تبلیغات
خاطرات گچساران - عاقبت گل خانم

خاطرات گچساران

عاقبت گل خانم

سه شنبه 19 تیر 1386

عاقبت گُل خانم

 

اسمش گل خانم است؛ هفتاد و خرده ای سال سن دارد. پیرزن خوش زبان ولی لجباز و حرف گوش نکنی است! چندین سال است که من پزشک او هستم. به فکر همه چیز بود غیر از فشار خون و دیابتش! هیچوقت داروهایش را درست نمیخورد.هروقت می آمد فقط میگفت معده ام میسوزه یا اینکه سینه ام خلط داره. هربار هم که فشارش را میگرفتم مثل شاگرد اولها نمره اش بیست بود! بارها بهش میگفتم مادرجون بفکر سلامتیت باش و داروهای قند و فشارت رو مرتب بخور؛ تا حالا کسی از ترش کردن معده یا خلط گلو نمرده ولی فشارخون آدم رو میکشه.

ولی گل خانم اصلاً به حرف من گوش نمیکرد. چندبار دستور بستریش را نوشتم ولی برگه بستری را دور میانداخت و میگفت فشارخونم خوبه، من طوریم نمیشه. روزی یه بست تریاک میکشم هم فشارم رو پایین میاره هم قند خونم رو تنظیم میکنه!

امروز بعداز چند هفته دیدمش. دست راستش فلج بود و به سختی حرکتش میداد. بهش گفتم بالاخره همون بلایی که ازش میترسیدم به سرت اومد.

گل خانم با ناراحتی گفت: چند هفته پیش سکته مغزی کردم و یه طرف بدنم کامل فلج شد؛ مدتی توی بیمارستان بستری بودم. پاهام بهتر شده ولی دست راستم هنوز بی جونه. حالا هم معده ام میسوزه؛ خیر ببینی یه دوایی برای سوزش سر دل و خلط گلوم بنویس!

بهش گفتم آستینت رو بالا بزن. فشار خونش رو گرفتم؛ 22 بود!



[ سه شنبه 19 تیر 1386 - 04:07 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]