تبلیغات
خاطرات گچساران - طفل معصوم

خاطرات گچساران

طفل معصوم

دوشنبه 1 بهمن 1386

طفل معصوم

 

پنج ماهش بیشتر نبود. خیلی ضعیف و رنجور به نظر میرسید. مادر بزرگش بغلش کرده بود و آورده بودش. مرد دیگه ای هم باهاشون بود که اول فکر کردم پدر بچه ست اما بعداً فهمیدم که عموشه. بچه سرماخورده بود و چشمش هم عفونت کرده بود؛ خیلی بی قراری میکرد. وقتی نسخه ش رو نوشتم و از زن پرسیدم پس پدر و مادرش کو؟

زن گفت پدر و مادر این بچه باهم اختلاف دارن. باباش رفته عسلویه سرکار. مادرش هم این بچه رو آورده گذاشته خونه ما و خودش ول کرده رفته. الآن یه هفته ست که نمیدونم با ای طفل معصوم چکار کنم.

با تعجب گفتم آخه چطور ممکنه؟ این بچه پنج ماهش بیشتر نیست و باید شیر مادرش رو بخوره.

زن درحالیکه اشکهاش رو پاک میکرد با بغض گفت: مادرش گفته دیگه نمیخوام این بچه رو ببینم. از بازار شیرخشک گرفتم و بهش میدم بخوره.

 

اونا رفتن ولی من نتونستم درک کنم چطور ممکنه مادری همه احساس و عاطفه ش رو زیر پا بذاره و جگر گوشه شیرخوارش رو اینطوری گرسنه و بی پناه رها کنه و بره.



[ دوشنبه 1 بهمن 1386 - 09:01 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]