تبلیغات
خاطرات گچساران - آخرین روز کار در گچساران

خاطرات گچساران

آخرین روز کار در گچساران

سه شنبه 30 بهمن 1386

آخرین روز کار در گچساران

 

چه تقارن جالبی؛ آخرین روز بهمن ماه با آخرین روز کار من در گچساران برابر شده. قبل از اذان صبح بیدار بودم. از شدت هیجان خوابم نمیبرد. درست مثل هیجان اولین روزی که به گچساران آمدم.

صبحانه را خوردم و زودتر از همیشه از خانه خارج شدم. بازهم مثل اولین روزی که به گچساران آمدم هوا ابری بود! با خودم عهد کردم که از این هوای دلچسب و بهار زودرس لذت ببرم و امروز را دیگر از چیزی عصبانی نشوم!

به چهار راه نزدیک بیمارستان رسیدم. یه دفعه یه روزنیز از سمت مقابل به چپ کشید و نزدیک بود با من تصادف کند.میخواستم برایش بوق بزنم اما دیدم یکی از همکارای پزشکمه! خدا بخیر بگذرونه؛ وقتی روان پزشکا اینطوری رانندگی میکنن، خدا بداد رانندگی دیوونه ها برسه!

ماشینم رو توی پارکینگ گذاشتم. بدون اغراق نزدیک یه ربع طول کشید تا به درمانگاه رسیدم. چند نفر از همکارای مختلف رو دیدم. همه گلایه میکردن که دیگه این بیمارستان قابل تحمل نیست و چرا همه دارن میرن.

مثل همیشه اولین پزشکی بودم که وارد درمانگاه شدم. پنجره اتاق روبازکردم تا از هوای دلپذیر لذت ببرم. نم بارونی میومد و هوا واقعاً عالی بود. مثل اینکه این روز آخری همه مریضا دلشون واسه من تنگ شده بود! اکثریت مریضای توی سالن مال من بودند!

مریض اولی اومده بود واسه یبوستش دارو بگیره!

مریض دوم اصلاً مریض نبود. خودش میگفت برامون مهمون اومده؛ هیچی دارو توی خونه نداشتیم! زشته ... ما شرکت نفتی هستیم دوای سرماخوردگی نداشته باشیم به مهمونمون بدیم؟!!

یکی دیگه واسه خارش پوست سر پسرش اومده بود. یه خانم میانسال هم با دمپایی اومده بود که معرفی نامه بگیره بخاطر کمردردش بره پیش متخصص داخلی! هرچی براش توضیح دادم که کمردرد به متخصص داخلی مربوط نمیشه به خرجش نرفت! یه خانم دیگه هم توی سالن هی سروصدا میکرد و میخواست زودتر بیاد توی اتاق. میگفت پسرم الآن میمیره، اینجا هیچکس بدادش نمیرسه؛ هیچکاری واسش نمیکنن اگه مرد کی جوابشو میده. وقتی اومد دیدم ظاهر پسرش خوبه. ازش پرسیدم مشکل بچه ات چیه که اینهمه ناراحتی و سروصدا میکنی. گفت سرماخورده، گوشش درد میکنه!

دلم میخواست امروز آرامشم رو حفظ کنم اما نشد! عصبانی شدم  و گفتم حالا که هیچکس مریض نیست و مردم فقط برای تفریح اومدن درمانگاه من مدتی مریض نمیبینم تا اونایی که مریض نیستن پاشن برن! اتفاقاً همینطور هم شد. تا ساعت ده ونیم سی و پنج تا مریض ویزیت کرده بودم ولی بعداز این حرف تا ظهر فقط 4تا بیمار دیگه بمن مراجعه کرد!

بعداز دوباره چندتایی مریض داشتم. دیگه آخر وقت بود. میخواستم بعداز نه سال برای همیشه از درمانگاه برم و از همکارام جدا بشم. حال غریبی داشتم. معجونی از ناراحتی و خوشحالی همزمان! به ساعتم نگاه کردم دیگه وقت رفتن بود. دستامو شستم و روپوشم رو برای آخرین بار درآوردم و میخواستم برم که دیدم آقای جهان با خانمش جلوی در ایستاده. واقعاً خنده ام گرفته بود. هفت ساله که همیشه خودش و خونوادش بدترین موقع و همیشه آخر وقت میان و همیشه هم اصرار دارن که حالشون بده و باید ویزیت بشن! نمیخواستم این دم آخری دوباره بدخلقی کنم. بهش گفتم این همه سال گچساران بودم آرزو کردم فقط یکبار به موقع بیای درمانگاه! خانمش رو ویزیت کردم و براش دارو نوشتم. یه دفعه آقای جهان مثل اینکه بهش الهام شده باشه با تعجب گفت: « دکتر داری از شهر ما میری؟ حالا که داری میری حیفه بذار یه شماره هم واسه خودم بگیرم و یه کم دارو برام بنویسی!! »

نسخه داروهای درخواستی وقت نشناس ترین بیمار ده سال گذشته ام رو نوشتم و بدستش دادم. یه مریض دیگه هم از اتاق دو مونده بود. پزشکش رفته بود بیمار سرگردون بود. اونم ویزیت کردم. از اتاقم بیرون اومدم. دوباره با تک تک همکارای درمانگاه خداحافظی کردم. بغض گلوم رو گرفته بود. زودتر بیرون اومدم تا از این بغض خلاص بشم....همه چیز تموم شد... به همین سادگی!



[ سه شنبه 30 بهمن 1386 - 05:02 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]