تبلیغات
خاطرات گچساران - دل خوش

خاطرات گچساران

دل خوش

سه شنبه 18 دی 1386

دلِ خوش

 

امروز دو شیفت بودم. شیفت عصر درمانگاه خیلی شلوغ بود. از ساعت دو تا چهار و ربع بعدازظهر 42 تا مریض ویزیت کردم؛ خودمم نمیدونم چطور توی این فاصله کم اینهمه آدم اومدن و منو دیدن! به جرأت قسم میخورم که حتی یک نفرشون هم واقعاً بیمار نبود، فقط برای تفنن و گرفتن سهمیه مجانی داروشون اومده بودن دیدن ما! واقعاً خسته شده بودم. همش از خودم میپرسیدم چطور ممکنه توی این سرمای شدید و یخبندون اینهمه آدم بیکار بدون اینکه واقعاً مریض باشن ریختن توی درمانگاه.

درست وقتی پنجاه و یکمین بیمار توی اتاقم بود و هنوز چند نفر دیگه توی سالن انتظار از سروکول هم بالا میرفتن تلفن زنگ زد. گوشی رو برداشتم. آقایی که اصلاً نمیشناختمش از اون ور خط گفت: « آقای دکتر من کارمند شرکت نفت هستم. میخواستم بدونم این لیگامان حنجره که میگن یعنی چی؟! »



[ سه شنبه 18 دی 1386 - 10:01 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]