تبلیغات
خاطرات گچساران - روز خداحافظی

خاطرات گچساران

روز خداحافظی

دوشنبه 29 بهمن 1386

روز خداحافظی

 

امروز درمانگاه خیلی شلوغ بود. تقریباً همه میدونن که تا چند روز دیگه من میرم. بعضی از مریضا که نامه خداحافظی منو توی تابلو اعلانات دیده بودن با مهربونی ازم خداحافظی کردن. عده ای هم میخواستن آدرسم رو بگیرن که هروقت اومدن شیراز و مریض شدن باز بیان پیشم! عده ای از همکارها تلفنی تماس گرفتن و اظهار لطف کردن. آقای جوکار رئیس خدمات پشتیبانی به دیدنم اومد و بعد از تقدیر و تشکر از فعالیتهای ده سال گذشته، لوح تقدیری بمن داد.

ظهر بجای اینکه ناهار بخورم به بخش های مختلف بیمارستان رفتم تا خداحافظی کنم. همه لطف کردند. بعداز مرور خاطرات شیرین از سالهایی که باهم بودیم خداحافظی کردیم. بعضی از همکارها بغض کرده بودند و بعضی هم از روی صداقت اشک ریختند. هیچ تظاهری در کار نبود؛ آنچه میگفتند و آنچه بر چهره شان جاری میشد احساسات قلبیشان بود. دلم میخواست منهم گریه کنم و اشک بریزم اما چه کنم که سالهاست فقط در دلم گریه کرده ام!

خدا رو شاکرم که بمن توانایی اون رو داد که در محل کارم به گونه ای باشم که وقتی میرم دل خیلی ها برام تنگ میشه؛ وقتی نیستم جای خالیم احساس میشه و بود و نبودم یکی نیست. خدا رو شکر که این ده سال جوری کار کردم که امروز همکاران و دوستانم از رفتنم اظهار تأسف میکنند. فردا آخرین روز کار من توی درمانگاهه. ظاهراً قراره روز چهارشنبه توی بیمارستان برام جلسه تودیع بگیرن. خودم راضی نبودم اما اصرار بعضی از دوستان بود.

دنیا چه زود میگذره. امروز یه بار دیگه خاطرات گذشته م از روزی که به گچساران اومدم تا امروز رو مرور کردم. عجیبه حالا حتی یادآوری بعضی از خاطرات تلخ هم برام شیرین شده!  سرم رو بالا بردم و به آسمون صاف و آبی نگاه کردم و توی دلم فریاد زدم: « خدایا از بابت همه چیز متشکرم! »



[ دوشنبه 29 بهمن 1386 - 04:02 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]