تبلیغات
خاطرات گچساران - همسایه مهربان

خاطرات گچساران

همسایه مهربان

شنبه 7 مهر 1386

همسایه مهربان

 

یک ساعتی از افطار گذشته بود که به گچساران رسیدم. از اتوبوس پیاده شدم و چمدان به دست به سمت خانه میرفتم که سرکوچه یکی از همسایه ها رو دیدم. خونه شون چندتا پلاک پایین تر از ماست؛ زیاد باهم صمیمی نیستیم و خیلی کم همدیگه رو میبینیم؛ مخصوصاً بعداز اینکه به شیراز اسباب کشی کردم دیگه کمتر.  سلام و احوالپرسی مفصلی کرد و وقتی متوجه شد که تنها هستم به اصرار میخواست منو به خونه شون ببره و افطار مهمونم کنه.

از همسایه مون تشکر کردم. خدا رو شکر کردم که همسایه به این خوبی دارم. حالا که ورودم به گچساران به این خوبی شروع شد امیدوارم این یک هفته ای که اینجا هستم همه ش خوب باشه و تا آخرش به خیر بگذره.



[ شنبه 7 مهر 1386 - 09:09 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]