تبلیغات
خاطرات گچساران - بعد از یازده سال انتظار

خاطرات گچساران

بعد از یازده سال انتظار

یکشنبه 20 آبان 1386

بعداز یازده سال

 

از پشت پنجره که دیدمش اول خیال کردم اشتباه میکنم؛ یه نوزاد بغلش بود و به سمت درمانگاه میومد. ولی چند دقیقه بعد که وارد اتاقم شد فهمیدم که اشتباه نکردم و درست دیدم. مدت زیادی بود که همدیگه رو ندیده بودیم.

این بیمار من بعداز یازده سال که از ازدواجش میگذشت، هنوز بچه نداشت. آرزوی مادری از یک طرف و حرف و حدیث مردم از طرف دیگه حسابی اذیتش میکرد. احتمالاً به خاطر نازائی با شوهرش هم مشکلاتی داشت. یادمه این اواخر دچار افسردگی شده بود. سالها بود که به مراکز ناباروری مراجعه میکرد ولی هیچ نتیجه ای نداشت. همیشه سخت ترین کار برای من این بود که بهش بگم جواب تست حاملگیش منفیه.

ولی خوشبختانه همه اون روزای سخت تموم شدن و بالاخره مادر شد. امروز که دیدمش خیلی فرق کرده بود. روحیه ش بکلی عوض شده بود و افسردگی و ناامیدی جای خودش رو به شور و عشق مادری داده بود.

بچه اش رو برای معاینه پیشم آورده بود. معاینه ش کردم. مشکل خاصی نداشت. بنظرم اومد بیشتر میخواسته بیاد و بمنم خبر بده که بچه دار شده. خوشحال شدم که بالاخره به آرزوش رسیده؛  بهش تبریک گفتم، هم بخاطر تولد فرزندش و هم بخاطر مادر شدنش.

منم احساس خوشحالی میکردم. یه پزشک خانواده باید همراه بیماراش خوشحال باشه، مخصوصاً اگه بعداز یازده سال مادر بشن!

 



[ یکشنبه 20 آبان 1386 - 04:11 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]