تبلیغات
خاطرات گچساران - مطالب دی 1386

خاطرات گچساران

میلاد حضرت عیسی مسیح مبارک

سه شنبه 4 دی 1386

میلاد حضرت عیسی مسیح مبارک

 

پشت میزم نشستم و قبل از اینکه کارم رو شروع کنم نگاهی به تقویم رو میزیم انداختم. روی صفحه امروز نوشته شده بود: چهارم دیماه، بیست و پنج دسامبر تولد حضرت عیسی مسیح (ع)

چند ثانیه بعد اولین بیمار به اتاقم اومد. وقتی خواستم نسخه ش رو بنویسم متوجه شدم اسمش عیسی د. است! چه تقارن جالبی.



[ سه شنبه 4 دی 1386 - 09:12 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]

معلومات رادیویی

یکشنبه 2 دی 1386

این دو روزی که به گچساران اومدم همش فکرم مشغول یکی از همکارای پزشکه. عده زیادی از مراجعین این دو روز رو بیمارایی تشکیل میدن که قبلش به اون مراجعه کردن. وقتی مریضاش رو دوباره ویزیت میکنم و نسخه هایی که براشون نوشته رو نگاه میکنم، میبینم که خدائیش طبابت این بنده خدا خیلی افتضاحه! نمیخوام بگم خودم طبیب خوبی هستم و خیلی میفهمم؛ اما توی پزشکی اصول اولیه ای هست که همه اونو میدونن (البته غیر از این همکار ما!) و در طبابتشون بکار میبرن.ولی نسخه های اون با هیچکدوم از اصول علمی و تجربی سازگار نیست. امروز از خودم میپرسیدم آخه چرا گاهی یه نگاه به کتاب و مجله های پزشکی نمیندازه تا اینطوری به سر خلق الله نیاره؟!

اتفاقاً ظهر که میخواستم به خونه برگردم هردومون سوار یه ماشین شدیم. قبل از اینکه پیاده شم باحالت خاصی مثل اینکه بخواد خبر جدید و خیلی مهمی رو بمن بده گفت:  « راستی دکتر، امروز از رادیو شنیدم که داروهای کورتیکواستروئید چشمی ممکنه باعث کاتاراکت بشن! » بهش گفتم آقای دکتر، اینو که شما امروز از رادیو شنیدی، سالهاست توی کتابهای پزشکی نوشتن.

وقتی پیاده شدم و در ماشین رو بستم پیش خودم گفتم: خب معلومه پزشکی که معلوماتش رادیویی باشه، طبابتش هم باید همین مدلی باشه دیگه!!



[ یکشنبه 2 دی 1386 - 03:12 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]

شب یلدای امسال

شنبه 1 دی 1386

شب یلدای امسال

 

شب یلدای امسال طولانی ترین و مزخرف ترین شب زندگیم بود! دیروز ساعت پنج و نیم عصر بلیت داشتم تا از شیراز به گچساران بیایم. هرچند دلخور بودم که کنار خانواده ام نیستم ولی پیش خودم فکر میکردم شب یلدا توی جاده بودن هم برای خودش عالمی داره!

برخلاف همیشه ترمینال خیلی خلوت بود و هنوز از اتوبوس اثری نبود. ساعت پنج و سی و پنج دقیقه مسوول شرکت آسیا سفر داد زد: مسافرای پنج و نیم گچساران زودتر سوار شید. ولی معلوم نبود باید سوار چی بشیم!

چند دقیقه بعد آقای راننده بوق زنان با اتوبوس سفید خوشکلش وارد ترمینال شد و توی جایگاه شماره سه ایستاد. دوباره مسوول شرکت فریاد زد: مسافرای پنج و نیم گچساران زودتر سوار شید که جا نمونین!

هنوز جمعیت به اتوبوس نرسیده بود که راننده یه دنده عقب گرفت و از جایگاه خارج شد؛ مسافرای بدبخت هم دنبالش میدویدن! راننده ماشینش رو اونور تر پارک کرد. دوباره همون مرد داد زد: مسافرین پنج و نیم گچساران زودتر به جایگاه هفت برید و سوار شید! مردم که هوای سرد شیراز اذیتشون میکرد به جایگاه هفت هجوم بردن؛ ولی بازهم قبل از اینکه کسی بتونه سوار بشه آقای راننده پشیمون شد و دنده عقب گرفت و دوباره به همون جایگاه شماره سه برگشت!!

بعداز این دردسرها وقتی روی صندلیمون نشستیم، متوجه شدیم که چون ماشین پر نشده و مسافر کم داره آقای راننده دلخوره و نمیخواد حرکت کنه! تا ساعت شش و ده دقیقه همینطور نشستیم و دعا کردیم تا شاید چند تا مسافر گیرش بیاد؛ ولی مثل اینکه هیچکس دلش نمیخواست شب یلدا به گچساران بره!

خلاصه وقتی تعدادمون به بیست نفر رسید بالاخره بعداز یک ساعت تأخیر حرکت کردیم. توی راه یواش یواش بارون شروع شد و هرچی به گچساران نزدیک میشدیم شدیدتر میشد. ساعت یازده و ربع توی ترمینال گچساران پیاده شدم. حتی یک تاکسی هم نبود. متصدی تاکسی سرویس ترمینال گفت: به مناسبت شب یلدا تا صبح تاکسی نداریم!

چاره ای نبود. چمدونم رو دست گرفتم و زیر بارون راه افتادم. حسابی خیس شده بودم که یه مسافرکش شخصی برام بوق زد. خدا پدرش رو بیامرزه. ظاهراً یه مسافر دیگه داشت که قبل از من سوار شده بود و ماشین رو دربست کرایه کرده بود. وقتی اون بنده خدا چشمش به من میفته که با لباسای خیس کنار خیابون وایسادم دلش به رحم میاد و از راننده میخواد منو سوار کنه. هیچوقت لطف و مهربونی این دو گچسارانی خوب را فراموش نمیکنم ( قابل توجه کسانی که همش ایراد میگرن و میگن از گچسارانی ها بد میگی! )

وقتی میخواستم از تاکسی پیاده شم از راننده بخاطر لطف و محبتش توی اون شب بارونی سرد خیلی تشکر کردم. باخودم گفتم فقط چند قدم با بخاری گرم فاصله مونده! ولی افسوس که اشتباه میکردم:

هرچی کلید رو میچرخوندم قفل در باز نمیشد! ظاهراً قبل از من آقا دزده به خونمون اومده بود و چون هرچی سعی کرده بود نتونسته بود قفل رو باز کنه از دق دلش یه کاری کرده بود که خودم هم نتونم بازش کنم! با دستای سرد و کرختم هرچی به قفل ور رفتم باز نشد که نشد! ساعت نزدیک دوازده شب بود و همسایه ها خواب بودن. به دوستم مهندس ویسیان تلفن کردم و ازش خواستم بیاد کمکم! پیش خودم گفتم اگه نتونست قفل رو باز کنه لااقل میتونه شب منو ببره خونشون بخوابم!!

بالاخره با یه ضربه شدید قفل باز شد و من خودم رو بخاری رسوندم تا گرم بشم. اینهم شب یلدای امسال ما!!



[ شنبه 1 دی 1386 - 04:12 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]