تبلیغات
خاطرات گچساران - بعد از یک هفته

خاطرات گچساران

بعد از یک هفته

شنبه 21 مهر 1386

بعداز یک هفته

 

بعداز یک هفته که شیراز بودم امروز اولین روزی بود که به درمانگاه رفتم. خانم شوشتری که از دو هفته پیش به کرج منتقل شد و رفت و هیچکس جاش نیست.درمانگاه بدون سرپرستار هم که تکلیفش معلومه! هرچند هنوز مقداری از نظم و ترتیب گذشته باقی مونده ولی یواش یواش همه چیز داره به همون سمتی میره که آقای رئیس خیلی خوشش میاد: بی نظمی کامل!

لامپ توی راهرو که دوازده روز پیش سوخته بود هنوز عوض نشده؛ توی اتاق پزشکها دستمال کاغذی نبود. لوازم معاینه هم خوب تمیز نشده بودن. اینا تازه اولشه، هنوز خیلی مونده تا رئیسمون کاملاً به هدفش برسه و دلش حسابی خُنک بشه که حاصل زحمات 5 سال ما رو دو هفته ای به باد داده!

خوشبختانه درمانگاه خلوت بود و مراجعه کننده زیادی نداشتیم. ( خدا خیرشون بده که روز عیدی آتش بس دادن و با تمام قوا بهمون حمله نکردن!) آخرین بیماری که دیدم خیلی جالب بود. یه خانم جوون با دوتا پسرش ساعت یک و نیم اومدن. با حالت خاصی میگفت: « آقای دکتر، بچه های من از سیزده بدر تاحالا سرماخوردن و مریض هستن! ماهی چندبار میبرمشون دکتر، هرماه چندتا شیشه شربت گردی ( منظورش آنتی بیوتیک بود! ) میخورن ولی بازهم خوب نمیشن و سرفه میکنن! »

بچه ها رو کامل معاینه کردم. برای مادرشون توضیح دادم مشکلشون اصلاً عفونت و سرماخوردگی نیست و به همین خاطر هم هرچی آنتی بیوتیک میخورن خوب نمیشن. اونا مشکل آلرژی دارن و باید تحت نظر باشن. برای بچه ها یه شیشه شربت نوشتم و توصیه کردم حتماً به پزشک خانواده شون مراجعه کنن تا بیماریشون رو پیگیری کنه.

وقتی داشتم دستامو میشستم تا برم خونه صدای مادرشون رو شنیدم که به نسخه پیچ داروخانه میگفت: « شرکت نفت فقط یه دکتر خوب داره، اونم دکتر... هست ( یکی از بی انضباط ترین همکارام رو میگفت! ) بدون اینکه آدم رو معاینه کنه یه کیسه پر دوا مینویسه!! دکتر یعنی اون!!! »

از درمانگاه زدم بیرون؛ از قدیم راست گفتن که: خلایق، آنچه لایق!

 



[ شنبه 21 مهر 1386 - 06:10 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]