تبلیغات
خاطرات گچساران

خاطرات گچساران

دوشنبه 18 تیر 1386

بیکاری و بیماری !

 

الآن مدتیه که آمار افرادی که واقعاً بیمار هستند و نیاز به مراجعه به پزشک دارند را در بین مراجعان روزانه به کلینیک خودم جمع آوری میکنم. جالبه بدونید که در طول دو هفته گذشته نسبت بیماران واقعی به سایر مراجعان ( بیمار نماها! ) همیشه زیر بیست درصد بوده. ظاهراً میزان مراجعه مردم به بهداری شرکت نفت تابع عواملی مثل تعداد روزهایی که از دریافت حقوق آخر ماهشان گذشته، امتحانات مدارس، خانه تکانی آخر سال، ساعت کار باشگاه،وضعیت آب و هوا،پخش مسابقه فوتبال از تلوزیون... و بالاخره اوقات بیکاریشان است!

امروز یک خانواده سه نفری به اتاقم آمدند که هیچکدام بیمار نبودند و معلوم بود فقط چون مسیرشان از آن طرفها بوده، سری هم به درمانگاه زده اند تا چند قلم داروی مفت و مجانی بگیرند و باخودشان ببرند! پسر کوچک خانواده که سه چهار سال بیشتر نداشت بهانه گرفته بود و پشت سرهم میگفت: منم میخوام مریض بشم! منم دوا میخوام!!

یه دفعه پدرش دستش رو روی پیشانیش گذاشت و گفت: بابا بخدا یادم رفت دفترچه ات رو با خودم بیارم؛ باشه چند روز دیگه که دوباره بیکار شدیم و همه مون باهم خواستیم دکتر بیایم، دفترچه تو رو هم میارم تا دکتر به تو هم دوا بده و ببریم خونه!

*******************************************************

روز پرستار

 

 

امروز ولادت حضرت زینب و روز پرستار بود. این روز فرخنده را به همکاران سفید پوش و زحمت کشم تبریک میگویم.

 

از اولین سالهایی که در بهداری گچساران مشغول بکار شدم هرسال روز پرستار را به پرستارانی که باهم در یکجا کار میکردیم تبریک میگفتم و درحد بضاعت اندک خودم شاخه گل یا هدیه ناچیزی به آنها تقدیم میکردم. بعداز گذشت چند سال هنوز هم تعدادی از این تابلوهای تبریک من به دیوار بعضی درمانگاهها مثل درمانگاه طالقانی، مرکزی و اورژانس بیادگار باقی مانده است. در این شش سالی هم که مسوولیت اداره درمانگاه مرکزی را بعهده داشتم هرسال برای همان عده محدود از همکاران پرستاری که در این مجموعه کار میکردند جشن کوچکی میگرفتم تا بمناسبت این روز فرخنده دهانمان را شیرین میکردیم و منهم فرصتی پیدا کنم تا از زحماتشان تشکر کنم.

امروز هم طبق روال سالهای قبل دوباره دور هم جمع شدیم؛  خانم دکترخواجه ای و خانم اسکندری مترون بیمارستان هم با ما بودند. بعداز تبریک و تعارفات معمول از همه شان بخاطر همکاری خوب و صمیمانه ای که طی سالهای گذشته بامن داشتند تشکر کردم و گفتم من دیروز استعفای خودم را به رئیس بهداری داده ام و تا چند هفته دیگر بیشتر باشما نخواهم بود. امیدوارم سال آینده که دوباره دورهم جمع میشوید بیاد منهم باشید.

همه شان از شنیدن این خبر متعجب شدند؛ بدون هیچ ریا و تملقی آثار ناراحتی را در چهره چندنفرشان میدیدم. درطول این سالها همیشه من سعی کردم بجای اینکه نقش مافوق را برایشان بازی کنم خودم را درطول آنها بدانم و  دستور بدهم، در عرض آنها بایستم و در کنارشان کار کنم و با احترام و ارزشی که برایشان قایل بودم حس همکاریشان را برانگیزم. هرگز از قدرشناسی غافل نشدم و همیشه و در هر فرصتی بخاطر زحمت و تلاششان از آنها تشکر میکردم. مناسبتهای مهم بخصوص اعیاد و روز پرستار و روز زن را فراموش نمیکردم و فقط با یک تبریک و لبخند دوستانه دلشان را شاد میکردم. همین امر باعث شد که همه ما که حدود ده نفر بودیم درست مثل اعضای یک خانواده باهم کار کنیم و بیکدیگر احترام بگذاریم و هرگز از کارمان خسته نشویم و به نسبت سایر بخشهای بیمارستان کمترین تنش را در محیط کار داشته باشیم. درواقع انضباط کاری و احترام به همکاران رمز موفقیت من در این سالها بود. هرگز ندیدم کسی از انجام کاری که به او محول میکنم خسته بشود یا از انجامش سر باز بزند. همه سعی میکردند با وظیفه شناسی و دقت در کار جواب احترام مرا بدهند.

 امیدوارم بعداز رفتن من همچنان این جو صمیمیت و احترام پابرجا باقی بماند. بسیار خوشحالم از اینکه بگونه ای رفتار کرده ام که وقتی بعد از شش سال مسوولیتم را ترک میکنم، همکارانم از رفتنم احساس ناراحتی میکنند و متأثر میشوند.

امروز خیلی از پزشکها میگفتند به تقویم نگاه نکرده بودیم و اصلاً یادمان به روز پرستار نبود! امیدوارم کسی که بعد از من مسوولیت این درمانگاه را بعهده میگیرد حتماً سال آینده به تقویمش نگاهی بیندازد تا فراموش نکند  این روز مهم را به همکاران پرستارش تبریک و خسته نباشید بگوید.

******************************************************

خانواده پاریسی !

 

 

حکایت رهگذران کوچه های پاریس که یادتونه؟! حالا حکایت یک خانواده پاریسی رو هم بشنوید:

امروز خانم میانسالی که از بیماران قدیمی و محترم منست مراجعه کرد. بعداز اینکه خودش رو معاینه کردم و براش دارو نوشتم، گفت: « آقای دکتر شوهر من خیلی شیطونه و سر و گوشش میجنبه؛ وقتی یه زن ببینه دیگه نمیتونه جلوی خودش رو بگیره! قدیما خیلی باهاش دعوا میکردم ولی میگفت ذات من اینجوریه و نمیتونم عوضش کنم. منم دیگه دیدم فایده نداره و ولش کردم.حالا دفترچه شوهرم رو آوردم تا براش یه سری آزمایش بنویسی که ببینم با این شیطونی ها و زن بازی هایی که میکنه یه وقت خدای نکرده درد و مرض بدی نگرفته باشه !! »

 

********************************************************

محمد امین شیطون!

 

الآن چهار سال و نیمش است. پدرش دو  سال پیش از آغاجاری به گچساران منتقل شد. نمیدانم چه خاطره بدی از بیمارستان آغاجاری داشت که هر وقت به درمانگاه می آمد و آدم روپوش سفیدی را میدید گریه میکرد! در این دو سال یواش یواش ارتباط خوبی باهم برقرار کردیم؛ تا جاییکه حالا هرکسی در خانه شان مریض بشود و بخواهد به درمانگاه بیاید این پسر هم همراهش هست.

داشتم بیمارم را معاینه میکردم که دیدم محمد امین جلو در اتاقم ایستاده، برایم دست تکان داد و گفت: « سلام عمو! ما اومدیم!! »  سه چهارتایی بیمار جلوی آنها بود و مرتب محمد امین می آمد و سرک میکشید. بالاخره نوبت به خودش رسید. با مادرش وارد اتاق شدند. یکراست سراغ من آمد و دستش را بالا برد و محکم دست داد. گفت مامانیم مریض شده.

مادرش را معاینه کردم و برایش دارو نوشتم. وقتی میخواستند بروند محمد امین دوباره جلو آمد و با من دست داد و درحالیکه سعی میکرد صدایش را مثل مردها کلفت کند با لحن کودکانه اش گفت: « چاکریم! »  

********************************************************

علّت چربی خون این خانواده!

 

حدوداً یکسالی میشه که برای کنترل چربی خون این زن و شوهر مشکل دارم. توصیه های خودم که اصلاً موثر نبود؛ بعداً حتی برای تجویز رژیم غذایی پیش کارشناس تغذیه هم فرستادمشون؛ ولی بازهم تأثیری نکرد. بارها به هردوشون میگفتم: من مطمئنم که شما رژیم غذائیتان را رعایت نمیکنید، مگرنه حتماً در این یکساله چربی خونتون پائین آمده بود. هربار در جواب من هزارتا قسم می خوردند که ما اصلاً لب به غذای چرب نمیزنیم و بعدش هم میگفتند میدونی آقای دکتر، چربی خون ما ارثیه؛ باور کن حتی اگه آب هم بخوریم بازهم چاق میشیم !

دیشب که برای خرید به بازار رفته بودم تصادفاً ماشینم را کنار ماشین آنها پارک کردم. آنها داشتند به سمت ماشینشان می آمدند که باهم روبرو شدیم. مرد کیسه بزرگی در دست داشت؛ تا آنجا که من دیدم داخلش دو ظرف بزرگ ماست پرچرب (باچربی10%)، یک پاکت خامه، چندتا قالب کره، یک جعبه شیرینی نارگیلی، یک کیسه شکلات آیدین با مغز فندق و چندتا پاکت شیر پرچرب بود. آقای د. که از دیدن من توی بازار غافل گیر شده بود با دست پاچگی سعی میکرد کیسه را پشت سرش پنهان کند. از رفتارشان خنده ام گرفته بود.بعداز سلام و احوالپرسی به شوخی گفتم: « اینا همون آب هائیه که میگفتید میخورید ؟! »

*******************************************************

با وجدان!

 

مدتی گرفتار اسباب کشی بودم و اصلاً به اینترنت دسترسی نداشتم. امروز بعداز دو هفته به گچساران برگشتم. هوا خیلی گرم بود. شنیده بودم یکی از دو پمپ بنزین شهر تعطیل شده و این چند روزه تنها پمپ بنزین باقی مانده این شهر نفتخیز بقدری شلوغ بوده که باعث ازدحام و راه بندان شده و گویا چندباری هم پلیس مجبور شده برای برقراری نظم دخالت کند!

برای اینکه موقع برگشت به شیراز مشکلی نداشته باشم گرمای هوا را غنیمت دانستم و بعدازظهر و در اوج گرما که همه به کولر گازی هایشان پناه برده بودند به پمپ بنزین رفتم. خوشبختانه خیلی شلوغ نبود. موقعی که میخواستم بنزین بزنم متوجه شدم که ماشین قبلی کارت سوختش را داخل دستگاه جا گذاشته است. اتفاق عجیبی نبود؛ در این مدتی که شیراز بودم هم بارها با این مسئله مواجه شده بودم. آنجا هم مثل همه، کارت سوخت نفر قبلی را به مسوول پمپ بنزین تحویل میدادیم تا به امانت پیش خودش نگهدارد و به صاحبش پس دهد.

روی همین حساب مأمور پمپ بنزین را صدا زدم و کارت سوخت جا مانده را تحویلش دادم. مرد از تعجب چشمهایش را گشاد کرده بود و با ناباوری از من پرسید: یعنی نمیخواستی کارت را برداری؟! بعد در حالیکه سعی میکرد قبل از اینکه کسی متوجه موضوع بشود کارت سوخت را سریع در جیب پیراهنش مخفی کند با همان حالت تعجب و لهجه محلی رو بمن گفت: « عجب آدم با وجدانیییییییی.....! »  



[ دوشنبه 18 تیر 1386 - 11:07 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [آرشیو خردادماه , ] [+]