تبلیغات
خاطرات گچساران

خاطرات گچساران

پنجشنبه 25 بهمن 1386

شمارش معکوس

 

انگار همین دیروز بود. مدت زیادی از فارغ التحصیلیم نگذشته بود. جوان بودم و پرانرژی. اسفند ماه سال هفتادوهفت بود که در گچساران مشغول بکار شدم. نمیدونم چرا هیچوقت توی شرکت نفت افراد با سابقه چشم دیدار تازه واردا رو ندارن! منهم از این قانون مستثنی نبودم،اولش نگاهها سنگین بود و روسا تحویلم نمیگرفتن. یادمه یه آقای رئیس داشتیم که همیشه به من و دکتر تندر که از همه جوونتر بودیم بی توجهی میکرد و حقمون رو نمیداد.هروقت هم که اعتراض میکردیم میگفت: شما جوون و تازه کارید، زیاد توقع نداشته باشید، هنوز خیلی مونده تا به ما برسید!

 

اما مدت زمان طولانی لازم نبود تا اون به اصطلاح باسابقه ها که به خواب خرگوشی فرو رفته بودن و غیر از راحتی و حقوق آخرماه به چیز دیگه ای فکر نمیکردن رو پشت سر بذارم. کمتر از سه سال بعد سرپرست تیم پزشکی خانواده و مسوول درمانگاه مرکزی  شدم؛ درمانگاهی که به همه چیز شبیه بود غیر از درمانگاه!

 

سالهای سختی بود اما من خسته نشدم و کار کردم. آهسته و پیوسته جلو رفتم. معمولاً اولش همه در برابر تغییرات مقاومت میکنن اما در طول این سالها ما میلی متر میلی متر جلو رفتیم و یه روز به جایی رسیدیم که اگه کسی سرش رو برمیگردوند باورش نمیشد که این درمانگاه از کجا به کجا رسیده. خدا رو شکر که روسفید از آب در اومدیم و به کمک چندتا همکار دلسوز دیگه تونستیم کاری بکنیم که بهداری گچساران بین بیستا بهداری دیگه شرکت نفت سری بلند کنه و توی سمینارها حرفی برای گفتن داشته باشه.  باوجودیکه خیلی از پزشکای اینجا از من قدیمی تر و با سابقه ترن اما هر از گاهی که بازرسی یا مسوولی از تهران میاد میگه بریم یه سری هم به مسوول پزشک خانواده گچساران بزنیم و کارهاش رو ببینیم.

 

مریضایی که به درمانگاه به چشم یه فروشگاه نگاه میکردن که جیره دارویی مجانی شون رو ازش تهیه کنن یاد گرفتن که باید پزشک خانواده داشته باشن،باید فقط به پزشک خودشون مراجعه کنن و باید موقع وارد شدن به اتاق پزشک در بزنن(!) بعضیا تعریف میکنن که قدیما بعضی از پزشکای همین درمانگاه چماق توی اتاقشون میذاشتن و هروقت لازم میشد باهاش مریضاشون رو مینواختن! اما ما پوستر و پمفلت آموزشی و اسلاید ساختیم و به همون مردم دادیم. مریضای ما نشون دادن که تغییر پذیرن ( البته به سختی! ). یاد این حرف دکتر شفیعی افتادم که همیشه بمن میگفت: « تو باید مثل خواجه نصیرالدین طوسی باشی. همونطور که خواجه نصیر مغلول ها رو تعلیم داد که رصدخانه بسازن تو هم باید همونطور توی گچساران کار کنی! »

 

این موفقیتها فقط کار من تنها نبود. ما یه تیم بودیم، پزشک و پرستار. همشون باانگیزه و پرتلاش کار کردن. گروه ما خوب جلو رفته بود تا دو سال پیش که تغییراتی رخ داد. دوباره همه چیز به عقب برگشت. جلوی مسیر ما یه سدّ سنگی از جنس کلّه هاشون(!) ساختن. رخوت و سکون همه جا رو گرفت و اون رودخانه پرنشاط به مرداب تبدیل شد. دو را بیشتر نداشتیم یا باید سد رو میشکستیم که توانشو نداشتیم، یا اینکه خودمونو از این مرداب نجات بدیم. خدا پدر دکتر تندر رو بیامرزه که به دائیش که وزیر نفته گفت که زودتر ما دوتا رو از اینجا نجات بده و خلاصمون کنه!

 

این هفته شیراز بودم اما دو روز پیش که با گچساران تماس گرفتم گفتن نامه انتقالیت اومده! عجیبه که اومدن و رفتنم از اینجا هردوش توی اسفندماه شد. اما از اون اسفند تا این اسفند چه حکایتها بر من گذشت.

 

دیگه وقتشه که اسباب و اثاثیه ام رو جمع و جور کنم. وقت رفتن نزدیکه. عجیبه انگار زیاد خوشحال نیستم. انگار دلم نمیخواست اینجوری برم؛ آخه اینکه رفتن نیست، فراره.

 

هنوز نرفته دلم داره تنگ میشه. دلم برای همه تنگ میشه. برای همه همکارای خوبم. برای همه اونایی که مثل من اینجا غریب بودن و غریب میمونن. برای مریضام، اون پیرزن مهربونی که هروقت میومد شونه ام رو میبوسید. برای اون پیرمرد روستایی که میگفت بعداز نماز دعات میکنم؛ حتی برای اون آقای مهندس که با کت و شلوار و دمپایی پلاستیکی به درمانگاه میومد!  

 

حالا دیگه شمارش معکوس برای رفتنم شروع شده. انگار همین دیروز بود. اسفند 77 که به گچساران اومدم......



[ پنجشنبه 25 بهمن 1386 - 09:02 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]