این کتاب را تهیه کنید و بخوانید. به شما قول میدهم که ارزش یکبار خواندن را دارد.

 

 

حوا:

دیگه یه روزم شده. انگار دیروز بود که اومدم.از همین حالا شروع میکنم تا ترتیب خاطراتم به هم نریزه.غریزه بهم میگه این تجربه یه روزی به درد تاریخ نویسا میخوره!

حس میکنم یه تجربه ام! دقیقاً حس یه تجربه رو دارم! دیروز طرفای بعدازظهر اون یکی تجربه رو دنبال کردم تا ببینم به چه دردی میخوره! اما نفهمیدم. فکر میکنم یه مرد باشه، من تا حالا هیچ مردی رو ندیدم. در مورد اون بیشتر از تموم حیوونای دیگه احساس کنجکاوی میکنم! اولش ازش میترسیدم. هروقت پیداش میشد شروع به دویدن میکردم، چون فکر میکردم میخواد دنبالم کنه. اما یواش یواش فهمیدم اونه که میخواد از دستم فرار کنه! واسه همین دیگه ازش نترسیدم؛ راه افتادم هرجا میرفت نزدیکش حرکت میکردم.

این کار، اونو عصبی و ناراحت کرده بود. آخرش اون قدر ترسید بود که از یه درخت بالا رفت!

.

.

امروز دوباره همین اتفاق افتاد. مجبورش کردم از دستم فرار کنه و بره بالای درخت!

 

 

آدم:

این موجود جدید مو بلند( حوا ) خیلی داره مزاحمم میشه!همش داره ول میگرده و هرجا میرم دنبالم میاد! از این کارش خوشم نمیاد. ای کاش بره پیش بقیه حیوونا!

.

.

.

.

ای کاش حرف نمیزد. همیشه درحال حرف زدنه!

 

 

حوا:

تمام هفته رو بهش چسبیده بودم و هرجا میرفت دنبالش میرفتم.سعی میکردم باهم اشنا بشیم.مجبور بودم فقط خودم حرف بزنم، چون اون خیلی خجالتیه.

.

.

یواش یواش داره برخوردمون باهم بهتر میشه و بیشتر و بیشتر باهم آشنا میشیم.دیگه از دستم فرار نمیکنه. این خودش علامت خوبیه و نشون میده دوست داره کنارش باشم.این باعث خوشحالی من میشه.منم سعی میکنم تا هر طوری میتونم بهش کمک کنم.

 

آدم:

موجود جدید گفت اسمش حوا ست........ به التماس افتاده که دیگه بالای آبشار نرم. میگه باعث میشه از ترس به خودش بلرزه.

.

.

.

سه شنبه شب هفته پیش فرار کردم. دو روز راه رفتم تا به یه جای خلوت و ساکت رسیدم. خونه ام رو همونجا ساختم. بعدش رد پاهام رو پاک کردم. اما اون پیدام کرد، بازم اومد و از اون صداهای ناراحت کننده درآورد و اون آبی که بهش میگن اشک از چشاش ریخت.

اون خیلی کم سن و ساله، اون حالا یه دختر جوونه و باید بهش فرصت داد.همه وجودش شور و شوق و حس زندگیه.اگه فقط یه بار میتونست آروم بشینه و حرف نزنه منم میتونستم از نگاه کردن بهش لذت ببرم!

 

چهل سال بعد:

 

حوّا:

این دعا و آرزوی منه که باهم از این دنیا بریم. آرزویی که هیچوقت از بین نمیره و تا همیشه توی قلب هر زنی که همسرش رو دوست داره باقی میمونه.آرزویی که تا ابد به اسم منه، به اسم حوّا !

اما اگه باید یکی از ما زودتر بره، دعا میکنم که اون من باشم. چون اون قدرتمنده و من ضعیف. وجود من برای اون به اندازه وجود اون برای من ضروری نیست. زندگی بدون اون دیگه معنی نداره و نمیشه تحملش کرد. این دعا تا نسل من باقیه جاودانیه و از زبون تموم اونا که همسرشون رو دوست دارن تکرار میشه. من اولین همسر دنیام و توی آخرین همسر دنیا دوباره تکرار میشم.

 

بعد از مرگ حوّا:

 

آدم:

هرجا که او بود، بهشت بود!

 

 



[ سه شنبه 2 مرداد 1386 - 07:07 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]