تبلیغات
خاطرات گچساران - یکروز درمانگاه

خاطرات گچساران

یکروز درمانگاه

چهارشنبه 9 آبان 1386

یکروز درمانگاه

 

امروز واقعاً چهارشنبه مزخرفی بود! اولش که ماشین بیمارستان دیر به دنبالم اومد. اولین مریضی که ویزیت کردم یک آقای چهل و چند ساله و بلانسبت مربی یکی از رشته های ورزشی بود. وقتی روی صندلی نشست بجای اینکه بیماریش رو بگه، بلافاصله گفت یک ساله که درمانگاه نیومده و همین منو به شک انداخت که حتماً همین چند روز اخیر مراجعه کرده! دفترچه ش رو ورق زدم؛ حدسم درست بود. دو روز پیش به دکتر امیری مراجعه کرده بود و بخاطر سرماخوردگی دارو گرفته بود. بهش گفتم: شما گفتی یک ساله دکتر نیومدی ولی پریروز اینجا بودی و دارو گرفتی. با حالت حق به جانب گفت: « من؟! من پریروز اومدم؟؟ کجا؟ حتماً اشتباه شده.غیر ممکنه؛ من یکساله که پامو اینجا نذاشتم »

دفترچه ش رو بهش نشون دادم و گفتم بفرمایید ببینید؛ این برگه دفترچه تونه به تاریخ هفتم آبانماه!

بدون اینکه خودش رو بشکنه گفت: « آهان... اینو میگید؟ این ماجراش چیز دیگه بود آقای دکتر. اونروز که اومدم گلودرد داشتم. »

ازش پرسیدم: و امروز مشکلتون چیه؟  گفت: « ولی امروز گلوم درد میکنه! »

صبح اول صبحی حوصله جرّ و بحث نداشتم. یعنی اگر هم داشتم فایده ای نداشت؛ چون میدونستم گچ زیادی که توی آب گچساران هست علاوه بر کلیه ها در مغز بعضی ها هم رسوب میکنه! داروهاش رو نوشتم و بیرون رفت.

بعدش چندتا مریض دیگه به اتاقم اومدن که همشون میگفتن دارن از تب و سرماخوردگی میمیرن ولی وقتی معاینه شون کردم دیدم هیچیشون نیست.

حدود ساعت ده بود که دختر خانمی که دیروز ویزیت کرده بودم به اتاقم اومد. با تعجب بهش گفتم امروز دیگه چته؟ گفت آقای دکتر الآن دو هفته ست که دست چپم گاهی مورمور میکنه. ازش پرسیدم اینو نمیتونستی دیروز بگی؟ گفت آخه امروز نوبت کلینیک تخصصی داشتم، گفتم تا نوبتم بشه یه سری هم بیام اینجا!

پشت سرش خانم ع اومد. گفت آقای دکتر مدتیه گلوم خارش داره. معاینه ش کردم. هیچیش نبود. پرونده ش رو باز کردم دیدم از اول مهرتا امروز شش بار بخاطر سوزش گلو به پزشکهای مختلف مراجعه کرده و دارو گرفته.آخرین بار هم پریروز عصر بوده. بهش گفتم شما که هنوز دو روز از آخرین ویزیتت نگذشته؛ برو داروهات رو بخور اگه مشکلت برطرف نشد بیا. یه بسته قرص از توی کیفش درآورد و گفت پس اینو برای زن همسایمون بنویس! بهش گفتم بیماری همسایه شما به من مربوط نیست؛ ایشون اگه مشکل داره باید بره پیش پزشک. گفت پس یه شربت معده بنویس باخودم ببرم!

دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم. بهش گفتم خانم عزیز مشکل شما بیماری نیست، بیکاریه! بعدش به کارگر درمانگاه گفتم به همه مریضای توی سالن بگه لطفاً فقط کسایی که واقعاً مریض هستن بیان توی اتاق و وقت ما رو تلف نکنن. حدود یه ربع هیچ بیماری رو ویزیت نکردم شاید یه تکونی به خودشون بدن. وقتی اعصابم آروم گرفت به کارگر گفتم مریض بعدی رو بفرسته. سرماخورده بود؛ پرونده ش رو که نگاه کردم دیدم هنوز 48 ساعت از آخرین باری که پزشک دیدتش نمیگذره!

.

.

.

یه خانم مسن با فشارخون 110/210 توی اتاقم بود و باعجله داشتم کارای بستریش رو انجام میدادم که تلفن زنگ زد. آقایی بدون اینکه خودش رو معرفی کنه گفت: « خانم من دیشب بدنش درد میکرده و بردیمش اورژانس بهش آمپول زدن، حالا بازم میگه حالم خوب نیست، چکارش باید بکنیم تا خوب بشه؟!! »

.

.

.

ساعت حدود 12 بود و هنوز تعداد مراجعین درمانگاه کم نشده بود. دیگه حسابی خسته شده بودم. به کارگر گفته بودم فقط میتونم تا شماره 45 رو ویزیت کنم و بقیه بعداز ناهار بیان تا ببینموشون. باوجود این مریض شماره 46 توی اتاقم بود که صدای آقایی رو شنیدم که با کارگر جر و بحث میکرد و میخواست بزور به اتاقم بیاد. وقتی کارگر درمانگاه بهش گفت پزشکها از ساعت هفت صبح اینجا بودن و شما که اینهمه عجله داری میخواستی زودتر بیای با کمال پررویی گفت: من از صبح کلی کار و گرفتاری داشتم؛ نمیتونستم اونا رو ول کنم؛ حالا که کارام تموم شده و خریدهای خونه رو انجام دادم میخوام برم پیش دکتر!

 

.

.

.

از  سالن غذاخوری به سمت درمانگاه میرفتم، خانمی که اصلاً نمیشناختمش و هرگز مریض من نبوده جلوم رو گرفت و گفت آقای دکتر پسر من فاویسم داره؛ یه نامه براش بنویس تا ببرم نظام وظیفه معافش کنن! بهش گفتم خانم محترم اولاً که توی حیاط بیمارستان که محل نوشتن گواهی پزشکی نیست. دوماً من پزشک خانواده شما نیستم و اصلاً پسر شما رو نمیشناسم و نمیدونم فاویسم داره یا نه. سوماً اصلاً کسی رو بخاطر ابتلا به فاویسم از خدمت سربازی معاف نمیکنن!

با ناراحتی گفت: یعنی چی؟ ما شرکت نفتی هستیم؛ پسرم فاویسم داره باید معافش کنن پسر یه آدم عادی که نیست، باباش شرکت نفتیه!!

.

.

.

ساعت نزدیک دو بعدازظهر بود. از صبح 66 تا مریض دیده بودم. دستام رو شستم و داشتم از درمانگاه بیرون میرفتم که پسر جوانی که احتمالاً دانشجو هم بود اومد و گفت آقای دکتر لطفاً یه معرفی نامه برای متخصص پوست برام بنویس. بهش گفتم ساعت کار ما تموم شده و از شماره شما هم 16 تا مریض گذشته. شما باید زودتر میومدی.حالاهم صبر کن تا ساعت 2 که پزشک عصرکار بیاد و برات معرفی نامه بنویسه. با ناراحتی گفت: این چه وضعیه؟ سه روزه که من همین موقع میام و میگن دیر اومدی!!!

.

.

.

اینایی که بالا نوشتم فقط قسمتی از ماجراهای یکروز درمانگاه ما بود.نه ساله که هرروز با این شرکت نفتی های عزیز همین حکایت رو داریم. عجیبه که هنوز زنده هستیم و دق نکردیم!!



[ چهارشنبه 9 آبان 1386 - 04:10 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]