تبلیغات
خاطرات گچساران

خاطرات گچساران

سه شنبه 24 مهر 1386

قبل از هرچیز خیلی معذرت میخوام بخاطر اینکه این مطلب رو مینویسم. درسته که هر اتفاقی رو نباید تعریف کرد ولی ماجرای دیروز عصر رو عمداً مینوسیم تا متوجه بشید عمق فاجعه چقدره و بعضی وقتا اینجا با چه کسانی سروکار داریم!

 

دیروز عصر دخترخانم جوانی با خانم مسن تری که ظاهراً خاله اش بود به اتاقم آمدند. توی دفترچه ش نوشته بود بیست و یک سالشه. خیلی خونسرد و در کمال آرامش  رو بمن کرد و گفت:

« آقای دکتر، برادرِ زن داداشم دیروز  روی کمرم نشست؛ هیکلش خیلی گنده ست و فکر کنم وزنش بالای هشتاد کیلو باشه. از دیروز تا حالا کمرم درد میکنه! »

 

بازم معذرت میخوام که اینو نوشتم. گچسارانه دیگه، کاریش نمیشه کرد!



[ سه شنبه 24 مهر 1386 - 04:10 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]