تبلیغات
خاطرات گچساران - مطالب تیر 1386

خاطرات گچساران

تاثیر بادمجان!

یکشنبه 31 تیر 1386

تأثیر بادمجان!

 

گاهی باورهای مردم و بعضی از استدلالهایی که انجام میدهند بقدری جالبست که هم آدم را میخنداند و هم اینکه میتواند سوژه مناسبی برای خاطرات گچساران باشد!

بیمار روی صندلی نشست و گفت: « آقای دکتر چند ساله که من به بادمجان و فلفل حساسیت دارم؛ وقتی اینا رو میخورم بدنم دونه میزنه و به خارش میفته. چند روز پیش بادمجان خوردم؛ حالا میترسم که از همین دونه های خارش دار روی دریچه میترال قلبم  زده باشه! میشه برام یه اکو بنویسید تا انجام بدم؟! » Smiley



[ یکشنبه 31 تیر 1386 - 04:07 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]

چشم های نگران

جمعه 29 تیر 1386

چشم های نگران

ماشین جلوی مدرسه ایستاد. دختر از پدرش خداحافظی کرد و باخوشحالی از ماشین پیاده شد؛ وقتی به حیاط مدرسه رسید سرش را برگرداند و درحالیکه به بابا میخندید برایش دست تکان داد. بابا مثل هربار بغض کرده بود و از پشت پرده اشکی که جلوی چشمانش را گرفته بود دخترش را میدید. خوشبختانه فاصله شان آنقدر دور بود که دختر متوجه نشود که هربار پدرش موقع خداحافظی گریه میکند.

دخترش امسال به کلاس اول میرود. او هر روزی که دخترش را به مدرسه میبرد نگران است. یک نگرانی پدرانه. ولی اشکهایش بخاطر دخترش نیست.

هر روز صبح این دبستان و دخترش او را به گذشته های دور میبرند. بیست و شش سال پیش، زمانی که روزگار سایه پدر را از آنها گرفته بود. او فقط 10 سال داشت و خواهرش تازه باید به کلاس اول میرفت. آنها هر روز دست در دست هم بدون آنکه کسی آنها را برساند به مدرسه میرفتند. هر روز که خواهرش را به مدرسه میرساند نگرانش بود؛ شاید خودش فکر میکرد یک نگرانی پدرانه!

گاهی به مدرسه خواهرش سر میزد و از وضعیت تحصیلیش میپرسید؛ گاهی او را با دوچرخه اش به مدرسه میرساند؛گاهی بجای پدر کارنامه خواهرش را امضا میکرد؛ گاهی...

او نگران خواهرش بود، یک نگرانی کودکانه. ولی همیشه دلگیر بود که چرا فقط او باید نگران همه باشد و کسی نگران او نیست!

سالهای عمر به سرعت گذشتند... دبستان، راهنمایی، دبیرستان... و دانشگاه. امروز بچه ها بزرگ شده اند،حالا دختران دیروز خودشان مادر شده اند و پسرها پدر . از بین موهای سرش تارهای سفید خودنمایی میکند. یادآوری خاطرات گذشته برایش شیرینی عجیبی دارد. شیرینی یک تجربه تلخ از سالهای زندگی!

این روزها وقتی دخترش را به مدرسه میرساند نگران است؛ یک نگرانی پدرانه. از جنس همان نگرانی که آن سالها داشت؛ با این تفاوت که حالا خودش واقعاً پدر است. امروز او خوب میداند که وقتی فرزندی به مدرسه میرود، پا به دانشگاه میگذارد یا هنگامیکه ازدواج میکند، پدرش چقدر میتواند نگران باشد و چگونه با چشمهای نگرانش او را نظاره میکند. زمانی گمان میکرد خیلی سخت است کودک باشی و وقتی به حیاط مدرسه میروی و سرت را برمیگردانی، چشم نگران پدر به دنبالت نباشد. ولی این روزها با خودش فکر میکند چقدر سخت است که پدر باشی و از جهانی دیگر و از آسمانها نگران فرزندت باشی و هربار که او را در حیاط مدرسه میبینی، در تاریکی آنجا اضطراب و تپش قلب بگیری و تنت در زیر خروارها خاک سرد گور بلرزد؛ چه لرزش جانکاهی.

.

.

.

.

اکنون سالها از دوران کودکیشان گذشته. ولی این روزها او چیزی را میبیند که قبلاً هرگز ندیده بود. او در گوشه آسمان آبی چشمهای نگران پدری را میبیند که هنوز هم نگران فرزندانش است. این چشمهای نگران سالها از همان بالا او و خواهرش را نظاره میکرده اند، فقط باید سرت را بالا کنی تا آنها را ببینی!

 



[ جمعه 29 تیر 1386 - 11:07 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : جمعه 29 تیر 1386 - 05:07 ق.ظ]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]

پرفرزندی

پنجشنبه 28 تیر 1386

پُرفرزندی

 

شاید شما هم امروز مثل من برنامه سیمای خانواده و گزارش جالب آن از گچساران را دیده باشید. حدود اسفندماه سال گذشته گزارشگر برنامه به اطراف گچساران رفته بود و از طبیعت بسیار زیبا و چمنزارهای سبز و خرم آنجا گزارش میداد. در آنجا گزارشگر با پیرمردی بنام اسماعیل مظفری که گوسفندانش را برای چرا آورده بود، گفتگوی جالبی داشت.

پیر مرد هفتاد و سال داشت و وقتی گزارشگر شبکه اول تلوزیون از او پرسید چند فرزند داری، با لبخند جواب داد: پانزده تا!  گزارشگر برنامه نتوانست تعجب خود را مخفی کند و چندین بار شگفتی خود را ابراز داشت. پیرمرد روستایی میگفت هفت پسر و هشت دختر دارد؛ سن بزرگترین و کوچکترین فرزند خود را نمیداند و فقط میداند که تمام پسرهایش سربازی خود را تمام کرده اند و سه تا از دخترهایش هم هنوز به مدرسه میروند!

شگفتی گزارشگر تلوزیون زمانی بیشتر شد که پیرمرد هفتاد و سه ساله گچسارانی با لبخند به او گفت باوجودیکه همسرش چند ماه پیش فوت شده، ولی او هنوز هم دلش بچه میخواهد!!



[ پنجشنبه 28 تیر 1386 - 06:07 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]

فقط حرف منو گوش کن!

دوشنبه 25 تیر 1386

 فقط حرف منو گوش کن!

 

بعضی افراد هستن که شغلشون ایجاب میکنه ضمن کار مدام حرف بزنن و زیاد هم براشون مهم نیست که چی میگن و چطور حرف میزنن! فقط مهم اینه که سرشون با حرف گرم بشه و متوجه گذشت زمان نشن!

روی صندلی آرایشگاه نشسته بودم. آرایشگر همینطور که موهای سرم رو کوتاه میکرد گفت آقای دکتر خیلی لاغر شدید. بهش گفتم بله، مقداری اضافه وزن داشتم و باید رژیم میگرفتم تا وزنم به حد نرمال برگرده.

همین جمله باعث شد که بحث لاغری و رژیم غذایی توی آرایشگاه در بگیره و همه مشغول اظهار نظر بشن! طفلکی شاگرد آرایشگاه که پسر چاقی بود خیلی مایل بود که بدونه من چطور رژیم گرفتم و تونستم وزن کم کنم؛ بهمین خاطر هم مدام ازمن سوال میپرسید. داشتم برای اون بنده خدا چند نکته مهم رو توضیح میدادم که یه دفعه آقای آرایشگر که خیلی جو زده شده بود حرف منو قطع کرد و قیچیش رو زمین گذاشت و دستش رو به سینه اش زد و با صدای بلند رو به شاگردش گفت:

« حرف این دکتر، مُکترا رو ول کن؛ اینا حرف الکی زیاد میزنن! فقط حرف منو گوش کن ببین دارم بهت چی میگم! باید ........»

شاگردش از خجالت صورتش سرخ شد؛ منم از خنده روده بر شده بودم. ولی آقای آرایشگر بدون توجه به خنده های ما و گافی که داده، یه پشت داشت برای ما دستوراتش در مورد نحوه صحیح رژیم غذایی رو توضیح میداد!



[ دوشنبه 25 تیر 1386 - 05:07 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]

مشکلات کمبود بنزین

شنبه 23 تیر 1386

مشکلات کمبود بنزین

 

هفته گذشته گچساران چهره عجیبی داشت. خیابانها به نسبت قبل خلوت تر بودند. وسایل نقلیه عمومی مثل تاکسی و مسافربرهای شخصی خیلی کم دیده میشدند. آژانس های تاکسی تلفنی به حال نیمه تعطیل بودند. کمبود بنزین زندگی همه را مختل کرده. کارمندان دیرتر از همیشه به محل کارشان میرسند. برای گرفتن سرویس از تاکسی تلفنی باید به چندین جا زنگ بزنید تا بتوانید یک تاکسی پیدا کنید. خودم وقتی میخواستم به ترمینال بروم حدود 45 دقیقه منتظر تاکسی بودم.

از گوشه و کنار شنیده می شود که بسیاری از رانندگان شریف تاکسی ماشینشان را توی خانه خوابانده اند و سهمیه بنزینشان را با قیمت گزاف میفروشند و لذتش را میبرند. یکی از همکاران درمانگاه ما میخواست به مسافرت برود و بنزین نداشت. یکنفر به او پیشنهاد کرده بود کارت سوختش را به او لیتری هزار تومان قرض بدهد!  بنده خدا نصف شب به پمپ بنزین رفت و به کمک متصدی با وجدان آنجا بنزین را خیلی ارزانتر و لیتری 650 تومان تهیه کرد!

مشکل بنزین زندگی مردم را مختل کرده و همه چه ماشین دار و چه بی ماشین با مشکل مواجه هستند. زمانی اگر میخواستیم تغییر کوچکی در پرسنل بیمارستانمان بدهیم و کسی را جابجا کنیم نهادهای امنیتی مانع میشدند و میگفتند به مصلحت نظام نیست که فلان شخص را ( حتی گاهی یک کارگر ساده! ) جابجا کنید. ولی حالا که زندگی همه مردم دچار مشکل شده و بنزین در بازار سیاه و به چندین برابر قیمت فروخته میشود و در نتیجه قیمت اجناس افزایش چشمگیری یافته و همه مردم شهر در سختی هستند هیچکدام از اینها با مصلجت نظام مغایر نیست و سربازان گمنام امام زمان هیچ کاری نمیکنند و فقط نظاره گر هستند!



[ شنبه 23 تیر 1386 - 04:07 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]

تفاوت

پنجشنبه 21 تیر 1386

تفاوت

ساعت هشت شب بود. از صبح توی درمانگاه مشغول کار بودم. این بیماری هم که وارد اتاقم شد مثل اکثریت بیمارانی بود که امروز و هر روز اینجا میبینم: ظاهر نامرتب، لباس چروک و اتو نخورده، صورت اصلاح نکرده، پیراهن روی شلوار، دمپایی، و برخورد بداجتماعی!

بوی عرق بدنش اذیتم میکرد و مجبور شدم ماسک بزنم. موقعی که در مورد علائم بیماری ازش میپرسیدم اصلاً جواب درستی نمیداد؛ معلوم بود فقط آمده یک کیسه دوای مجانی بگیرد و برود!

چند دقیقه بعد بیمار بعدی وارد شد. مرد جوان و خوش برخوردی بود که تابحال او را ندیده بودم. ظاهر آراسته و مرتبی داشت. لباسهایش نو نبودند ولی تمیز و مرتب بودند. با لحن مودبانه ای در مورد بیماریش صحبت کرد و به سوالات من با دقت جواب داد. موقعی که گفت از وقتی از شیراز به اینجا آمده بیماریش شروع شده متوجه شدم که مثل من اینجا غریب است! توضیح مختصری در مورد علت بیماری برایش دادم و چند آزمایش نوشتم. بیمار تشکر زیادی از من کرد و رفت.

وقتی او رفت با خودم فکر میکردم این بیمار آخری کجا و بیشتر بیمارانی که صبح تاحالا دیدم کجا! چرا اکثریت مراجعین ما نمیخواهند مثل این مرد باشند؛ مگر ادب و نزاکت چه ایرادی دارد که بعضی از مردم اینقدر با آن بیگانه هستند؟  

 



[ پنجشنبه 21 تیر 1386 - 10:07 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : پنجشنبه 21 تیر 1386 - 10:07 ق.ظ]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]

بدبختی!

چهارشنبه 20 تیر 1386

بد بختی!

 

حکایت زیر را از نشریه طبیب به نقل از کتاب کوتاهترین داستانهای کوتاه جهان، اینجا نوشته ام:

 

از دردی که تمام تنم را گرفته بود بیدار شدم و پرستاری را دیدم که کنار تختم ایستاده. گفت: « آقای فوجیما بخت یارتان بوده که از بمباران دو روز پیش هیروشیما جان سالم به در برده اید؛ اما حالا اینجا در بیمارستان در امان هستید. »

باصدای ضعیفی پرسیدم من کجا هستم؟

گفت: « ناکازاکی » !!



[ چهارشنبه 20 تیر 1386 - 04:07 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]

عاقبت گل خانم

سه شنبه 19 تیر 1386

عاقبت گُل خانم

 

اسمش گل خانم است؛ هفتاد و خرده ای سال سن دارد. پیرزن خوش زبان ولی لجباز و حرف گوش نکنی است! چندین سال است که من پزشک او هستم. به فکر همه چیز بود غیر از فشار خون و دیابتش! هیچوقت داروهایش را درست نمیخورد.هروقت می آمد فقط میگفت معده ام میسوزه یا اینکه سینه ام خلط داره. هربار هم که فشارش را میگرفتم مثل شاگرد اولها نمره اش بیست بود! بارها بهش میگفتم مادرجون بفکر سلامتیت باش و داروهای قند و فشارت رو مرتب بخور؛ تا حالا کسی از ترش کردن معده یا خلط گلو نمرده ولی فشارخون آدم رو میکشه.

ولی گل خانم اصلاً به حرف من گوش نمیکرد. چندبار دستور بستریش را نوشتم ولی برگه بستری را دور میانداخت و میگفت فشارخونم خوبه، من طوریم نمیشه. روزی یه بست تریاک میکشم هم فشارم رو پایین میاره هم قند خونم رو تنظیم میکنه!

امروز بعداز چند هفته دیدمش. دست راستش فلج بود و به سختی حرکتش میداد. بهش گفتم بالاخره همون بلایی که ازش میترسیدم به سرت اومد.

گل خانم با ناراحتی گفت: چند هفته پیش سکته مغزی کردم و یه طرف بدنم کامل فلج شد؛ مدتی توی بیمارستان بستری بودم. پاهام بهتر شده ولی دست راستم هنوز بی جونه. حالا هم معده ام میسوزه؛ خیر ببینی یه دوایی برای سوزش سر دل و خلط گلوم بنویس!

بهش گفتم آستینت رو بالا بزن. فشار خونش رو گرفتم؛ 22 بود!



[ سه شنبه 19 تیر 1386 - 04:07 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]