تبلیغات
خاطرات گچساران - درد دل کارگر بیچاره

خاطرات گچساران

درد دل کارگر بیچاره

شنبه 29 دی 1386

درد دل کارگر

 

دیروز از شیراز به گچساران اومدم. صبح که به درمانگاه رفتم خیلی خلوت بود. به برکت عاشورای حسینی و سفره های پلوی امام حسین مردم مشغول بودن و کسی سراغ ما نیومد! چون مریض نداشتیم با کارگر درمانگاه نشسته بودیم و حرف میزدیم. هنوز بیست و پنج سالش نشده. سه ماهه که ازدواج کرده ولی نتونسته مستقل بشه و توی خونه باباش زندگی میکنه. میگفت حدوداً ماهی دویست هزار تومن حقوق میگیرم. نزدیک صدو نودو سه هزار تومنش بابت قسط بدهی های عروسیم میره؛ فقط هفت هشت هزار تومن برای خرجی خودم و خانمم باقی میمونه. تازه اگه بابام بهم اتاق نمیداد که باید کلی هم کرایه خونه میدادم. آخه من چطوری با ماهی هشت هزار تومن زندگی کنم؛ توی روی زنم خجالت میکشم. کاش اصلاً ازدواج نکرده بودم. چرا توی این مملکت همه چیز ماله پولداراست؟ یعنی چون ما فقیریم باید بمیریم؟ مگه این حکومت اسلامی نیست، پس چرا به داد ما کارگرا نمیرسه؟...

 

در جوابش هیچی برای گفتن نداشتم؛ فقط نگاهش میکردم و افسوس میخوردم.بیچاره حق داشت. زندگی برای خیلیها واقعاً مشکل شده.

چند دقیقه بعد صدای هیئت عزاداری اومد که از جلوی بیمارستان رد میشد. خیلی صداشون بلند بود. از پنجره نگاهی به بیرون انداختم؛ با این وضعی که توی جامعه ست فکر کنم دیگه وقتشه که امام حسین برای ما عزاداری کنه نه ما برای او!



[ شنبه 29 دی 1386 - 03:01 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]