تبلیغات
خاطرات گچساران

خاطرات گچساران

چهارشنبه 23 آبان 1386

ساعت هفت شب بود که از بیمارستان تلفن زدن و گفتن درمانگاه خیلی شلوغه و پزشکای شیفت نمیتونن جوابگوی تعداد زیاد مریضا باشن. سریع لباس پوشیدم و رفتم. از در و دیوار مریض میبارید؛ بقول معروف جای سوزن انداختن نبود.

روپوشم رو تنم کردم و توی اتاق معاینه نشستم. اولین مریض خانمی بود که میگفت دو روزه که یبوست داره!  نفر بعدی برای پوسته پوسته شدن دور چشمش کرم میخواست. سومی هم اومده بود تا با دفترچه خودش برای پادرد مادرش دارو بگیره!!

تا ساعت نه و نیم حدود سی تا مریض دیدم. به جرأت میتونم بگم که شاید فقط یک چهارمشون واقعاً بیمار بودن و لازم بود به دکتر مراجعه کنن. آخر شب که خسته و کوفته میخواستم به خونه برگردم باخودم میگفتم: « لعنت خدا بر کسی که دارو و درمان رو توی شرکت نفت مجانی و رایگان اعلام کرد »



[ چهارشنبه 23 آبان 1386 - 11:11 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]