تبلیغات
خاطرات گچساران - چشم های نگران

خاطرات گچساران

چشم های نگران

جمعه 29 تیر 1386

چشم های نگران

ماشین جلوی مدرسه ایستاد. دختر از پدرش خداحافظی کرد و باخوشحالی از ماشین پیاده شد؛ وقتی به حیاط مدرسه رسید سرش را برگرداند و درحالیکه به بابا میخندید برایش دست تکان داد. بابا مثل هربار بغض کرده بود و از پشت پرده اشکی که جلوی چشمانش را گرفته بود دخترش را میدید. خوشبختانه فاصله شان آنقدر دور بود که دختر متوجه نشود که هربار پدرش موقع خداحافظی گریه میکند.

دخترش امسال به کلاس اول میرود. او هر روزی که دخترش را به مدرسه میبرد نگران است. یک نگرانی پدرانه. ولی اشکهایش بخاطر دخترش نیست.

هر روز صبح این دبستان و دخترش او را به گذشته های دور میبرند. بیست و شش سال پیش، زمانی که روزگار سایه پدر را از آنها گرفته بود. او فقط 10 سال داشت و خواهرش تازه باید به کلاس اول میرفت. آنها هر روز دست در دست هم بدون آنکه کسی آنها را برساند به مدرسه میرفتند. هر روز که خواهرش را به مدرسه میرساند نگرانش بود؛ شاید خودش فکر میکرد یک نگرانی پدرانه!

گاهی به مدرسه خواهرش سر میزد و از وضعیت تحصیلیش میپرسید؛ گاهی او را با دوچرخه اش به مدرسه میرساند؛گاهی بجای پدر کارنامه خواهرش را امضا میکرد؛ گاهی...

او نگران خواهرش بود، یک نگرانی کودکانه. ولی همیشه دلگیر بود که چرا فقط او باید نگران همه باشد و کسی نگران او نیست!

سالهای عمر به سرعت گذشتند... دبستان، راهنمایی، دبیرستان... و دانشگاه. امروز بچه ها بزرگ شده اند،حالا دختران دیروز خودشان مادر شده اند و پسرها پدر . از بین موهای سرش تارهای سفید خودنمایی میکند. یادآوری خاطرات گذشته برایش شیرینی عجیبی دارد. شیرینی یک تجربه تلخ از سالهای زندگی!

این روزها وقتی دخترش را به مدرسه میرساند نگران است؛ یک نگرانی پدرانه. از جنس همان نگرانی که آن سالها داشت؛ با این تفاوت که حالا خودش واقعاً پدر است. امروز او خوب میداند که وقتی فرزندی به مدرسه میرود، پا به دانشگاه میگذارد یا هنگامیکه ازدواج میکند، پدرش چقدر میتواند نگران باشد و چگونه با چشمهای نگرانش او را نظاره میکند. زمانی گمان میکرد خیلی سخت است کودک باشی و وقتی به حیاط مدرسه میروی و سرت را برمیگردانی، چشم نگران پدر به دنبالت نباشد. ولی این روزها با خودش فکر میکند چقدر سخت است که پدر باشی و از جهانی دیگر و از آسمانها نگران فرزندت باشی و هربار که او را در حیاط مدرسه میبینی، در تاریکی آنجا اضطراب و تپش قلب بگیری و تنت در زیر خروارها خاک سرد گور بلرزد؛ چه لرزش جانکاهی.

.

.

.

.

اکنون سالها از دوران کودکیشان گذشته. ولی این روزها او چیزی را میبیند که قبلاً هرگز ندیده بود. او در گوشه آسمان آبی چشمهای نگران پدری را میبیند که هنوز هم نگران فرزندانش است. این چشمهای نگران سالها از همان بالا او و خواهرش را نظاره میکرده اند، فقط باید سرت را بالا کنی تا آنها را ببینی!

 



[ جمعه 29 تیر 1386 - 11:07 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : جمعه 29 تیر 1386 - 05:07 ق.ظ]

[ پیام ()|| طبیب خسته ] [روزنوشت , ] [+]